داستان این روزهای ما...

پسرم حسابی در راه رفتن پیشرفت کرده، مسافتهای طولانی تر رو راه میره، کمتر تلو تلو میخوره، میتونه اشیا رو موقع راه رفتن حمل کنه و روز شنبه تحول مهم این بود که بدون زمین خوردن یه دور 180 درجه زد!!!

از راه رفتن خودش هیجان زده میشه و معمولا وقتی بیشتر از چند قدم تعادلش رو حفظ میکنه، شروع می کنه به خندیدن و دستاش تکون دادن که البته این خودش باعث از بین رفتن تعادلش میشه!!!

احتمالش هست که تا هفته دیگه برنامه ام برای رفتن سرکار درست بشه، برای همین از این هفته داستان عادت دادن پسرک به مهد به طور جدی شروع شده. مهدی پیدا کردم نه چندان گرانقیمت و نه چندان عادی، یه مهد که از برخورد مربی شیرخوارش خوشم میاد. زنی 45 ساله و خوشرو که هم بهم میگه که پسرک هنوز هم گریه میکنه و هم روزهای اول میگفت که غذا نخورده. اینجوری اطمینان پیدا میکنم که دروغ نمیشنوم.

می دونم که جدا شدن از پسرم کار سختی است، هم برای من و هم برای او. نمیخواهم هیچ جیز درباره روز اول رفتنش به مهد بنویسم. از آن روزهایی است که همه سعیم رو برای فراموش کردن اتفاقات و احساسی که پیدا کرده بودم، میکنم و مطمئن هستم هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

من از پسرم جدا میشوم، برای چند ساعت در روز و فکر می کنم که این کار برای زندگیم برای خودم و برای او، فوایدی در آینده دارد. و مگر کار یه مادر نباید این باشد که گاهی فواید دراز مدت منطقی رو به احساسات فعلی ترجیح بده؟

پی نوشت: ای کاش که امکانش بود که پسرک رو از 7-8 ماهگی برای روزی حتی نیم ساعت یا یک ساعت به مهد عادت بدم. اگه از اون موقع امکانش بود که کم کم با این مهد و این آدمها خو بگیرد، الآن کمتر اذیت میشد. به همه مامانهایی که باید در آینده فسقلی ها رو بذارن مهد توصیه میکنم اگه امکانش هست و می دونن جوجه به چه مهدی باید بره از چند ماه جلوتر شروع کنن.

   + گل - ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠