من و شازده کوچولویم...

خستگیم را گلوله می کنم یه گوشه دلم، چیزهایی را که می خواهم و می دانم نمی شه تلنبار می کنم یه گوشه دیگه دلم جلوش هم تیغه می کشم. غم و غصه زندگی خواهرم رو که بهم میگه اون یکی گوشه دلم قایم می کنم. درد تنهایی مادرم، غصه آینده پسرم، ناراحتی نامشخصی آینده شغلیم و ... را میگذارم اون یکی ور دلم. به روی خودم نمیارم و وقتی شازده کوچولو خسته از یک روز کاری میاد خونه یک ماسک خندان میذارم جلوی ویترین. به خودم می گم نمی خوام خسته ترش کنم. گفتن حرفهایی که او هم کاری درباره شون نمی تونه بکنه فایده ای نداره جز گرفتن باقیمونده رمقش.

شب که آروم کنارم خوابیده و صدای نفسهاش رو میشنوم ولی خودم به خاطر هزارو یک فکری که مثل زندانیهای فراری تو ذهنم جولان میدن و این ور و اون ور می رن نمی تونم بخوابم، یه فکر دیگه هم به همه اون دغدغه ها اضافه میشه: من و شازده کوچولویم داریم از هم فاصله میگیریم.

   + گل - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠