یک سال پیش در چنین روزهایی...

پیش نوشت: این نوشته مال دو سه روز قبل از تولد جوجه است ولی فرصتی برای گذاشتنش روی وب پیدا نشد. حالا با چند روز تاخیر چون این فکرها برایم مهم بودند پست می شود.

این روزها خاطرات پارسال چنین روزهایی رو مرور می کنم. اگه تصمیم گرفته بودم که سزارین کنم، پسرم امروز به دنیا می آمد!! ولی من صبر کردم. هم من و هم پسرم تا جوجه خان چند روز بعد خانه و چشم ما را روشن کنند.

این شبها نیمه های شب که بیدار می شوم و میروم تا به پسرم سری بزنم به این فکر می کنم که پارسال این موقع چشم انتظار دیدن چهره اش بودم و شب تا صبح نمی تونستم راحت بخوابم وروجک لگد میزد و میغلطید و من با چند تا بالشت تا خود صبح درگیر بودم و حالا گاهی نیمه شب بیدار میشود و داد میزند و وقتی میروم لبهای خشکش نشان میدهد که آب می خواهد. آبش می دهم و بوسی بر چهره اش می کنم و دوباره می خوابانمش. پارسال برای آرام کردنش گاهی جایی را که نمی دانستم کجایش است نوازش میکردم و حالا گاهی انگشت من رو در دست میگیرد و خواب میرود و من دلم نمی آید که دستم رو دربیارم.

پی نوشت: همسرم پارسال هم مثل امسال، این شبها رو راحت تا صبح می خوابید و گهگاهی خر و پفی می کرد!!!

   + گل - ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠