پسر بزرگی که قهر و آشتی می کند...

پسرک می رود سراغ کمدی که قرار است یاد بگیرد نباید بهش دست بزند، پدر محکم و آمرانه میگوید: نه!! پسرک آنا می زند زیر گریه و بابا بابا گویان راهی بغل من می شود. چند دقیقه بعد که هنوز اشک هایش درست و حسابی خشک نشده و کنار من نشسته، پدر باهاش بادکنک بازی میکند وقتی بازی حسابی برایش هیجان انگیز می شود و صدای خنده اش خانه را پر میکند، ناگهان بلند می شود میرود پیش بابا و بغلش می کند و سرش را میگذارد بیخ گردنش. بعد هم که بابا کیفور است بر میگردد سر جایش و بادکنک را میدهد به پدر که بازی را ادامه دهد!!

پی نوشت: بازی اینجوری است که از بادکنک های باقیمانده تولد جوجه خان یکی را باد می کنیم ولی درش را نمیبندیم و میدهیم دست پسرک. او بادکنک را رها میکند و با پرواز بادکنک دور اتاق ذوق میزند. (بار علمی بازی صفر است ولی پسرم یه دل سیر میخندد!!)

   + گل - ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠