مااجان پسرم...

هفته گذشته نوبت "دو روزه دولت" ما بود. مامانم و خواهرم به ما سری زدن و مامان هفته رو پیش ما موندن و تازه عصری رفتن. بودنشون غنیمت بزرگی است. هر بار که ما از ولایت بر می گردیم و یا اونها از پیش ما میرن هی به این فکر می کنم اگه تو یه شهر بودیم چه قدر بهتر بود...

اینبار چیزی که برایم خیلی جالب بود رفتار پسرم با مامان بود. روز اول بعد حدود 15 دقیقه یخش باز شد و رفت بغلشون نشست و تو این چند روز این قدر باهاشون اخت شده که گاهی از بغلشون پیش من هم نمیومد!! اتفاقی که درباره هیچ کس دیگه ای نیافتاده. بچه ها عشق را خیلی خوب درک می کنند. این وروجک هم از وقتی دنیا اومده کم آویزون مامان من نبوده و احتمالا حالا زحمات دوران شیرخوارگی مامان داره خودش رو به صورت یه علاقه کاملا مشهود نشون می ده. با مامان حرف میزنه و بازی می کنه و پیششون دراز می کشه و یهویی با یه حالت خاصی بغلشون می کنه...خلاصه که هفته گذشته جشن کاملی داشته ببر کوچولو که متاسفانه امروز به پایان رسید.

   + گل - ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠