بیگانه

اگر بچه ندارید و یا بچه بزرگی دارید، خواندن این کتاب کامو یک روز وقت میخواهد. آن وقت همه هفته بعد را درگیر خواهید بود تا فکرتان را از آن آْزاد کنید!! کامو درباره این رمانش چنین می نویسد:

"دیرگاهی پیش بیگانه را در جمله ای خلاصه کردم که تصدیق می کنم بسیار شگفت نما و خارق اجماع است: در جامعه ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر می آورد که محکوم به مرگ شود. مرادم از آن گفته جز این نبود که قهرمان کتاب محکوم می شود زیرا در بازی همگانی شرکت نمی کند. بدین معنی او با جامعه ای که در آن میزید بیگانه است. اگر آدم از خودش بپرسد مورسو (قهرمان داستان) از چه باره در بازی همگانی شرکت نمی کند، پاسخش ساده است: مورسو از دروغ گفتن سرباز می زند. دروغ گفتن نه تنها آن است چیزی را که راست نیست بگوئیم بلکه همچنین، و به ویژه، آن است که چیزی را راست تر از آنچه هست بگوئیم و در مورد دل انسان بیشتر از آنچه احساس می کنیم بگوئیم. این کاری است که همه مان هر روز می کنیم تا زندگی را ساده گردانیم."

رمان با یک جمله ساده شروع می شود: "امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمی دانم."

بعد به وکیلی که برای پرونده قتل برایش تعیین کرده اند، میگوید: "همه موجودات سالم مرگ کسانی را که دوست دارند کم و بیش آرزو می کنند." و این جمله مسیر پرونده را تغییر می دهد. بعدتر به بازپرس پرونده که ازش می پرسد به خاطر کارش پشیمان است؟ جواب می دهد: "به جای پشیمانی حقیقی احساس یک جور دلخوری می کنم."

به نظر مورسو آدمی که تنها یک روز زندگی کرده باشد می تواند صد سال به آسانی در زندان زندگی کند و این آدم در نزدیکی زمان مرگش به نتایج فلسفی جالبی میرسد و احساس اطمینان و سعادت می کند.

   + گل - ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠