من و روحیاتی که دوست دارم داشته باشم...

شب وقت مرتب کردن آشپزخانه به شازده کوچولو می گویم فلان دوستم در شرف ازدواج است. لبخندی می زند و می گوید خوشحالم که ازدواج می کند. دختر فوق العاده فهمیده ای است و حتما همسرش رو خوشبخت می کنه، حیف بود ازدواج نکنه.

آن دوست را خیلی دوست دارم. خودم هم قبول دارم که دختر خیلی فهمیده ای است. خیلی وقت ها از برخوردهایش و عکس العمل هایش در مقابل موضوعات خیلی چیزها یاد گرفته ام. همیشه استقلال و در عین حال با ملاحظه بودنش رو تحسین کردم. خوب می دونم که آدمی است که روی خیلی ها اثر گذاشته و خیلی از آدم های مشترکی که هر دو ما را میشناسند، او را بسیار بیشتر از من قبول دارند.

همه را می دانم ولی باز هم حرف همسرم منو به فکر میبره. به فکر چیزهایی که در روحیه و رفتار دوست من دیده و به عنوان رفتار یک آدم فهمیده پسندیده که احتمالا من فاقدشون هستم. به اینکه تا به حال چند بار پیش اومده که دلش خواسته باشه همسرش کس دیگه ای غیر از من باشه؟ به اینکه نبود اون روحیات چه قدر در زندگیم اثر داشته و داره؟ به اینکه چه بکنم که دیگر این اتفاقات نیافته؟به اینکه...

می دونم که ایراداتی توی کارهام هست. ایراداتی که کم نیست. دوست دارم که رفعشون کنم. قبلا آدم موثر تری بودم حالا احساس می کنم پیشرفتی که نکردم بماند حتی پس رفت هم کردم. خسته ام.

این روحیه باعث می شه به همه رفتارهای خودم گیر بدم. به برخوردهام با کسانی که هیچ مشکلی باهاشون ندارم هم. به همه تصمیماتی که می گیرم و همه کارهایی که انجام می دم یا نمی دم.

بیچاره شازده کوچولو که نمی دونه یه جمله حرفش چه قدر فکر برای من درست کرده. اگه می دونست این قدر آدم با ملاحظه ای هست که هیچ اظهار نظری نمی کرد.

   + گل - ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠