طاعون

طاعون نوشته آلبر کامو است.

کتاب داستان شهری است که ناگهان به بیماری مهلک طاعون دچار میشود و مردم شهر در آن قرنطینه میشوند. اشخاصی شروع به انجام امور برای بهبود اوضاع شهر و کنترل بیماری میکنند که از این بین چهار نفر شخصیتهای اصلی هستند: یک پزشک که معتقد است به شرافت؛ کشیش که به خدا اعتقاد دارد؛ عاشقی که معشوقش بیرون از شهر است و به خاطر اعتقاد به عشق تلاش می کند و در ابتدا داستان همه تلاشش را برای فرار از شهر و پیوستن به معشوق انجام میدهد. نهایتا مردی که کسی چیز زیادی درباره او نمیداند و اعتقاد دارد به تقدس بدون مذهب.

بخشهایی از کتاب که مکالمات این چهار نفر با هم را نشان میدهد و موشکافانه عقایدشان را بررسی میکند بسیار جذاب است. جدای از آن عقاید تک تک این افراد به علاوه عده دیگری از شهروندان این شهر در برابر فاجعه حلاجی و نقد میشود بدون آنکه اصراری در درست و غلط نشان دادن هیچ کدام باشد. کسانی که فاجعه را به نفع خود میدانند، کسانی که بدون هیچ چشمداشتی در مهار بحران همراهی می کنند بدون آنکه چندان هم دیده شوند. کسانی که در بدترین شرایط هم تابع قانون هستند و...

 بخش انتخاب شده از کتاب قسمتی از مکالمه پزشک (ریو)، عاشق (رامبر) و مقدس بدون مذهب (تارو) است قبل از تصمیم عاشق به ماندن در شهر.

رامبر: میدانید دکتر که من خیلی درباره تشکیلات شما فکر کرده ام؟ اگر من با شما نیستم به این علت است که دلائلی برای خودم دارم. گذشته از آن فکر می کنم که من سهم خودم را انجام داده ام. من در جنگ اسپانیا شرکت کرده ام.

تارو پرسید: در کدام صف؟

- در صف مغلوبین. اما بعد از آن کمی فکر کرده ام.

تارو گفت: درباره چه؟

- درباره جرات. حال می دانم که انسان لیاقت کارهای بزرگی را دارد. اما اگر لایق احساس بزرگی نباشد، برای من جالب نیست.

تارو گفت: میتوان گفت که انسان لیاقت همه چیز را دارد.

رامبر: نه قادر نیست که مدت درازی رنج بکشد یا خوشبخت باشد. پس به هیچ کار پر ارزشی قادر نیست.

همدیگر را نگاه کردند. بعد گفت: ببینم تارو، شما قادرید که از عشق بمیرید؟

- نمی دانم اما گمان میکنم که حالا نه!

- همین! اما روشن است که شما قادرید در راه یک اندیشه بمیرید و من از آدمهایی که در راه اندیشه می میرند خسته شده ام. من به قهرمانی عقیده ندارم، میدانم که آسان است. به این نتیجه رسیده ام که کشنده است. آنچه برای من جالب است این است که انسان زندگی کند و از آن چیزی که دوست دارد بمیرد.

ریو: رامبر، انسان اندیشه نیست.

رامبر: اندیشه است. از آن لحظه ای که از عشق رو گردان می شود، اندیشه ای است کوتاه و ما دیگر لیاقت عشق را نداریم. تسلیم شویم دکتر، صبر کنیم که چنین لیاقتی پیدا کنیم و اگر واقعا ممکن نباشد بی آنکه نقش قهرمان بازی کنیم به انتظار نجات عمومی باشیم. من دورتر از این نمیروم.

ریو با حالت خستگی ناگهانی که در چهره اش پیدا شده بود برخاست و گفت: شما حق دارید رامبر، کاملا حق دارید و به هیچ قیمتی من دلم نمیخواهد شما را از آن کاری که میخواهید بکنید و به نظر من درست و خوب است منصرف کنم. اما با وجود این باید به شما بگویم اینجا مساله قهرمانی در میان نیست بلکه شرافت در میان است. این عقیده ای است که ممکن است خنده آور جلوه کند ولی یگانه راه مبارزه با طاعون شرافت است.

رامبر با لحنی که ناگهان جدی شده بود گفت: شرافت چیست؟

- من نمیدانم به طور عام شرافت یعنی چه. اما در موقعیت من عبارت از این است که کارم را انجام دهم.

رامبر با خشم گفت: من نمی دانم کار من چیست. شاید واقعا من در اینکه عشق را انتخاب کرده ام در اشتباهم.

ریو روبروی او ایستاد و گفت: نه، شما در اشتباه نیستید.

رامبر با حالت اندیشناک آنها را نگاه می کرد. گفت: من فکر می کنم که شما دو نفر در این ماجرا چیزی را از دست نمیدهید. طرف خوبی را گرفتن آسانتر است.

ریو خارج شد. تارو هم دنبال او رفت، اما در لحظه بیرون رفتن گوئی تصمیمی گرفت، برگشت و گفت: میدانید که زن ریو در چند صد کیلومتری اینجا در آسایشگاه بستری است؟

رامبر با حیرت تکانی خورد. اما تارو رفته بود.

پی نوشت: می دانم که طولانی شد. هم معرفی کامو و هم معرفی کتاب طاعون. بگذارید به این حساب که کامو یکی از نویسندگان محبوب من است و از بین نوشته هایش هم طاعون را بیشتر از همه دوست دارم.

   + گل - ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠