من هم به دنیا اومدم!!

پیش نوشت: اگر حالتان خوب است و می خواهید خوب بماند اصلا این پست طولانی و پر از انرژی منفی را نخوانید!! (از من گفتن)

امسال هدیه تولدم جدا از آپاندیسی که قبل از روز تولد تشریف آوردن، جناب کیستی که هنوز هویتشان در پاتالوژی در حال بررسی است و جوجه خانی که در همین هفته بیماری من هم سرما خورد هم دندان جدید در آورد، یه حکم عجیب و غریب اداری هم بود به این مضمون که در صورت نیاز به خدمات بنده در شهرستان اینجانب را به آنجا (که معلوم نیست کجاست!!) منتقل می کنند!!!

گفته بودم هر از چند گاهی این سوال را از همسرم می پرسم که کلا انگیزه ما از ماندن در کشورمان چیست؟ من می پرسم و او هم لیست بلندی از وظایف و اخلاقیات را جلو من ردیف می کند. لیستی که سابقا خیلی سریع و کامل قانعم می کرد ولی حالا متاسفانه هر چه که میگذره کمتر و کوتاهتر قانع می شم.

دلم می خواد یه چیزهایی رو برای پسرم محیا کنم که اینجا امکانش نیست. دلم یه کمی خیال آسوده و فراغ خاطر می خواد که حداقل خودم در حد توانم برای جوجه خان وقت بگذارم که اون هم به دلایل مختلف از دست می دم. دلم فقط و فقط آرامش می خواد و اطمینان از آینده که گیرم نمیاد. نمی دونم این معادله به نظر من نباید خیلی سخت باشه ولی در شرایط ما به جواب نمی رسه. زن و شوهری که هر دو تحصیل کرده هستند و خیر سر آموزش عالی مملکت در دانشگاههای معتبری هم درس خوانده اند و درس به درد بخوری هم خوانده اند و هر دو سابقه کاری قبلی هم دارند و بعد کلی دو دو تا چهار تا ازدواج کرده اند و حالا هم بعد چند سال که هر دو کار می کنند و تصمیم گرفته اند که بچه دار بشند و خدا را شکر بچه سالمی هم دارند که خرج چندانی برایشان درست نکرده است و کلی هم مقتصدانه رفتار کرده اند و می کنند نباید دیگه حالا دور و بر سی سالگی زندگیشان روی یه روالی افتاده باشد که بدانند 10 سال دیگه کجای کار خواهند بود؟ این قضیه به نظر من اصلا معادله نیست چون یه طرفش که همه چی معلومه. پس چرا به جواب نمی رسه؟ چرا یه روز در میون باید به خودمون بگیم هر دم از این باغ بری می رسد؟ چرا هر سال آه بکشیم و دریغ پارسال رو داشته باشیم؟ چرا یکی اجازه داره که خیلی راحت با تکون یه خودکار اعصاب و روان آدم رو یه هفته تمام به هم بریزه؟ چرا آخرین کسی که در مورد زندگیت تصمیم میگیره خودتی؟ چرا وقتی مریض میشی نباید با خیال آسوده تو یه بیمارستان دولتی بخوابی؟ چرا برای اینکه گیر عوارض بعد از عمل نیافتی باید بری بیمارستان خصوصی بعد توی تمام مدت درمانت نگران هزینه درمان هم باشی؟ چرا هزینه مانتو معمولی که می پوشی یک دهم حقوقته؟ لباس گرونه یا حقوقت کمه؟ چرا هر روز باید یه پسر کوچولو رو ببینی که کنار بساط کفاشی پدرش تو پیاده رو نشسته و بهترین سالهای عمرش رو به بدترین شکل دود می کنه و می فرسته هوا و انگاری وجود و عدم وجودش برای هیچ کس مهم نیست؟ چرا پیدا کردن یه تاکسی که سر نشیناش تا رسیدن به مقصد با هم یا با راننده دعواشون نشه (یا راننده شون با یه راننده دیگه به فحاشی نرسه!) این قدر کار سختیه؟ چرا پسر فسقلی من از مجموع 14 ماه زندگیش حداقل 5 ماه رو به خاطر آلودگی هوا سرفه های شدید و ناجور زده؟

ولش کنین از این چراها این روزها خیلی دارم. یه بخشیش به خاطر موندن تو خونه و کسالت دوران نقاهته. یه بخشیش هم واقعیات زندگی هر روزه مونه که گاهی بدجوری به آدم فشار میاره!!!

پی نوشت: ممنون از همه دوستانی که احوالم رو پرسیدن. بهترم و از سه روز دیگه باید برگردم سر کار!

   + گل - ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠