و پنج سال گذشت...

یک وقتهایی وقتی بعد از اداره پسرم را میبرم کلاس و بعد حدود ساعت هفت و نیم با هم میرسیم خونه؛ و غذا هم نداریم و خانه هم ترکیده؛ لباس عوض نکرده میرم سراغ شام؛ هنوز پدر و پسر مشغول جنگ پیش از تعویض لباس هستند چیزکی می پزم و یک کمی هم جمع و جور می کنم و شام آماده می شه و می خوریم و کمی کارهای خانه و کمی  کارهای قبل از خواب و مسواک و ورزش و ... و بالاخره بچه ساعت نزدیک 10 که میرود توی تختش، تازه انگار بعد از نزدیک به 15 ساعت می نشینم. تازه یه وقتایی بعد از خوابیدن اون سری به نت می زنم یا چند صفحه از کتابی می خوانم و کمی با همسرم گپ میزنم و و و ...

دیشب با خودم فکر می کردم اون آدم پنج سال پیش نیستم که نیستم. در این شکی نیست...توانم زیاد شده. بیشتر می دوم و کمتر غر می زنم. من همون آدمی هستم که وقتی ساعت 4 از سر کار می اومدم مامانم غذایم را آماده می کرد و نهایت اقداماتم در بعد از ظهر کلاس زبان و گاهی باشگاه و بقیه هم خواندن کتاب بود. نه... من اون آدم نیستم.

   + گل - ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤

این روزهایمان...

1- دارم سعی می کنم که طی یک فرایند آموزشی بخشهایی از مدیریت مالی را به کودک یاد دهم. دراین راستا چند وقتی است که پسرک روزهای جمعه پول تو جیبی می گیرد. حالا دیروز:

- مامان، تو هفته ای یه بار اون روز که تعطیله به من پول میدی؟

- بله، هر هفته

- این هفته چون دو روزش تعطیله پس باید دو تا پول بدی!! پول امروزم کو؟

2- بچه دارد چند تا عکس از پدرش را که مال 6 سال قبل است و یکی از دوستان بابا برایش فرستاده نگاه می کند. بعد عکس دومی:

- بابا چقدر اینجا بچه بودی!!!!

و راست می گفت جناب همسر در این شش سال بسیار تغییر کرده!! (اصلاً هم ربطی به اینکه زنش به فکرش بوده یا نه نداره!!)

3- طی فرایندی مجبور به جابجایی کلاس شطرنج پسرم شدیم. روز اولی که رفتیم برای تعیین سطح در موسسه جدید، خانمی آمد و کمی با پسرم بازی کرد و کلاسی را برایش تعیین کرد. طی صحبتهامون متوجه شدم که معلم کلاس آقا است. از در موسسه که بیرون آمدیم پسرک گفت من از اینجا خوشم نیومد. اینجا نریم.کلی تو در و دیوار زد و حرفهای عجیب و غریت بهم زد و ایرادات عجیب گرفت تا شب که پیش باباش داشت می گفت شاید مامان بد فهمیده باشه و معلم کلاسم همون خانمه باشه، اون وقت فهمیدم دردش چیه. 

یه جلسه هم کلاس رو امتحان کرد ولی نهایتاً زیر بار کلاس با معلم مرد نرفت!!

4- این روزها گاهی پسرکی داریم بسیار مهربان و مستقل و به فکر مادر و پدر و گاهی این پسر می رود و پسرک غر غروی مدعی و متوقعی به جایش می آید که هیچ کس از عهده راضی کردنش بر نمیاد. ولی در هر دو حالت بسیار مشتاق خندیدن و خنداندن است. این روزها گاهی به زور هم شده کل خانواده باید بخندند...

5- رابطه ام با پسرم دارد به تکامل خوبی میرسد. با هم می توانیم یک روز پرکار خوب را بیرون از خانه بگذرانیم. 

6- رابطه عاشقانه مادر و فرزندی بسیار قوی ادامه دارد و من گاهی لذت می برم و گاهی کلافه میشوم. 

7- در مهد بچه ها خودشان تصمیم گرفته اند که خواهر و برادر هم باشند و پسرک با یکی از بچه های کلاس برادر شده و دختری هم از کلاس دیگر خواهرش شده اند. حالا روزها برایم از خواهر و برادرش و کارهایی که کرده اند تعریف می کند و بعد هم ذکر می کند من دوستای دیگری هم دارم ها... این دو تا خوب خواهر و برادرم هستند...

   + گل - ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳

سوناتا و داستانهای دیگر...

در پی علاقه مندی دوره ای به انواع اتومبیل؛ ماشین محبوب فعلی جوجه سوناتاست... شیفته این ماشین شده و حالا مدام در خیابان دنبال انواع مختلفش می گرده.

چند روز قبل که باهم در ماشین بودیم:

- مامان سوناتا واقعا ماشین خوش تیپیه!!

- آره عزیزم ماشین قشنگیه قبول دارم. ما برای آدما معمولا می گیم خوش تیپ نه ماشینها.

- میدونم ولی سوناتا واقعاً خوش تیپه! سر و وضعش سرجاشه!!!مثلا صندوق عقبش و... همه چیزش درسته!!!

پی نوشت: یه خبری می خوام بدم به مدیریت شرکت هیوندایی بگم صلاحیت طراحانشون توسط شازده ما تایید شد!!!

پی نوشت 2: در راستای تلاش برای کمتر داد و دعوا کردن, تصمیم گرفته بودم که هر وقت خیلی از دست پسرم عصبانی شدم ساکت بمونم و چند دقیقه باهاش صحبت نکنم. این موضوع رو هم براش توضیح داده بودم. دیروز بعد اینکه منو عصبانی کرده و من مثل قبل ساکت شدم ناگهان وسط گریه هاش میگه: اینکه حرف نمیزنی مثل دعوا کردنه اصلا از اونم بدتره. اینجوری یعنی دیگه دوستم نداری که باهام حرف هم نمیزنی...

و من بازهم فهمیدم که آنچه برای من راه حله ممکنه خودش آغاز مشکل بزرگتری برای ذهن جوجه ام باشه!!!

پی پی نوشت 2: اول موضوع پی نوشت دوم اصل پست بود؛ ولی بعد دیدم براساس نظر پسرم اصل موضوع ماشینه!! برای همین جای متن و پی نوشت تغییر کرد!!

   + گل - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳

یک پله دیگر...

اینقدر جوجه ام درباره لباسهایش اظهار نظر کرد و این را نمی خوام و اون رو دوست ندارم و ... کرد تا یه روز حوصله مادرش سر رفت...

به پسرک گفتم خیلی خوشحالم که اینقدر بزرگ شدی که درباره لباسهات نظر بدی ولی پسری که به این اندازه بزرگ شده خودشم باید لباس بپوشه!

می دونم که خیلی از بچه ها خیلی زود تر از 4 سال و خورده ای شروع کردن به پوشیدن لباسشون ولی من یه مادر فوق العاده سرویس دهنده هستم و پسرک بسیار وابسته (یا تنبل!!) نتیجه اینکه تا همین یکی دو روز قبل همیشه من لباس می پوشوندم و گاهی متهم می شدم به اینکه بد پوشوندی... دستم... سرم... و در این چند ماهه مدام غر شنیدم که این را نمی خوام... اون رو دوست ندارم و...

حالا دارم با خودم صبوری تمرین می کنم. اصلا اشکالی ندارد که چند هفته دیر به کلاس موسیقی برسیم یا من صبح دیر به اداره برسم یا ... داریم یاد می گیریم هم من و هم پسرم.

دو روز اول به دعوا و گریه حسابی گذشت ولی امروز روز راحت تری بود حداقل صبحش.

   + گل - ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳

آرزو و دیگر هیچ...

با پسرم در حال بازی یک ورژن خاص اسم بازی هستیم!! یک حرفی او تعیین می کند و ما چیزهایی را اسم می بریم که با آن حرف شروع می شود. میگوید: آ

من: آرزو

- مثل اون دوست من؟

- آره. حالا شما بگو

-آرزو

- من که گفته بودم

- نه؛ منظور من اون آرزوی دوستم نبود؛ اون آرزویی بود که تو ذهنمونه؛ بهش فکر میکنیم.

من نمی دونم بچه ها این مفاهیم انتزاعی رو چه جوری حلاجی می کنن!!!

پی نوشت: جوجه دوست دارم بلزش را بگذارد جلوش و یک شعری که دوست دارد بخواند و خیلی نا مرتبط با آواز، با مضراب روی سازش بکوبد!!! بار اول خیلی برایم جالب بود که بین ساز و آواز ارتباط برقرار کرده و کلی تشویق نمودم ولی حالا مانده ام در ادامه اجراهای دراماتیک استاد!! چه واکنشی داشته باشم!!

   + گل - ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳

سفر دو نفرانه...

در یک اقدام انتحاری پسرکم را برداشتم و با خودم به یک مسافرت کاری سه روزه بردم!! جوجه هم خدایی جلوی همکاران روسفیدم کرد و خیلی همراهی و همکاری و...

پسرک ساعتهایی از روز را تنهایی در هتل ماند و ساعتهای زیادی را با مامان به هرجا که دلش خواست رفت (فکر کن مامان جوجه از اینکه پسرک را تنها گذاشته چه عذاب وجدانی گرفته... یعنی هرچی جوجه می گفت جوابش باشه بود!!!) نهایتاً اینکه یه پسر سرماخورده را با خودم برگرداندم که حسابی بهش خوش گذشته بود و رسماً خودش را مهمان همه ماموریت های آتی مادرش کرده

پی نوشت: همین جوری و الکی پسرک را بردیم یه کلاسی که به قول خودش شرطنج یاد بگیره و حالا بعد پنج هفته صفحه شطرنج و مهره هایش شدن همراه همیشگی پسرم و عصرها اصرار میکند که یکی بیاد با من بازی کند و اگر کسی پیدا نشود می رود سراغ کتاب شطرنج و خودش را مشغول می کند!! خلاصه که صحبتهای نصفه و نیمه بچه ها را هم جدی بگیرید شاید واقعا از علاقه درونی ناشی شده باشد. البته ممکن است این علاقه هم گذرا باشد و تا چند هفته دیگر فروکش کند ولی همین ذوق و شوق چند ماهه هم با ارزش است.

   + گل - ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳

چهار سالگی را هم فوت کرد...

پسرک چند روز قبل جشن چهار سالگی گرفت. آنقدر بزرگ شده بود که باورم نمیشد.

تمام روز تولدش روز او بود و هرچه خواست انجام داد و اصلا نه نشنید. شب خودش را دعوت کرد اتاق مامان و بابا و پدر و مادر تا صبح از لگدهای پسرک آسایش نداشتند و پسرک گویی دوباره به دنیا آمد.

پنج سالگی را روانشناسان کودک سال آرامی می دانند. هر چند که پسرک سختی چندانی در 4 ساله اول هم به ما نچشاند :) امیدوارم همه بچه ها شاد و سالم زندگی کنند.

پی نوشت: پسرم یک ماهی هست که کلاس موسیقی می رود. در راستای همراهی با پسرم مطالعاتی می کنم در خصوص آموزش بخشهایی از درس به شیوه کودکانه. سعی می کنم آدرس چیزهایی را که می خوانم اینجا بگذارم شاید به درد کسی بخورد یا شاید آرشیوی باشد برای آینده.

آموزش در کلاس با نت سیاه شروع شده و جلسه قبل نت سفید هم به داستان اضافه شد. برای یاد دادن کشش ها به پسرم به این سایت رسیدم که خیلی شیرین قضیه را توضیح داده بود.

پی نوشت 2: تولد آرشیدا عزیز و همه جوجه های اردیبهشتی مبارک باشه.

مامان آرشیدا عزیز مثل همیشه نمیتونم توی وبلاگ شما کامنت بگذارم.

   + گل - ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

تئوری عدم و سوالات دیگر...

پسرکم این روزها سوالات عجیب بیشتری می پرسد.

چند روز قبل وقت عوض کردن لباس می پرسه: مامان؛ اون وقتی که من نبودم، تو هم نبودی، بابا هم دینا (دنیا) نیومده بود خونه مون هم نبود و شهر هم نبود، اون وقتا چه جوری بوده؟ بعدش چی شد؟

یه بار دیگه هم می گه: مامان می دونی من تو رو خیلی دوست دارم؟

من: ممنون عزیزم منم شما رو خیلی دوست دارم.

جوجه: تو می دونی چرا؟ یعنی چرا من تو رو دوست دارم اونم اینقدر زیاد؟ تازه بابا رو هم دوست دارم اونم نمیدونم چرا!!

و قص الی هذه...

دانشم و اطلاعاتم در این زمینه ها کم که هست ولی همون جزئی رو هم که می دونم نمی دونم چه جوری برای یه بچه بگم...

پی نوشت: امسال بهار، سال ورزشی رو شروع کردیم. بیشتر عصرها دوچرخه سواری بعد از مهد رو داریم و پسرک بناست شنا رو هم شروع کنه. بیشتر سال رو با هوا درگیریم تصمیم گرفتیم تا دوباره اوضاع هوا خراب نشده تا میشه از هوای مناسب استفاده کنیم.

   + گل - ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

کودکان آینه تمام نمای مادران...

از وقتی پسرکم خیلی کوچک بوده هیچ وقت کتک نخورده؛ هیچ وقت در محیط خانه ناسزا نشنیده؛ در خیلی از مواقع بهش شما گفتیم و همیشه با دقت به اظهار نظرش گوش کردیم. منتها در مواقع اوج عصبانیت یا بی حوصلگی من یا انتهای شیطنت جوجه، مادر بی حوصله سر پسرش داد زده است (و بارها به خودم گفتم داد زدن شاید از کتک زدن هم بدتر باشد، نکن!! ولی هنوز موفق نشدم!)

حالا در نزدیکی چهار سالگی، پسرک هیچ وقت کتک کاری نمی کند و بچه های کوچک تر را نمی زند، حرف ناسزا نمی گوید نمی دانم یکی دو تا حرفی هم که مهد یاد گرفته را فراموش کرده یا به یاد دارد و بیان نمی کند. درست و بجا اظهار نظر می کند ولی... وقتی بی حوصله است و انتظار دارد بلافاصله به خواسته اش جواب دهند، داد می زند!!

امسال می خواهم درخت وجودم را هرس کنم و قلمه بزنم تا شاید تا سال بعد نتایجش را روی درختچه کوچکم هم ببینم.

   + گل - ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳

مهربان ترین پسر دنیا

پسرکم را برده ایم نمونه گیری. قبلش برای جوجه ام توضیح می دهم که کمی آمادگی داشته باشد (هرچند که خودم هم درست نمیدانم که روش نمونه گیری چیه و بعدا مشخص شد که توضیحاتی که براساس صحبت های دکتر گفته ام غلط بوده!!!)

پسرک می پرسد: حتماً درد هم داره؟

- آره احتمالا. ولی من پیشت می مونم دست منو تو دستت نگه دار و هر وقت دردت گرفت حسابی فشار بده. اونجوری دردت میاد پیش من. (می خواستم آرامش پیدا کند مثلاً)

میریم برای نمونه گیری. پسرک دستم را نگه می دارد. یه جایی از شدت نگرانی و احتمالاً کمی هم درد گریه می کند شدید. ولی دستم را اصلا فشار نمی دهد.

بیرون که آمدیم بعد آروم شدن پرسیدم چرا وقتی دردت گرفت دستم رو فشار ندادی؟

-آخه اونجوری تو هم دردت می گرفت. نمی خواستم تو درد بکشی.

عاشقانه دوستت دارم مرد بزرگم. بعد با خودم فکر کردم کاش چیزهای بهتری برای همراهیش بهش گفته بودم.

پی نوشت: جوجه ام گاهی بسیار لوس است و از خود راضی و گاهی بدجوری از خود گذشته می شود و من می مانم سرگردان.

پی نوشت 2: پسرک این روزها گاهی واقعاً مستاصل می گوید: پس این مهد کودک من کی تمام می شود؟ کاش یه مدتی مهد من و اداره تو تعطیل می شد. دلم کباب است برای جوجه ای که تقریبا سه سال است بیشتر روزهایش را در مهد گذرانده و دلش برای خانه و مامانش تنگ می شود.

   + گل - ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢

چیزهایی که نمی خواهم فراموش کنم!!

با جوجه ام رفتیم سوپری، او کیک خرید و من شکلات تلخ محبوبم را. آمدیم خانه، اول نصف کیکش را خورده بعد آمده سراغ من:

مامان، به خاطر اینکه من پسرتم میخوای از شکلاتت بهم بدی با هم بخوریم؟؟

 

سر عصری پسرک آمده سراغم:

- مامان امروز آ. توی مهد داشت یه داستان ترسناکی رو تعریف می کرد من بهش گفتم نگو من شب خواب بد می بینم ولی گوش نداد تا آخر داستان رو تعریف کرد.

- می خوای برام بگی داستانش درباره چی بود؟

- نه مامان. اگه بگم بعد تو هم شب خواب بد می بینی. من دیگه بهش فکر نمیکنم تا داستانش از ذهنم پاک بشه!!!!

پی نوشت: تازگیها پسرکم بسیار مشتاق شده که درباره فیلم یا کارتونی که دیده یا کتابی باهام صحبت کنه و من خیلی لذت می برم. از یه طرف به خاطر داستان سوسکه و مامانش و از یه طرف به خاطر اینکه گاهی بخش هایی که برایش جذاب بوده و خواسته درباره اش صحبت کنه خیلی برام جالبه.

   + گل - ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢

ما و شراکت پسرم در کارهای خانه...

پسرک وارد همه کارهای من شده است و من همیشه گفته ام که ممنون داری به من کمک می کنی...

ممنون داری کمک می کنی ظرف بشورم!!! (نصف آشپزخونه خیس شده!!)

ممنون کمک کردی دسر درست کنم!! (همه آشپزخونه چسبناک شده و باید شسته شود)

ممنون کمک کردی جارو کنم!! (بعدا که خوابیدی باید همه جاهای مانده را با جارو دستی تمیز کنم!)

و...

دیروز که به خاطر آلودگی هوا خانه بودیم با جوجه خان کیک درست کردیم. همه آشپزخانه را آرد پاش کرد و روغن مالی کرد و ... خلاصه هرکار خواست کرد و نهایتاً خسته که شد دادش در آمد که:

مامان خسته شدم؛ چه قدر کارهای خودتو می دی من انجام بدم!!! پسرک که از آشپزخانه بیرون می رفت همه لباسهاش رو در آوردم که خانه را خراب نکند و با خودم فکر کردم واقعا شریک کردن جوجه در همه کارها فوایدش بیشتر است یا مضراتش؟

یک بخشی از شریک شدن هایش به خاطر زمان کمی بود که با هم داشتیم و بخشی همه به خاطر لذتی که جوجه از انجام دادن کارهای متفاوت می برد. هنوز هم مادرهای زیادی را در اطرافم میبینم که آشپزخانه محل امن خودشان است و به خیلی از کارهای بچه می گویند: نه!!! وقتی برای بازی با کودک نمی گذراند و بچه هایشان همه به نظر شاد و آرام هستند.

اینها را که می بینم با خودم می گویم شاید چند سال بعد متوجه بشم این کارم ایراد داشته. زمانی که نمی دانم کی برسد.

   + گل - ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢

سه سالانه ها...

تفکرات سه سالانه

با پسرک رفتم دستشویی. همون جوری که نشسته با حالت متفکرانه ای می گه: مامان میدونی وقتی من بلند شم و بچرخم اون طرفی، چراغ میاد این سمتم!

(پسرک به سمتی نشسته که چراغ دست چپش هست و وقتی بچرخه میاد دست راستش) بعدم چون فکر کرد من نفهمیدم چی میگه، چند بار قضیه رو برام توضیح داد.

دلسوزیهای سه سالانه

پسرم برای پدرش که دارد خودش را کش و قوس میدهد، توضیح می دهد که: بابا این کارو نکن میوفتی، دست و کمرت حسابی درد می گیره، پدر کمی گوش می کنه و بعد از چند لحظه که دوباره کار مشابهی رو انجام میده میشنوه که: عزیز دلم گوش کن، من چند بار به تو تذکر دادم که اینجوری میوفتی زمین ها!!!

مچ گیری های سه سالانه

دارم برنج تمیز می کنم و حوصله شلوغ بازی پسرک را ندارم، سر کیسه برنج را زود می بندم و میگم این برنج ها خیلی کثیفن، شما دست نزن. پسرک ساکت می نشیند تا من کارم را انجام میدم، وقتی کار برنج ها تمام می شود و می خوام از کابینت یه ظرف بردارم، می پرد که: مگه دستای تو از اون برنجهایی که خیلی کثیفن، کثیف نشده؟ پس دست به ظرفها نزن!!!

حاظر جوابی های سه سالانه

در حین رفتن پای مبارک را می گذارد روی دست من بیچاره که روی زمین نشستم و بی خیال می رود، صدایش می کنم: آقای م..... دستم له شد!! از همون جا رو به من می کنه که: خانم ص...... معذرت می خوام!

حسابگرانه سه سالانه

خاله از مغازه زنگ زده که از جوجه بپرسه پراید چه رنگی می خواد. پسرک رنگ مورد علاقه اش رو سفارش می ده و خداحافظی میکنه و میاد آشپزخونه پیش من، توضیح می ده که چی شده. می گم: از خاله تشکر کردی؟ فکری می کنه و چند ثانیه بعد می گه: نه، وقتی رفتیم خونه شون و پراید رو بهم داد تشکر می کنم!!

لذت های مادرانه ای سه سالانه

رفته ایم مهمانی. پسرک به نهایت مودب است درست دست می دهد، درست سلام و احوالپرسی می کند. مستقلانه میرود تنهایی در آشپزخانه و آب طلب می کند. درست غذا می خورد و تشکر می کند و مودبانه حاضر جوابی می کند و روی خواسته اش در جمع می ایستد. کیفور می شوم. کیفور مادرانه ای در جمع. آن شب یادم میرود همه درگیری های کوچک و بزرگی که با بچه ام دارم. بیخود است می دانم. ولی دل مادر است دیگر... من به همین سه سالانه اش افتخار می کنم. مطمئن باشید مهمانی هایی که با بهانه گیریهای عجیبش درگیر بوده ام یادم نرفته!!!!

   + گل - ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢

به افتخار...

به افتخار یک شب خوابیدن برای بیشتر از 5 ساعت بعد از 5 شب نخوابیدن...

به افتخار اولین صدای پسرک که: مامان بیا این بار فقط ج.ی.ش دارم!!! و درست گفت...

به افتخار 5 ساعت متوالی بدون ناله پسرکم که: مامان دلم خیلی درده، مامان پس کی منو خوب می کنه؟ و ...

به افتخار صدای ماشین بازی تنهای پسرکم بعد از یک هفته...

به افتخار صدای خنده پسرکی که در سه روز اول یک کیلو و نیم وزن کم کرد (آمار بقیه اش دستم نیست!!) ولی حالا می خندد...

به افتخار پسرکی که وسط مریضی هم سراغ ماشین اقوام را می گرفت وقتی برای احوالپرسیش زنگ می زدن و توصیه می کرد که: چراغ عقب سمت چپ ماشینتو حتماً چسب بزن، کلاً شکسته بود!! یا چرخهای پژو پارس به ماشینت بسته بودی ها! برو چرخهای 405 ببند!! یا آینه بغل ماشینت بدجوری شکسته بود درستش کردی؟

به افتخار پیروزی بر میکروب دیگری که این یکی واقعاً اذیتمان کرد و سخت ترین تجربه 37 ماه گذشته زندگیم شد...

و به امید سلامتی همه جوجه ها و نجات از فصل گرمای آلوده بدون بیماری دیگری...

   + گل - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢

پسرکی یک هفته مانده به سه سالگی...

پسرک از بعد از عید تغییرات زیادی کرده...

تا وقتی کوچکتر بود، هر ماه تغییرات جدید خیلی به چشم می اومد ولی حالا انگار چند ماهی یک بار باید منتظر تغییرات خیلی بزرگ باشم. مثل:

- پسرکی که همیشه به مشوق برای نقاشی نیاز داشت، حالا خودش تصمیم میگیره که بره نقاشی کنه، 8 یا 9 فروردین بود که برای اولین بار خودش رفت سراغ وسیله های نقاشی و بعد حاصل تلاشش رو که روی یک صفحه چند تا کوه کشیده بود داد به پدر که: بابا برای تو کشیدم...

- حالا خیلی از عصرها من که توی آشپزخانه سرگرم می شم و می بینم صدایی ازش نمیاد وقتی چک می کنم متوجه می شم خودش رفته سراغ یکی از پازل ها و مشغول چیدمان است. کارش که تمام می شود صدایم می کند که بیا ببین چه خوب چیدم و بعد بلافاصله خرابش می کند و تکه ها را می گذارد توی جعبه برای دفعه بعد!!

- تازگی ها گاهی خودش کشو لگو ها را می کشد و با چند مدل لگویی که هر کدام را به هدف علاقه مند کردنش به لگو بازی خریدم و برای یک سال و نیم فقط با تلاش من یا پدرش باهاشون بازی می کرد، مشغول بازی می شود. برج میلاد می سازد و برایش ماشین هایش پارکینگی با در اتوماتیک و ...

- میزان گریه ها بسیار کمتر شده. از کمک هایی که چند جلسه مشاوره قبل از عید بهمون کرد نمیشه غافل شد. تونستیم آرین رو به حرف زدن تشویق کنیم. حالا دوباره روزهای زیادی داریم که گریه پسرک درشون بلند نمیشه.

در کنار تغییرات مثبت بالا ماشین بازی همچنان اولویت اول است. اطلاعاتش درباره ماشین ها زیاد شده و دقتش هم خیلی بالا است. یکی دو هفته قبل کنار خیابون خیره یه پژو شده بود و بعد میگه: مامان ببین راننده این پژو قالپاق زانتیا بسته بهش. البته غافل نشیم که از دسته همون مردانی است که تغییر رنگ موی مامانش رو احتمالا متوجه نمیشه!!!

و البته تغییرات منفی هم داشتیم.

- پسرکی که از 9 ماهگی تنها خوابیده و همیشه هم چراغ اتاقش خاموش بوده و روشنایی رو از چراغ های راهرو گرفته حالا ناگهان از تاریکی و سایه های روی دیوار اتاقش می ترسه و شبها می خواد که چراغ اتاقش روشن بمونه.

- جوجه خان بعد از عید تا حالا بارها صبح خواهش کرده که: مامان نرو اداره... باهم خونه بمونیم... وقتی می ری اداره من همه روز توی مهد بهت فکر می کنم و دلم خیلی برات تنگ میشه... یه وقتایی تحملم تموم میشه و می خوام گریه کنم و ...

و اینها رو که میگه من بدجوری مستاصل می شم و خودم هم دلم می خواد اون روز نرم اداره... برای همین از عید به این طرف تعداد روزهایی که دیر به کار رسیدم بسیار زیاده!!!

- از محیطهای شلوغ به شدت اجتناب می کنه. اصلا وارد سرسره ای که تعداد بچه های بالاش زیادن نمیشه و در صورتی که ببینه کس دیگه ای پشت سرش هست که می خواد سر بخوره، حتما عقب می کشه. این رو به عنوان یک بخش از شخصیت پسرم پذیرفتم که علاقه ای به درگیری نداره و ازش اجتناب می کنه. هنوز هم راه حلش توی درگیریها گریه است.

خلاصه بالا و پایین داریم با این جوجه سه ساله که حالا روزی چند بار اعلام می کنه: پسرهای سه ساله فلان کار رو خودشون می تونن انجام بدن!!! (مثل پریدن از جوی آب، بالا رفتن از کابینت و ...)

امیدوارم همه بچه ها در کنار خانواده هاشون شاد و سلامت باشن و شاد شاد بزرگ بشن.

   + گل - ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢

روزهای آفتابی

این روزهای زندگیمان آرام و شاد می گذرد. در حد توانم خودم را از اخبار بد دور نگه می دارم که عصر با یک لبخند گنده دم در مهد دنبال پسرم برم و همه راه کوتاه تا خانه را با صدای شاد باهاش صحبت کنم.

عصرها وسط شیطنت های پسرک، حدود یک ساعتی لباس عوض کردن و شستن دست و رویمان طول می کشد. بعد هم بازی و بازی (که اگر به انتخاب جوجه باشد تنها گزینه ماشین بازی است!!) و گاهی شب هایی پیش می آید که بدون هیچ بحث و جدلی حدود 5 ساعت با هم بودنمان می گذرد و پسرک با یک لبخند شاد بهم شب به خیر می گه. خیلی خوشحالم که تعداد این شب ها رو به زیاد شدن است! انگار از زمانی که به خانه جدید آمده ایم آسمان زندگی کوچک سه نفره مان آفتابی تر شده است.

جوجه روزهای هفته را با نشانه هایی می شناسد، شنبه ها که روز اسباب بازی در مهد است. چهار شنبه ها که روز ژیمناستیک است. پنج شنبه ها که مامان اداره نمیره و حالا گاهی با پیشنهاد خوبی برای روزهایمان سراغم می آید! (بار اول که این کلمه را استفاده کرد با اینکه به شنیدن کلمات غیر منتظره عادت کرده ام بازهم تعجب کردم:

- مامان یه پیشنهاد خوب: پنج شنبه که اداره تون تعطیله با هم بریم اسباب بازی فروشی تا یه ماشین بخریم بعد بریم کتابفروشی کتاب جدید بخریم!!

- مامان یه فکر خوب: دستامون رو که شستیم بریم با هم ماشین بازی کنیم، ظرفها رو بابا بشوره!!!

و...

خودم گاهی تعجب می کنم از همه روحیه مثبتی که این روزها دارم، روحیه ای که جز پسرک شیرین زبان و همسرم هیچ دلیل دیگری ندارد.

جوجه خان هنوز دل نازک است. چیزی که دارم به عنوان بخشی از روحیه اش می پذیرم. ولی اعتماد به نفسش در ارتباط با افراد آشنا و غریبه خیلی بهتر شده. راحت گپ می زند و سوال می پرسد و جواب می دهد.

چندین بار تئاتر تماشا کرده است و حالا یکی از علایق واقعیش شده، تئاتر عروسکی را به تئاتر بازیگران واقعی ترجیح می دهد و در کمال ناباوری من هفته قبل در حضور 10 نفری مهمان که بعضی ها را برای بار اول دیده بود، نمایش بازی کرد!!

آرامش این روزها دارد غلغلکم می دهد برای شروع تصمیم گیری برای خودم، برای آینده کاری و تحصیلی ام، چیزی که حقیقتاً حدود سه سال است رهایش کرده ام.

   + گل - ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱

ما و این روزهای پسری 32 ماهه...

مدتهاست که ننوشتم... مطمئناً در این مدت اتفاق زیاد افتاد.

اثاث کشی کردیم، بسیار راحت تر از چیزی که فکرش را می کردم انجام شد. خانه جدید بزرگتر از قبلی است. و من که یه خورده نگران عادت کردن پسرک به خونه جدید بودم همون شب اول که بعد از تقریبا خلوت کردن اتاقش رفتم خونه دوستم دنبالش و اومد خونه جدید، با خندیدن و شروع دویدن و بازی کردنش بسیار خوشحال شدم. تنها کاری که آقا انجام دادند شب قبل از اثاث کشی جمع کردن همه اسباب بازیهای عزیز تر از جانشان به کمک بنده و جا دادنش در دو سه تا کارتن خیلی بزرگ و روز بعد از رسیدن به خانه جدید باز کردن همه وسایل برای اینکه مطمئن بشه هیچی توی خونه قبلی جا نمونده!!!!

پسرکم بسیار بزرگتر شده. در آشپزی، جارو کردن، شستن و... کلاً هر کاری که منع نشود مشتاقانه کمک می کند!!! آن هم چه کمکی...

مشکلی که هنوز هست و متاسفانه نتونستم کنترلش کنم، گریه کردن است. نه که زیاد گریه کند، شاید پنج شبنه و جمعه که توی خونه است حتی یک بار هم گریه نکند ولی توی مهد بسیار شنیده ام که وقتی با کسی درگیر می شود میزند به گریه، توی خونه هم اگر چیزی ناراحتش کند یا مطابق میلش نباشد، به جای توضیح دادن میزند به گریه... متاسفانه در رابطه با بچه های دیگر در مهمانی ها هم شیوه همین است. نگران این موضوع هستم که شاید کوچک ترین بچه در کلاس بودنش دارد قضیه را تشدید می کند. به مربیانش گفته ام که خیلی ازش حمایت نکنند و به صحبت کردن بیشتر تشویقش کنند. ترجیح میدهم پسر مستقلی باشد که از عهده مراقبت از خودش بدون گریه و زاری بر بیاد. میدونم که پسرک حساسی دارم که خیلی زود دلش می گیرد، غصه دار می شود و یا دلش برای کسی می سوزد. شاید باید با این بخش از شخصیتش کنار بیام.

موضوع دیگر هم این است که پسرک را خیلی قانون مدار تربیت کرده ایم که انگار چندان کار صحیحی نیست. با اینکه از همه کوچک تر است وقتی روز اسباب بازی نیست بدون اسباب بازی می رود مهد و عصر برایم تعریف می کند که فلانی ماشین آورده بود، اون یکی حیووناش آورده بود و ...

جوجه خان بسیار صحبت می کند، در خیلی موارد و موضوعات متنوع. همچنان اولویت اول صحبت ها و البته زندگیش ماشین است. گاهگاهی نقش بازی می کند، آقای پلیس می شود یا آقای لوکوموتیو ران یا خلبان و من با خوشحالی شریک بازی ها می شوم و لذت می برم.

یه مدت قبل، گاهی می شد مادر من، و مرا دخترم صدا می کرد، بعد شد بابا آرین، حالا گاهی هم نی نی می شود، نی نی که بلد نیست صحبت کند و راه برود و ...

دنیایی بازی تخیلی دارد، گاهی ماشینش می شود بابای هاپو و گاوی هم می شود مادرش و او همه را سوار کامیونی می کند و می رود سفر!!!!

رابطه اش با نقاشی چندان زیاد نیست گاهگاهی نقاشی می کند ولی عادت هر روزه ای نیست و برای نقاشی کردن حتما همراهی می خواهد. تازگیها پازل را بسیار دوست دارد ولی لگو بازی هنوز هم چندان طولانی نمی شود مگر اینکه بابا شریک بازی باشد.

خلاصه زندگی در گذر است و اگر آلودگی هوا مجالی بدهد برای تنفس، با این فسقل خان به کوه هم بزنیم در این زمستان خوب خوب می شود.

   + گل - ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱

اولین های تازه...

یه مدتی از زندگی ما پر بود از همه اولین های جوجه... یه مدتی خلوت تر شده بود. ولی حالا بازهم اولین داریم.

- یه بازی ساده و خیلی کوتاه از اینترنت برا جوجه دانلود کردم، و دو سه روز قبل فسقلی برای اولین بار بازی کامپیوتری رو امتحان کرد.

- امروز از جوجه پرسیدم: مامان موهاشو چه رنگی کنه که خوشگل بشه؟

یه کمی فکر کرده و میگه: آبی... قشنگ میشه...

- و بالاخره بعد از مدتها انتظار، تقسیم کردن و بخشیدن هم وارد اخلاقیات فسقلی شده... چند روز قبل، براش یک برگ برچسب ماشین که خیلی دوست داره، آوردم و رفت دفتر برچسب ها رو آورد، بعد من رو صدا زده که بیام پیشش و میگه: میذارم تو هم از برچسب ها بچسبونی... دیروز عصر هم بدون اینکه درخواست کنم منو تو پاستیلهاش شریک کرد... و پسرک همچنان بزرگ می شود...

   + گل - ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱

داستانهای من و پسرم و wc!!

حالا با گذشت حدود دو ماه از ابتدای شروع پروژه جوجه خان همچنان به همراهی من در دستشویی نیاز دارد.

واین همراهی ها هر از چند گاهی داستانهایی هم دارد.  

اولین باری که پوشکش رو باز کردم و رفت دستشویی، هنوز ننشسته روی صندلی، دستش رو گذاشته روی با.سنش و میگه: این چیه؟ بعد هم خودش رو ناز میکنه! همین سوال رو در مورد قسمت های دیگه هم پرسیده!!

به خاطر علاقه ای که به ماشین داره، صندلی توالت رو براش شکل ماشین خریدم، حالا جوجه هر بار میره دستشویی، به شیوه سنتی و اجدادی میشینه و با ماشین بزرگش بازی می کنه تا کارش تموم بشه!!!!

یکی از این دفعات ماشین محترم رو چرخونده طرف من، قسمت مثلاً پلاک ماشین رو نشون میده میگه اینجا چی نوشته؟

اولین باری که دستشویی پی.پی کرد، پا شده پشتش رو نگاه می کنه و با تعجب می گه: این چیه؟؟ وقتی براش توضیح دادم که همون پی.پی معروف است در اولین اقدام زد لهش کرد!!!! بعد هم شستن معمولی رو قبول نداشت و خواست به همون شکل قبلی تا پایین پاهاش شسته بشه!

یک شب وقتی منتظر بودیم.... یه باری میگه:

- مامان ببین خورشید خانم اومده توی دستشوییمون...

من نگاه کردم و دیدم آقای کوچولو نور لامپ رو کف خیس دستشویی دیده و فکر کرده خورشید خانومه...

چراغ رو بهش نشون دادم روی سقف و بهش میگم که نور چراغه که دیده یه کمی با تعجب لامپ و زمین رو نگاه میکنه و آخر میگه:

- خورشید خانم نیومده دستشویی پس؟

یه نوبت دیگه بازهم در همون لوکیشن قبلی:

یک فقره سوسک قهوه ای هم اومد قدمی بزنه!!

- مامان، این چیه؟

- این سوسکه عزیزم، ببین چه قهوه ای قشنگیه... دست و پاهاشو... اونا که روی سرشه شاخکه و ...

- سوسکه اومده جیش کنه؟

- شاید، احتمالاً اونم جیش داره.

- دیگه بره خونشون پیش مامانش...

- باشه بهش میگیم، سوسک کوچولو برو خونه تون...

و جناب سوسک قدم زنان تشریف بردند.

همون شب بعد از خوابیدن پسرک، پدر جلوی در دستشویی ایستاده و با لحنی شبیه لحن من میگه: آقا سوسک قهوه ای قشنگ با شاخکهای ناز، کجایی؟ بیا یه دمپایی رو سرت بزنم!!!

پی نوشت:‌بین خودمان بماند با وجودی که خوش هم میگذرد و لحظات خنده دار هم زیاد داریم ولی گاهی زمانی رو که توی دستشویی میگذرونم حساب می کنم و نگران میشم... 

   + گل - ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱

جمله سازی و شعرخوانی این اواخر

پسرکم این روزها بسیار صحبت می کند. خیلی چیزها هست که هنوز وقتی برای اولین بار می گوید، شگفت زده می شوم مثل دیشب که ناگهان وسط قصه گفت بریم رستوران!!! یا شب قبلش که ناگهان قبل از آمدن پدرش گفت پیتزا بخوریم!!! یا چند شب قبل که خودش شامش رو تموم کرده بود و مشغول دسر خوردن بود بعد ناگهان به پدرش گفت: بابا شام بخور، تموم بشه بعد مامان دسر بیاره، خوشمزه است!!!

جملات به مرور بسیار طولانی تر شده اند. خیلی وقت است که جملات ترکیبی می گه. چند شب قبل که با پدرش رفته بود برای لالا (این اتفاق هیچ وقت نمی افته!!!) بعد از چند دقیقه صداش میومد که بهش می گفت: بابا تو برو، مامانو صدا بزن بیاد پیشم. جملات با سه فعل رو با تعجب من درست میگه.

شعر هم می خونه در حد تیم ملی. اگه یه روز صبح کله سحر یا عصر حدود ساعت پنج یه مادر و پسر رو دیدین که پیاده رو رو گذاشتن روی سرشون و بدون توجه به یه عالمه آدم بد اخلاق و خسته یا خواب آلود و خسته در حال خواندن شعرهایی مثل یه روز یه آقا خرگوشه، یا جوجه جوجه طلایی یا ABCD با صدای بلند هستند، حتما بیاین جلو تا با هم سلام و علیکی کنیم!!

   + گل - ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱

خلسه مادرانه

جوجه که راه افتاده بود بیرون از خونه کالسکه می نشست و کم راه می رفت یه کمی بعدترش اول خودش کالسکه هل می داد تا خسته بشه بعد هم می نشست توی کالسکه. بعدتر از اون هم دستهایش رو توی هوا تاب می ده و کمی جلوتر از من یا پدرش راه می ره. ولی یه روزهایی مثل امروز که ناگهان پنج تا انگشت کوچولو دور انگشتهای دست راستم حلقه می خورند و تمام طول کوچه مهد دستم تو دست پسرم هست، مست می شوم و تازه می فهمم پسرک با این نیمچه استقلال زودتر از موعد، من رو از چه لذت هایی محروم کرده است.

پی نوشت: این روزها بسیار سریع می گذرند. نمیدونم تنبلتر شده ام، وابستگی پسرم به من خیلی زیادتر شده، یا عذاب وجدانم از زمانهایی که در مهد می گذراند زیاد شده که همه وقت خانه بودن رو با او میگذرانم و کوچکترین زمانی برای خودم ندارم. دلم گاهی عجیب برای خودم تنگ می شود.

   + گل - ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱

به بهانه بیست ماهگی پسرم با سه روز تاخیر...

چقدر فرصتم برای خودم و برای نوشتن کم شده است...

این روزها پسرم خیلی بیشتر به من وابسته شده است. احساس می کنم زمانی که در مهد است به شدت دلتنگ خانه و من و اسباب بازیها و مخصوصاً هاپو می شود. (نمی دانم کدام یکی بیشتر!!) برای همین وقتی عصر با هم به خانه می آییم لحظه ای از من جدا نمی شود. چسب من میشود آن هم چه چسبی... با هم کتاب می خوانیم، با هم بازی می کنیم، با هم شعر می خوانیم، خلاصه که چشم از من بر نمی دارد. مهلت کوچکی هم اگر بدهد به جمع و جور کردن آشپزخانه و درست کردن شام می گذرد. این است که زمانی برای خودم نمی ماند.

فسقل خان اولین جمله رو هفته قبل رو کرد، سه شنبه شب سر شام میگه: دوغ بده!!!! ولی هنوز هم آب کلمه سختی است که به تازگی با مشقت زیاد آآآآ گفته میشود. نمی دونم چرا حرف زدنش کم و زیاد میشه. چند وقت قبل افتاد، ماشین و ... رو رونمایی کرد ولی حالا این کلمات فراموش شده اند و به جایشان خخخخخخ می گوید که یعنی خیار! ققققققق می گوید که یعنی کلاغ! اوم می گوید که یعنی اومد و...

نمی دونم همه بچه ها در این سن عروسک ها رو خیلی جدی می گیرند یا آرین این مدلی است ولی عروسک های محبوبش خیلی برایش جدی وجود دارند. دو شب پیش دیدم یکی از ماشین ها رو گرفته سمت خرسی و اصرار می کنه که بدیر بدیر!! (بگیر!) آخر هم که دید خرسی گوش نمیده آورد پیش باباتی (بابا!!) بلکه بابا بتونه جناب خرسی رو توجیه کنه.

نمی دونم نوشته بودم یا نه که برای شکلات قانون دو تایی گذاشتیم، روزی یک بار دو تا شکلات براش میارم و توی هر دستش یکی میگذارم و با هم میشماریم: یک، دو. چند روز قبل که پایین کابینت شکلات ها دو دو میگفت، رفتم و دو تا شکلات رو بهش دادم بلافاصله دو تا رو گرفت توی یک دستش و اشاره به اون یکی دستش و دوباره: دو دو!!!!! براش توضیح دادم که به کل قد هشتاد و چند سانتیش دو تا شکلات تعلق میگیره نه به هردستش دو تا!!!

دیروز  رفته دستکشهای فر منو پوشونده به دستش، اومده میگه کَ... (کفش!!)

تمام تلاششم برای برداشتن شکلات، ماشین، کتاب و خلاصه هر عکس دیگه ای که توی کتاباش ببینه می کنه. توضیح اینکه اینا عکسه و نمیشه برش داشت هم اصلاً فایده ای نداره J

   + گل - ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

وروجکی که در آستانه 19 ماهگی گاهی دل میبَرد و گاهی امان میبُرد!!

پیش نوشت: این پست خیلی طولانی است، حوصله ندارین، نخونین!!! بیشتر وصف الحال این روزهای ما است برای ثتب در خاطرات که فراموشم نشود.

اپیزود اول:

پدر دیر رسیده خانه و پسرک که دلش برای بابا تنگ شده بعد از شام حاضر به لالا نیست. بالاخره ساعت 5/9 راضی میشه که شب به خیر بگه و با من بیاد اتاقش. میگم: آب میخوای، میگه: نه و میریم برای لالا.

دو دقیقه بعد، هنوز جناب هاپو رو به بغلش ندادم:

-        دهنش رو اندازه یه کروکودیل کوچولو باز میکنه!!

-        من: بابا، لطفا آب!

-        بابا آب میاورد و جوجه خان یه قلپ می خورد و دوباره دراز میکشد.

هاپو را میدهم بغلش، خرسی را هم بهش میدم، سی ثانیه بعد:

-        مَئو، مَئو

-        من: بابا، لطفا پیشی رو پیدا کنین و بیارین! (جناب پیشی اصلا در برنامه خواب روتین ما نقشی ندارند!!)

-        بابای طفلکی پیشی را میاورد و تحویل میدهد و میرود.

دو دقیقه بعدتر:

-        همه حیوانات بیچاره از رختخواب پرت میشوند بیرون!! و دوباره جناب کروکودیل دهانشان را باز می کنند!!!

-        من: بابا، بازهم آب!!!

-        بابا باز هم آب میاورد، پسرک اینبار دو قلپ میخورد و دراز میکشد. لیوان را نمیدهم به بابا که پیشم باشد. (مثلا دست پسرک را خوانده ام!!) بابا میرود.

-        جوجه بابا را صدا میزند و اشاره به لیوان که بِ بِ (یعنی که ببر!!)

بابا که میرود میخواهم عروسک ها را دوباره بدهم بغلش،

-        هل میده عقب که نه و صدا میزند بابا بابا!!

-        بابا که میاید به ترتیب عروسک ها را طلب می کند، هاهاها (یعنی هاپو) اِسی (خرسی) و مَئو، بعد اشاره به هاپوی پشمالوی بزرگی که هم قد خودش هست و معمولا گوشه اتاق لم میده و پسرک گاهی روش میخوابه میکنه و دوباره: هاهاها!!! هاپوی گنده هم به جمع حاضرین در رختخواب اضافه میشه و پسرم دیگه کلا دیده نمیشه!!!!

-        فکر میکنم که دلش خیلی برای بابا تنگه و میگم: میخوای با بابا لالا کنی من برم؟ محکم میگه نه، میگم: باشه من میمونم بابا هم پیش ما بمونه تا خواب بری.

-        محکم میگه نه و اشاره به بابا که برو و دوباره به نشانه شب به خیر بای بای میکنه!!!

بابای بیچاره میره بیرون و وروجک در کمتر از 10 دقیقه به خوابی عمیق میره!!!!!

اپیزود دوم:

من و شازده کوچولو هنوز هم به عادت روزهای اول زندگی مشترک هروقت خونه مون تنها باشیم از یه بشقاب غذا می خوریم، زانو به زانو، سر سفره.(احتمالا میگین: اَه، اَه... مطمئن هستم که خیلی از اقوام حتی نزدیک نمیتونن این رو باور کنن که من سخت گیر با کسی حتی شوهرم در بشقاب غذا شریک بشم!!!) پسر کوچولو تا حالا مشکلی با قضیه نداشت، ما با هم میخوردیم و او هم از بشقاب خودش. حالا چند روز قبل یهو بشقاب خودش رو زد عقب، با قاشق اومد اینور سفره و شریک بشقاب ما شد!!!!

هنوز تصمیم نگرفتیم که عادت خودمون رو ترک کنیم که فسقل خان از بشقاب خودش خوردن رو یاد بگیره یا بی خیال بشیم و کلا یه دیس خانوادگی تشکیل بدیم!!!!

اپیزود سوم:

چند وقتی یک دستی نگه داشتن جوجه موقعی که میخواستم دست و صورتش رو بشورم مخصوصا وقتی از بیرون می اومدیم و نیاز به صابون هم بود خیلی سختم شده بود. یه چارپایه گذاشتیم کنار آشپزخونه و شست و شوی جوجه رو منتقل کردیم به اونجا، می ایستاد روی چارپایه و من راحت تر کار میکردم. حالا چند روزی است که آقا خودشون میخوان دستها رو بشورن و صابون بزنن و کوچکترین کمکی رو هم نمیپذیرن!! در نتیجه بی خیال لباسهایی که اساسا خیس میشن و آشپزخونه ای که آباد میشه، کلی هم آب هدر میره و نهایتا هم با گریه و داد و بیداد از چارپایه میاد پایین!!

اپیزود چهارم:

سرشب که بابا میاد خونه، مینشینیم به میوه خوردن و گپ زدن، گاهی هم اون وسطها کل خانواده میزنن زیر آواز، اول یکی شروع میکنه و با کلی کج و راست شدن و پیچ و تاب یه چیزی می خونه و بعد همین جور نوبتی میخونیم و چیزهایی میگیم و میخندیم. لذتی داره این کنسرت سه نفره نگفتنی...

و این داستان ادامه دارد...

پی نوشت: سخت است که در یک شهر گندهِ گنده، تنهای تنها زندگی کنی و هیچ کدام از نزدیکانت پیشت نباشن، سخت تر است که در همچین موقعیتی بچه کوچک هم داشته باشی، سخت ترتر است که بچه مریض هم بشود، سخت ترترتر است که بچه خوب نشده خودت مریض بشی، سخت ترترترترتر است که در این شرایط با همسر محترم هم بزنین به تیپ و توپ هم!!!!!

پی پی نوشت: در ولایتمان سیدی داریم که خیلی مسن است و خیلی به دلها نزدیک است. این سید خانه ای دارد در یکی از کوچه های تنگ قدیمی، خانه ای با حوضی در وسط. محرم که می شود، همه درازای آن کوچه باریک را چادر میزنند برای عزا، قبل از اذان صبح مراسمشان را شروع می کنند. دم دمای صبح که بشود، همه اهالی آن حدود سبکِ سبک شده اند. تعطیلی این چند روزه را میرویم ولایت. دلم بدجور هوای خانه سید را دارد.

   + گل - ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

سخت ترین کلمه!!!

می دونین سخت ترین کلمه دنیا چیه؟ برا فسقل من آب!!

بله همین کلمه ای که برای خیلی از بچه ها اولین یا دومین کلمه است برای پسر من گفتنش به معضلی تبدیل شده!!! اوایل که فقط میرفت آشپزخونه و اوهوم اوهوم میکرد تا به آب برسه!! حالا که کلی پیشرفت کرده، دهنش رو به بزرگی یه کروکودیل کوچولو باز می کنه بدون اینکه هیچ صدایی ازش دربیاد!!! (خودم یاد اون موجودات کوچولو می افتم تو سرنتیپیتی که دهنشون رو باز می کردن تا از بارون پر بشه!!!)

خلاصه فسقل خان ما در اواخر ماه نوزدهم، دو سه تا فعل دیگه هم یاد گرفته (بده و بگیر رو هنوز گاهی جابجا میگه!!) ولی در گفتن کلمه آب مشکل داره!!

پی نوشت: ویروسهای مزاحم دست از خونه ما هم برنداشتند. پسرک 4 روز است که سرما خورده و دو روز اول هفته مامانش رو هم خونه نشین کرده. امروز تب تمام شده ولی سرفه ها بدجوری ادامه دارند.

   + گل - ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

18 ماه تمام- 2!!

جوجه خان این روزها اگر بگویی شعر بخوان مثل قبل سکوت نمی کند. میزند زیر آواز... بعد از وسطش سکوت می کند و اشاره می کند که من بخوانم... حالا من از وسط اون آواز  اَاَ بََ و ... از کجا باید بفهمم این کدام شعر است؟ خوب یکی رو شانسی شروع می کنم به خواندن...

جوجه جوجه طلایی... فسقلی میگوید نه نه!!!

توپ سفیدم... بلند تر می گوید نه نه!!

اسب سفیدم... نه نه!!

خلاصه دیگه انگار با یه آدم خنگ طرف شده که نمی دونه بیت دوم یه شعر واضح که خونده چی هست بیحوصله میگه نه تا اتفاقی من می رسم به شعری که شازده به نظر خودش خونده و رضایت میده!!!!!

   + گل - ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

18 ماه تمام- 1!!

مرکز واکسیناسیون نزدیک خونه ما به خاطر کم بودن بچه ها فقط روزهای سه شنبه واکسن میزنه. (دو تا خانمی که مسئول هستند همه روزها تشریف دارن، من نمیدونم بقیه روزها در مرکز واکسیناسیون چه می کنن که فقط یک روز در هفته واکسن میزنن!!) 13 این ماه سه شنبه نیست برای همین جوجه یا باید چند روز زودتر واکسن میزد یا چند روز دیرتر. ما ترجیح دادیم زودتر باشه و پسرک امروز واکسن 18 ماهگی زده. منم از ترسی که از این واکسن داشته و دارم پیشاپیش فردا رو هم مرخصی گرفتم که فسقل خان مهد نره و خودم پیشش باشم. برامون دعا کنید که دو روز سختمان را راحت بگذرانیم.

   + گل - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠

آغاز افعال!!!

نمی دونم همه بچه ها در ابتدای هر ماه از تولدشون کارهای جدیدی رو انجام می دن یا این جوجه منه که هر ماه جدید رو با کارهای جدید شروع می کنه...

سه تا فعل به کلمات پسرم اضافه شده: ایخخخت (ریخت!!)، اف  تاد (افتاد!!) و اَفت (رفت!) و این افعال رو جابجا هم استفاده می کنه، مثلا:

-        ماشینش از روی مبل می افته و پسرک رو به من: ایخخخت!!!

-        جلوی پنجره نشسته و با ببرش کبوتری رو که روی آنتن خونه همسایه هست نگاه می کنه (من نمی دونم چه جوری پیداش کرده!!) کبوتر پر میزنه و میره و پسرک میگه: اف  تاد...

من تازه فهمیدم این سه تا فعل این قدر به هم نزدیکن!!

برای اینکه همچنان غرغرو بمونه هم یه دندون دیگه درآورد!! حالا 16 دندان داره و خدا رو شکر فقط 4 دندون دیگه در پیش داریم. 

   + گل - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

به بهانه 17 ماهگی ببر کوچکم...

از اول مهر مهد کودک پسری را عوض کردیم. دو هفته است که خیلی درگیر اضطراب و ناراحتی های جوجه هستم.

پسرک قبل از این جابجایی خیلی مستقل تر شده بود. شبها راحت می خوابید و اگه هم نیمه شب بیدار میشد بدون گریه صدایم میزد: ماما ماما... و من می رفتم آبی می دادم و نازی می کردم تا دوباره بخوابه. حالا همون پسرک شب تا صبح چندین نوبت بیدار میشه و داد میزنه و گریه می کنه و فقط میخواد که بغل بشه و دور خونه راه بره و بعد هم حتما کنارش دراز بکشم تا بخوابه. از هفته قبل که تصمیم گرفت خیلی ضربتی دندون 15 رو هم دربیاره، مریض هم هست از روز سه شنبه علائم سرماخوردگی هم داره و همه اینها قضیه رو تشدید می کنه. یکی از همکارانم که پسرش کمی از جوجه من بزرگتر است می گفت جایی خوانده که حدود 18 ماهگی یه اوج گیری دوباره در وابستگی بچه ها هست. همه اینها دست به دست هم داده که من از روز شنبه به این طرف یک ثانیه هم بدون پسرک نباشم. جوجه عزیزم گاهی بی دلیل گریه می کنه و می چسبه به من. خیلی سعی می کنم توانم رو زیاد کنم و مدام بهش توجه کنم ولی بعد از 3-4 شب خوب نخوابیدن و مداوم رسیدگی کردن به احوالات پسرک و بعد هم ضعف عمومی خودم واقعا توانم کم شده.

یه موضوع دیگری هم نگرانم کرده. مربی مهد جدید میگه پسرک دوست داره بیشتر وقتش رو توی تختش بگذرونه حتی وقتی که بیداره. من می دونم که پسر دور جوشی دارم که راحت با شرایط جدید کنار نمیاد و حالا دارم مدام با خودم فکر می کنم چه قدر تصمیمم برای تغییر مهد درست بوده؟ تا چه مدت عوارضش رو باید روی پسرم ببینم؟ واقعا ضربه سختی از این تغییر نخورده؟

از مهد جدید هم چندان راضی نیستم. برعکس مهد قبل که خیلی از مسائل بچه رو منتقل می کردن، این مربی چیزی نمگه تا خودت بپرسی. (مثلا دیروز که من به خاطر سرفه های آرین بهش گفتم به خاطر آلرژیش روی زمین نخوابه. تازه به من گفت که پسرک بیشتر زمان بیداریش رو هم توی تختش میگذرونه!!)

می دونم که در حال گذروندن دوره سختی هستیم و باید صبر کنیم تا بگذره و دوباره به آرامش برسیم. فقط امیدوارم در این بین پسرک آسیب جدی نخورد.

17 ماهگی جز این دو هفته سخت، دوران خوبی هم داشته، جوجه خان ترجیح می ده که خودش بیشتر راه بره، خیلی مسلط تر سوار سرسره میشه و به همون نسبت کمتر از تاب استفاده میکنه!!!علاقه اش به ماشینهاش بیش از حد زیاد شده و به همین نسبت به بقیه اسباب بازیها و از جمله لگوها کمتر توجه می کنه. گاهی با حوصله خوبی نقاشی میکنه. همچنان رنگها رو با ماشینهاش میشناسه!! مثلا بهش میگم برو ماشین سبز رو بیار، درست میاره. ولی بگم برو توپ سبز رو بیار، هنگ میکنه!!!

صفحه دوم کتاب گربه من نازنازیه رو خیلی دوست داره (یا به قول پدرش خیلی در موردش سوال داره!!) درباره ریز به ریز اشیا موجود در این صفحه براش حرف زدم ولی دوباره همین صفحه رو میاره و دو زانو میشینه جلوم و زل میزه گاهی  به من و گاهی به این صفحه!!!

   + گل - ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

داستان مامانی که در پایان 16 ماهگی از پسرش عقب افتاده!!

1- چند وقت قبل با خودم دنبال راهی میگشتم که دسته بندی کردن اشیا رو با  پسرم بازی کنیم. تو همون روزها یه بعد از ظهر جوجه خان نشست و سه نوع لگویی که داره رو با دقت از هم جدا کرد و جدا جدا گذاشت!!

2- من و شازده کوچولو هیچ کدوم آدمهای مرتبی نیستیم. حالا می خوام از کوچکی نظم رو هم به زندگی خودمون و هم جوجه بیارم. دو سه هفته قبل از مهد که برگشتیم بعد از عوض کردن لباس به نظر خودم می خواستم جا دادن لباس ها رو به پسرک یاد بدم.

من: آرینی میای ببریم لباسها رو با هم بذاریم تو کشو؟

جوجه خان بلند شد، لباسها رو گرفت برد کشوی درست رو باز کرد، لباسها رو گذاشت توش و در کشو رو هم بست و اومد!! (این یعنی حالا اینم کاره مامان که میخوای دوتایی انجام بدیم؟؟)

3- عصرونه گاهی به پسرم کشمش و بادوم و پسته و... میدم. از هر کدوم یه کمی میریزم تو یه پیاله کوچک و میزارم که بخوره. چند روز قبل یه بیسکویت بهش دادم و راهمو کشیدم و اومدم بیرون، رفت از کابینت یه پیاله برداشت، بیسکویت رو گذاشت توش و برای خودش اورد هال!!

4-تا حالا جرات نکرده بودم پسرم رو سوار سرسره کنم. دیشب رفته بودیم پارک و برای بار اول پسری سوار سرسره شد. بعد اینکه ترس من و شازده کوچولو کم شد!!! آقا خیلی راحت خودشون از اون بالا سر می خوردن و میومدن پایین بدون هیچ ترسی! بعدم میخواست از همون سمت سطح شیب دار برگرده بالا که باز سر بخوره!! پله های سرسره رو با چنان سرعتی بالا می رفت که ... خلاصه که ما فهمیدیم پسرک سرسره رو خیلی بیشتر از تاب دوست داره!!!

5-پسرکم قیافه مظلومی داره و هرچی من دیده بودمش در مواجهه با بچه های بزرگتر از خودش بود که راحت کوتاه می اومد و دنبالشون راه می افتاد. همیشه ناراحت بودم که بعدها روحیه اش واقعا این مدلی بمونه و نتونه گلیم خودش رو از آب بکشه. چند روز قبل یکی از ماشینهاش رو با خودش برده بود مهد. عصر مربیش گفت آرین دیگه نباید با خودش ماشین بیاره، چون به هیچ کدوم از بچه ها نداده و تازه هر کسی هم که خواسته به ماشینش دست بزنه به شدت دعوا کرده!!! (راستش به روی خودم نیوردم ولی خیلی خوشحال شدم که می تونه جلوی هم سناش از خودش دفاع کنه!!!)

6- آخر هفته گذشته ما تصمیم داشتیم بعد از حدود شش ماه بریم ولایت، جوجه خان با یه ضربه سر و یه سرماخوردگی و یه دونه دندون نیش، کل برنامه ریزی ما رو فرستادن هوا...خدا رو شکر که همه به خیر گذشت. فسقل خان 13 دندونه شد.

7- از همه کلماتی که با چ شروع میشن خوشمون میاد و میگیم: چرخ، چشم، چیه، چرا!، چیک چیک (به جای جیک جیک به عنوان صدای جوجه!!)

8- آب بازی این روزها بازی محبوبی است. با من بیشتر توی حموم میمونه تا با باباش. امروز با گریه از حموم اومد بیرون. ترجیح می ده تو حموم ننشینه، انگار ایستاده مسلط تره به اوضاع.

9- با مداد شمعی و رنگ انگشتی هم نقاشی می کشیم در حد تیم ملی!!!

10- پیشی و بع بعی تو خونه ما صداشون وارو شده!! از نظر پسر من، پیشی میگه ااااممم (با فتحه) و بعبعی می گه ااااااببب (باز هم با فتحه و به جای بع!!!) هاپو هم سفت و سخت میگه هاهاهاهاها!!!

11- همه اعضای بدنی که تو شعرهای کتاب تاتی هست یاد گرفته. ما نیازمند چند تا شعر برای ابرو، پیشونی، لپ و چونه هستیم!!!!

پی نوشت 1: پسرم دوشنبه هفته قبل ضربه بدجوری خورد. در حال دویدن با سر رفت توی پایه تخت و سرش در 10 ثانیه آنچنان ورمی کرد که من تا حالا رو سر هیچ کس ندیده بودم. منم که دستپاچه شده بودم تو اون روز بارونی و سرد جوجه رو با لباس راحتی و زیر یه پتو رسوندم درمانگاه. خدا رو شکر سرش چیزیش نشده بود ولی عوضش سرما خورد!!! من یاد گرفتم که: ورمهای ناگهانی و زیاد وقتی ضربه شدید باشه ولی زخم باز نشه که خون بریزه بیرون ایجاد میشه و نباید خیلی نگرانش بود.

پی نوشت2: این مدت این قدر گرفتار بودم که خیلی کم از پسرم نوشتم. متاسفم که بخشی از کارهای این روزهاش رو فراموش کردم و ننوشتم.

   + گل - ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠

باز هم کارهای تازه...

چند سال قبل با نوه یکی از دوستان مامانم رفتم سرزمین%عجایب. همراه اون پسر کوچولو چند تا از اسباب بازیها رو سوار شدم و محوطه شهربازی رو دویدم. هفته قبل جمعه برای اولین بار پسر خودم رو بردم همونجا. همراه جوجه سوار همون قطار شدم ولی... این کجا و اون کجا... من و پسرکم و شازده کوچولو یک ساعتی رو واقعا خوش بودیم.

تا حالا یه مامان دیدین که با یه بچه کوچولو تو سوپر خرید می کنه؟ مامانه برا خودش راه میره و خرید میکنه و بچه هم برای خودش توی قفسه ها می چرخه و خرید میکنه!! دو سه روز قبل من و پسرم برای اولین بار همچین تجربه ای داشتیم... ظهر وقت برگشت خونه رفتیم سوپر سر کوچه. همیشه توی مغازه  پسرک بغلم بوده ولی حالا که چند روزیه برا خودش راه میره، توی سوپر هم تا من چیزایی رو که میخواستم برداشتم، پسرک یخچال سوپری رو پیدا کرده بود و داشت چیزایی رو برمیداشت...خرید که تموم شده بود ما هر کدام با خریدهای خودمون تو پیاده رو راه افتادیم به سمت خونه...

   + گل - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠

یه چیزهایی هست که خیلی کیف داره...

-        یه پسر شیطون داشته باشی که یه لحظه نشستن هم براش نوعی توهین به حساب بیاد بعد یه روز بعد از ظهر از وسط بازی یهویی بیاد بغلت و ولو بشه تو آغوشت و تازه این قدر بمونه که یه دل سیر سر پرموشو ناز کنی و حظ ببری و به اون کله کوچولو بی موی پارسالش فکر کنی...

-        همیشه کفش پسری رو نشسته پاش کرده باشی بعد یه روز صبح وقت پوشیدن کفش جوجه خان جای نشستن دست بذاره سر شونه ات و پاش رو دقیق بذاره تو کفش بعد هم اون یکی پا...آخ کیف می ده... حس می کنی جوجه داره بزرگ میشه...

-        یه پسر فسقلی با باباش رفته باشه حموم. بعد اینکه بازی و شستشو تموم شده بابا از تو حموم بگه مامان هستی که پسری رو بگیری؟ بعد صدای یه جوجه بیاد که صدا میزنه عزیز... این قدر کیف می ده که از ته ته دلت بگی جااااان عزیز بعدم تا دم حموم رو پرواز کنی...

   + گل - ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠

یه ببر کوچولوی 15 ماهه!!

ببر کوچولوی خونه ما، این روزها بیشتر صحبت می کنند!!!!

از افاضات جدید یکی اینه که سیب، شیر، کفش رو بیان می کنند و بقیه اشیا همچنانن "چی" اطلاق میشن!!!! J

من خیلی وقتها وقتی پسرک رو صدا می زنم پسوند و یا پیشوند عزیزم هم داره. حالا جوجه خان جای مامان به من میگه عزیز!!! هر وقت فسقلی صدا میزنه عزیز ناخودآگاه یه خانم 70 ساله گرد و تپلی میاد تو ذهنم و خنده م میگیره ولی اینقدر بامزه بهم میگه عزییز...  که کم کم داره خوشم میاد. شایدم دیگه همین رو قبول کنم و برای همیشه جای مامان لقبم بشه عزیز...

فسقل خان تحرکش هم خیلی بیشتر شده. چند شب پیش همه وسیله های توی کابینتی که در اختیارش هست رو گذاشت بیرون. (یکی از کابینتهای آشپزخونه رو دادم به جوجه که معمولا من که تو آشپزخونه باشم میاد و همه رو میریزه بیرون و بعد با هم جاشون میدیم. اکتشافاتی دارن آقا!) بعد یهویی پاش رو گذاشت رو طبقه پایینی و رفت طبقه بالایی نشست! یه کمی بعد هم شاکی بود که چرا سقف کابینت پایینه و نمیتونه بشینه!!

چند وقتیه که پسری می تونه از مبل بره بالا. دو سه شب پیش رفت روی کاناپه کنار اوپن آشپزخونه و بعد خودش رو از پشتی کاناپه آویزون کرد و رفت رو اوپن!!(خوب ما هم همه وسایل خونه رو چرخوندیم که دیگه مبلی کنار اوپن نباشه!!)

پسرم همیشه وقتی می گفتیم بوس بده از پیشونیش بوس می داد ولی حالا گاهی وقتی بگم از لپ، لپش رو تعارف می کنه... یه بوس خوشمزه ای هم خودش می کنه که نگیییییییین

من وقت لباس عوض کردن و پوشک عوض کردن روی شکمش پوووخ می کنم و او کلی کیف می کنه، حالا تازگیها خودش هاپوی عزیزش رو میزاره رو صورتش و میگه بوووووو...

هنوز ماشین بازی محبوب ترین بازیشه. بعد از اون کتاب و بعد بقیه بازیها

فکر کنم هنوز خستگی دندونهای آسیایی از تنمون درنیومده بازهم میخوایم دندون در بیاریم...

   + گل - ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠

روح دوست داشتنی خونه ما...

آقا تازگیها دوست دارن یه چیزی (اعم از پتو، ملافه، چادر و ...) رو بندازن روی سرشون و بعد دور خونه راه برن. یکی از روسریهامو دادم بهش که توی دست و پاش گیر نکنه. روسری رو میندازه روی سر و صورتش بعد دستاش رو باز می کنه و عین تصویری که از روح تو فیلمها نشون می دن تند تند راه می ره و صدا میده...کلی از این بازی کیف می کنه. گاهی یکی از ماشینها و یا هاپو رو هم بغل می کنه و همراه خودش می بره. قیافه اش میشه مثل فیلم زنان افغانی در زمان طالبان!!! با خودم فکر می کردم شاید طالبانی ها از یه نظر هایی در 15 ماهگی باقی مانده بودند!!!!!

پی نوشت: جوجه خان دندون 11 رو هم دراورد و انگار باید به زودی منتظر آخرین آسیایی کوچک هم باشیم!!! این پروسه دندان در آوردن هم بد دردناک است ها!!!!

   + گل - ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠

صحبت می کنیم!!!

بعد از اون همه علاقه ای که پسری به چرخ و کلیه وسایل چرخنده داشت، حالا هم اولین شیئی که با اطمینان و محکم اسمش رو میگه چرخه!!

دو سه روز قبل یکی از ماشینهاش رو آورده و چرخش رو گرفته رو به من و محکم میگه "چر" از اون به بعد هم چرخ ماشینهای توی کتابها و یا فیلمهای تلویزیون و چرخ چمدون و دیروز هم ماشین لباسشویی در حال کار به نام چرخ مزین شدند!!!

   + گل - ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠

من هم به دنیا اومدم!!

پیش نوشت: اگر حالتان خوب است و می خواهید خوب بماند اصلا این پست طولانی و پر از انرژی منفی را نخوانید!! (از من گفتن)

امسال هدیه تولدم جدا از آپاندیسی که قبل از روز تولد تشریف آوردن، جناب کیستی که هنوز هویتشان در پاتالوژی در حال بررسی است و جوجه خانی که در همین هفته بیماری من هم سرما خورد هم دندان جدید در آورد، یه حکم عجیب و غریب اداری هم بود به این مضمون که در صورت نیاز به خدمات بنده در شهرستان اینجانب را به آنجا (که معلوم نیست کجاست!!) منتقل می کنند!!!

گفته بودم هر از چند گاهی این سوال را از همسرم می پرسم که کلا انگیزه ما از ماندن در کشورمان چیست؟ من می پرسم و او هم لیست بلندی از وظایف و اخلاقیات را جلو من ردیف می کند. لیستی که سابقا خیلی سریع و کامل قانعم می کرد ولی حالا متاسفانه هر چه که میگذره کمتر و کوتاهتر قانع می شم.

دلم می خواد یه چیزهایی رو برای پسرم محیا کنم که اینجا امکانش نیست. دلم یه کمی خیال آسوده و فراغ خاطر می خواد که حداقل خودم در حد توانم برای جوجه خان وقت بگذارم که اون هم به دلایل مختلف از دست می دم. دلم فقط و فقط آرامش می خواد و اطمینان از آینده که گیرم نمیاد. نمی دونم این معادله به نظر من نباید خیلی سخت باشه ولی در شرایط ما به جواب نمی رسه. زن و شوهری که هر دو تحصیل کرده هستند و خیر سر آموزش عالی مملکت در دانشگاههای معتبری هم درس خوانده اند و درس به درد بخوری هم خوانده اند و هر دو سابقه کاری قبلی هم دارند و بعد کلی دو دو تا چهار تا ازدواج کرده اند و حالا هم بعد چند سال که هر دو کار می کنند و تصمیم گرفته اند که بچه دار بشند و خدا را شکر بچه سالمی هم دارند که خرج چندانی برایشان درست نکرده است و کلی هم مقتصدانه رفتار کرده اند و می کنند نباید دیگه حالا دور و بر سی سالگی زندگیشان روی یه روالی افتاده باشد که بدانند 10 سال دیگه کجای کار خواهند بود؟ این قضیه به نظر من اصلا معادله نیست چون یه طرفش که همه چی معلومه. پس چرا به جواب نمی رسه؟ چرا یه روز در میون باید به خودمون بگیم هر دم از این باغ بری می رسد؟ چرا هر سال آه بکشیم و دریغ پارسال رو داشته باشیم؟ چرا یکی اجازه داره که خیلی راحت با تکون یه خودکار اعصاب و روان آدم رو یه هفته تمام به هم بریزه؟ چرا آخرین کسی که در مورد زندگیت تصمیم میگیره خودتی؟ چرا وقتی مریض میشی نباید با خیال آسوده تو یه بیمارستان دولتی بخوابی؟ چرا برای اینکه گیر عوارض بعد از عمل نیافتی باید بری بیمارستان خصوصی بعد توی تمام مدت درمانت نگران هزینه درمان هم باشی؟ چرا هزینه مانتو معمولی که می پوشی یک دهم حقوقته؟ لباس گرونه یا حقوقت کمه؟ چرا هر روز باید یه پسر کوچولو رو ببینی که کنار بساط کفاشی پدرش تو پیاده رو نشسته و بهترین سالهای عمرش رو به بدترین شکل دود می کنه و می فرسته هوا و انگاری وجود و عدم وجودش برای هیچ کس مهم نیست؟ چرا پیدا کردن یه تاکسی که سر نشیناش تا رسیدن به مقصد با هم یا با راننده دعواشون نشه (یا راننده شون با یه راننده دیگه به فحاشی نرسه!) این قدر کار سختیه؟ چرا پسر فسقلی من از مجموع 14 ماه زندگیش حداقل 5 ماه رو به خاطر آلودگی هوا سرفه های شدید و ناجور زده؟

ولش کنین از این چراها این روزها خیلی دارم. یه بخشیش به خاطر موندن تو خونه و کسالت دوران نقاهته. یه بخشیش هم واقعیات زندگی هر روزه مونه که گاهی بدجوری به آدم فشار میاره!!!

پی نوشت: ممنون از همه دوستانی که احوالم رو پرسیدن. بهترم و از سه روز دیگه باید برگردم سر کار!

   + گل - ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠

فسقل پسر من در ماه چهاردهم...

جوجه خان دیروز با یکی از کتابهاش اومده پیش من. نشسته، کتاب رو باز کرده، شروع کرده برای من تعریف کردن. انگشت اشاره شو میذاشت رو عکس ها و نگاه من می کرد و تعریف می کرد: ادا با دار نی نه دار...

مثل من که برای اون کتاب می خونم.

پسرک باطری اسباب بازیهاشو به اندازه خود اسباب بازی دوست داره. نمی دونم چرا!! دیروز با یکی دو باطری تو مشتش و یکی از کفگیرهای آشپزخونه نشسته کنار یخچال به بازی. دیدم داره باطری ها رو میذاره زیر یخچال و بعد دوباره در میاره. یه کمی که گذشت. بلند شد اومد دنبال من. تازگیها دستم رو میگیره و می کشه. (معمولا مهلت بلند شدن هم نمی ده.) برد کنار یخچال و به زیر یخچال اشاره می کرد: چیز چیز... نشستم دیدم علاوه بر باطری کفگیر هم رفته زیر یخچال و دیگه نتونسته درش بیاره!! خلاصه اسباب بازیهای آقا!!! رو بهشون برگردوندیم و رفتیم پی کار خودمون J

تازگیها بعد از ظهر که می رم مهد دنبال جوجه یه کمی هم تو حیاط مهد بازی می کنیم. تاب و چرخ و فلک. دیروز با خودم فکر می کردم الان ذوق اینو دارم که پسرک رو بازی بدم و او هیجان زده بشه. بعد چند ماه دیگه وقتی هر روز بعد از ظهر ازم بخواد که تابش بدم و احتمالا نیم ساعتی بازی کنه احتمالا عصبانی می شم و دعواش می کنم!!!

یکی دو شب قبل حدود ساعت 10، داشتم خودم رو برای یه رزم کامل برای خوابوندن جوجه آماده می کردم رفتم تو اتاق خودمون دنبال یه چیزی که باهام اومد، منم بغلش کردم و با هم رو تخت ما دراز کشیدیم. (کاری که هیچ وقت انجام نمی دم!)

یه خورده وول خورد و پا شد کنارم نشست ولی خوابش می اومد بعد در نهایت تعجب من، دست من رو گذاشت زیر گردنش و دراز کشید. یه کمی بعد هم در حالیکه گردن من رو مثل خرسش بغل گرفته بود خواب رفت!! غرق در یه احساس خوب همونجوری دراز کشیدم، نفسش می خورد به صورتم و من حظی می بردم از اون حال که توصیفش نمی شه کرد. اون وقت مطمئن شدم که زندگی خیلی فرایند لذت بخشی است.

پی نوشت: از همون وقت بدجوری به خرس پشمالوی پسرم حسودیم می شه!!!

   + گل - ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠

پسرک فسقلی ما و مهدش...

دیروز مهد پسرم جلسه ای بود بین مادران و مربی شیرخوار. از بعد اون جلسه همه اش به این فکر می کنم که چرا من مثل خیلی های دیگه برخورد نمی کنم؟

مربی مهد خانمی است 45 ساله با 23 سال سابقه در نگهداری شیرخواران. از طرز برخوردش از همون اوایل اعتماد زیادی بهش پیدا کردم. در ضمن کلا هم زیاد اهل غر و نق نیستم. برای همین از اینکه پسرم مهد را دوست دارد، مربیش را دوست دارد، خوشحال می رود بغلش و خندان بر میگردد پیش من راضیم و در واقع انتظار زیادتری هم از یه مهد (که قرار است دو نفر 11 بچه را اداره کنند) ندارم، پرستار خصوصی بچه من که نیست. از همون اول غذاهایی رو که جوجه بد می خورد رو نگه می داشتم برای عصر و شب که خودم تو خونه بهش بدم و چیزهایی رو که خیلی دوست داره و با اشتیاق می خوره رو برای مهد میگذارم که اونجا اذیت نکنه و صد البته اذیت نشه. ولی دیروز مادرایی رو دیدم که انتظار داشتن مربی تخم مرغی رو که بچه شون تو خونه نمی خوره رو به خوردش بده، که تو مهد نون و پنیر به بچه بده که اونها بتونن عصرونه سرلاک بدن که راحت تر می خوره، که صبح پوشک بچه رو عوض نمی کنن و میارن مهد به این خاطر که خواب بوده و مربی و کمک مربی بیچاره باید اول صبح یه دور هم بچه رو بشورن، که بعد از ظهر چند بار و از چند نفر میپرسن که بچه غذا خورده یا نه گریه کرده یا نه، کی گریه کرده و...

و این مادران محترم این قدر غر زدند که ... یکیشون دوست داشت که مربی با جزئیات براش بنویسه که بچه از چه چیزهایی چند قاشق خورده!!! و تاکید می کرد اینکه میگین خورده کافی نیست باید دقیق به من بگین چند قاشق خورده تا من بدونم. اون وقت داشتم این مربی بیچاره رو تصور می کردم که در حین دادن صبحانه به یه بچه در حالی که 10 تای دیگه هم پیشش هستن و احتمالا وسطش یه قاشق از غذای یکی دیگه رو هم دهنش میگذاره، شماره هم بکنه، البته به نظرم باید خط بکشه رو کاغذ که شماره ها با هم قاطی نشن!!!!

با مزه قضیه اینجاست که این مادران نگران هیچ کدوم متوجه نشده بودن که مربی با بچه ها اعضا صورت رو تمرین کرده و وقتی من از مریم جون تشکر کردم که پسرکم اعضا رو خوب یاد گرفته و عصرها که با هم تاتی می خونیم گوش و مو و بینی رو دست میگذاره و دهنش رو باز می کنه، تعجب هم کردن!!!

دیشب به این فکر می کردم شاید غر زدن های اون مادرها باعث میشه که مربیه هوای بچه هاشون رو بیشتر داشته باشه و شاید کار من اشتباهه که چیزی نمیگم و سعی می کنم انتظاراتم رو از نظر خودم منطقی نگه دارم. راستش تو این دنیای ما از بس هر کی بیشتر داد زده بیشتر به خواسته هاش رسیده، آدم به برخورد منطقی خودش هم شک می کنه!!

پی نوشت 1: جوجه خان اولین دندان آسیای کوچک رو هم در آورد، بالا سمت چپ. طفلک خیلی اذیت شد تا این یکی در اومد و ما هنوز 11 دندون دیگه در راه داریم.

پی نوشت 2: آخر هفته فسقل خان خیلی از ماسه بازی لب ساحل لذت برد، بعد از برگشت از ساحل تو خواب می خندید!! حالا دارم به این فکر می کنم که راه حلی هست که بشه اینجا هم ماسه بازی رو امتحان کنه؟ یا پارکی که گودال شنی برای بچه ها داشته باشه؟ کسی در این زمینه چیزی می دونه؟

   + گل - ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠

پسر بزرگی که قهر و آشتی می کند...

پسرک می رود سراغ کمدی که قرار است یاد بگیرد نباید بهش دست بزند، پدر محکم و آمرانه میگوید: نه!! پسرک آنا می زند زیر گریه و بابا بابا گویان راهی بغل من می شود. چند دقیقه بعد که هنوز اشک هایش درست و حسابی خشک نشده و کنار من نشسته، پدر باهاش بادکنک بازی میکند وقتی بازی حسابی برایش هیجان انگیز می شود و صدای خنده اش خانه را پر میکند، ناگهان بلند می شود میرود پیش بابا و بغلش می کند و سرش را میگذارد بیخ گردنش. بعد هم که بابا کیفور است بر میگردد سر جایش و بادکنک را میدهد به پدر که بازی را ادامه دهد!!

پی نوشت: بازی اینجوری است که از بادکنک های باقیمانده تولد جوجه خان یکی را باد می کنیم ولی درش را نمیبندیم و میدهیم دست پسرک. او بادکنک را رها میکند و با پرواز بادکنک دور اتاق ذوق میزند. (بار علمی بازی صفر است ولی پسرم یه دل سیر میخندد!!)

   + گل - ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

کتاب شناس می شویم و حرص در میاریم...

جوجه خان کتابهای تاتی را دوست دارد. فعلا دو جلد را بیشتر برایش نخوانده ام. چند شب قبل وقت خواب دراز که کشید و من شروع کردم به خواندن یکی از تاتی ها یهویی بلند شد و از اتاق رفت، من هم که فکر کردم هنوز می خواهد بازی کند و تصمیم به خواب ندارد صدایش می کردم. یک کمی بعد یکی از تاتیها به بغل برگشت، کتاب را داد به من و پیشم نشست. کتاب را باز کردم. اونی نبود که من داشتم از حفظ برایش می خواندم دوباره بلند شد و راهی شد اینبار با تاتی درست برگشت.

قربونش بشم، وروجک خان. گاهی بدجوری کفر در میاورد. این روزها مدت زمان نق زدنش خیلی زیاد تر شده. امروز صبح یک ساعت کامل گریه می کرد. هیچی هم نمی خواست جز اینکه بغل من شود. من هم کار داشتم و باید از خونه می اومدم بیرون امکان بغل کردن اونو نداشتم. گریه کرد تا ساعت 7:20 که از خونه اومدیم بیرون. بعد آروم شد ونزدیکای مهد تو بغلم خواب رفت.

رفتارهاش در حال تغییر است. مدل گریه کردنش، بهانه گیریهایش و ... نمی دونم از عوارض مهد رفتنه یا برای چند ماهه دشوار یک سالگی است. کتاب "همه کودکان تیز هوشند اگر..." توضیح داده که 12 تا 15 ماهگی رفتارهای تند از بچه ها سر می زند. امیدوارم گذرا باشد. تجربه ای اگر دارید خیلی خوشحال میشم که راهنماییم کنید.

پی نوشت: کتاب "همه کودکان تیز هوشند اگر..." نوشته میریام استاپرد و ترجمه سهراب سوری است. کتاب مفیدی است که از تولد تا سه سالگی برای هر سنی فعالیت هایی را برای کمک به جوانب هفت گانه رشد عنوان کرده است. به علاوه راهنماییهایی در زمینه اسباب بازی و ... هم در این کتاب می توان یافت.

   + گل - ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

برای پسری که امروز یک ساله شده است...

پیش نوشت: این متن دیروز نوشته شد ولی این قدر گرفتار بودم که امروز گذاشته شد روی وبلاگ

پسرم امروز ساعت 5 صبح یک ساله شد.

یک سالی که خیلی سریع گذشت ولی الان که بهش فکر می کنم انگار قرنها پیش بود که منتظر ورود عزیز دردانه ام بودم.

پسرکم؛ در تمام مدت این یک سال شاید به نظر خیلیها این فقط من بودم که از تو مراقبت میکردم و بهت آموزش می دادم ولی من و تو میدانیم که این موضوع کاملا دو طرفه بوده. خیلی وقتها که دلم گرفت توی این یک سال کنارت نشستم و برایت حرف زدم و تو با اون چشمهای قشنگت بهم خیره شدی یا صداهایی درست کردی که برای من از هر دلداری شیرین تر بود. حضورت باعث شد که مشکلات رو آسونتر بگیرم. حضورت باعث شد از خیلی مسائل راحت تر بگذرم؛ حضورت اینقدر سرشارم کرد که به خیلی از موضوعات بی مورد فرصت فکر کردن هم نداشتم و حالا چه قدر خوشحالم. حضورت باعث شد کم کم ارتباطم رو محدود تر کنم به آدمهایی که واقعا برایم مهم هستند و دور خیلی از حاشیه ها رو خط قرمز بکشم. من از تو با اون همه تلاشی که برای غلط زدن می کردی پشتکار رو یاد گرفتم، از رفتن و با هر بار زمین خوردن دوباره بلند شدنت استقامت را خوب فهمیدم. از پناه آوردنت به خودم وقتی که باهات بداخلاقی می کردم به عمق معنای عشق پی بردم و هر بار با لبخند زیبایت سیراب شدم. عزیز ترین عزیز زندگیم؛ ورودت زندگیم را برای همیشه و به شکلی بی بازگشت تغییر داد و من هر لحظه از این تغییر را دوست دارم.

پسرک گلم؛ آرینم تولدت مبارک

پی نوشت 1: اصلا شاید هم پسرم هیچ وقت این وبلاگ را نخواند!!

پی نوشت 2: به نظرتان اشکالی دارد یه مامان که خیلی هم در مامان بودنش غرقه از بازگشت به وزن قبل از بارداریش ذوق بکنه؟ از چند روز قبل که به وزن قبل از بارداری رسیدم از خوشی هر روز صبح می پرم رو ترازو!!

پی نوشت 3: از همه دوستانی که به یاد ما بودن و تولد جوجه ام رو تبریک گفتن خیلی خیلی ممنون.

   + گل - ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

داستان این روزهای ما...

پسرم حسابی در راه رفتن پیشرفت کرده، مسافتهای طولانی تر رو راه میره، کمتر تلو تلو میخوره، میتونه اشیا رو موقع راه رفتن حمل کنه و روز شنبه تحول مهم این بود که بدون زمین خوردن یه دور 180 درجه زد!!!

از راه رفتن خودش هیجان زده میشه و معمولا وقتی بیشتر از چند قدم تعادلش رو حفظ میکنه، شروع می کنه به خندیدن و دستاش تکون دادن که البته این خودش باعث از بین رفتن تعادلش میشه!!!

احتمالش هست که تا هفته دیگه برنامه ام برای رفتن سرکار درست بشه، برای همین از این هفته داستان عادت دادن پسرک به مهد به طور جدی شروع شده. مهدی پیدا کردم نه چندان گرانقیمت و نه چندان عادی، یه مهد که از برخورد مربی شیرخوارش خوشم میاد. زنی 45 ساله و خوشرو که هم بهم میگه که پسرک هنوز هم گریه میکنه و هم روزهای اول میگفت که غذا نخورده. اینجوری اطمینان پیدا میکنم که دروغ نمیشنوم.

می دونم که جدا شدن از پسرم کار سختی است، هم برای من و هم برای او. نمیخواهم هیچ جیز درباره روز اول رفتنش به مهد بنویسم. از آن روزهایی است که همه سعیم رو برای فراموش کردن اتفاقات و احساسی که پیدا کرده بودم، میکنم و مطمئن هستم هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

من از پسرم جدا میشوم، برای چند ساعت در روز و فکر می کنم که این کار برای زندگیم برای خودم و برای او، فوایدی در آینده دارد. و مگر کار یه مادر نباید این باشد که گاهی فواید دراز مدت منطقی رو به احساسات فعلی ترجیح بده؟

پی نوشت: ای کاش که امکانش بود که پسرک رو از 7-8 ماهگی برای روزی حتی نیم ساعت یا یک ساعت به مهد عادت بدم. اگه از اون موقع امکانش بود که کم کم با این مهد و این آدمها خو بگیرد، الآن کمتر اذیت میشد. به همه مامانهایی که باید در آینده فسقلی ها رو بذارن مهد توصیه میکنم اگه امکانش هست و می دونن جوجه به چه مهدی باید بره از چند ماه جلوتر شروع کنن.

   + گل - ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠

و پسری که بزرگ شده است...

توی اتاق در حال جمع کردن لباسهای تازه شسته بودم که پسرم آمد، دستم را گرفت و کشید، همراهش شدم، معمولا وقتی می خواهد دور خانه قدمی بزند همراهی طلب می کند. اینبار اما مرا برد کنار کمدی که فعلا شده کتابخانه خودش، یکی از کتابهای "تاتی" رو بهم نشون دادو نشست، نشستم و کتاب رو دوبار خواندم و پسرم گوش داد، بعد یکی دیگه رو هم خوندیم و بعد بلند شد و رفت.

پسرم بزرگ شده، دلش هوس کتاب خوانی کرده بود!!! قربون این جوجه دوست داشتنی برم...

پی نوشت: کتابهای "تاتی" یک مجموعه 10 جلدی است که بعضی برای کودکان 1 تا 3 سال و بعضی برای کودکان 3 تا 5 سال هستند. کتابها بر اساس یک سری کتاب خارجی به کوشش ناصر کشاورز به فارسی برگردانده شده است. از این مجموعه فعلا کتاب |تاتی کوچولو می خنده شیرینه مثل قنده" که برای شناخت اعضا بدن است مورد علاقه پسرم است.

   + گل - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

هیچکی مادر آدم نمیشه...

چند ماه قبل که پسرم ناگهانی خوردن پستونک رو رها کرد، من و همسرم خوشحال شدیم. به نظرمون رسید که زحمت ترک دادن پستونک کم شد!!

حالا بعد از چند ماه و در آستانه یک سالگی، پسرک دوباره طی یک اقدام ناگهانی و خودجوش اینبار شیر خوردن رو ترک کرده!! به عبارتی به جای اینکه من پسرم رو از شیر بگیرم، پسرم من رو از شیر دادن گرفت!!!

چهار روز قبل پنج شنبه صبح بعد از بیدار شدن جوجه خان اعلام کردند که شیر میل ندارند!! صبر کردم، تا عصر ولی فایده ای نداشت. تو این چند روز خیلی روشها رو امتحان کردم و جواب نداد. تنها راه باقی مونده دوشیدن شیر بود، دوشیدم و آقا حاضر نشدن از شیشه بخورن و فقط از فنجون خوردن!!

حالا انگاری کلا ترک شیر شده، پسرک مشغول خوردن شیر پاستوریزه شد. هدف از نوشتن این متن اعلام این خبر بود و ...

وقتی خبر شیر نخوردن پسرک پخش شد، هر کی چیزی گفت حرفهایی که بعضیهاش واقعا ناراحتم کرد. حرفهایی از کسایی که خیلی بهم نزدیکند ولی هر کدومشون بهم نشون داد چه قدر درکم نمیکنند. ولی...

یکی گفت: خوب میدونم چه قدر سخته، تو خیلی دوست داشتی به پسرت شیر بدی توی این یک سال هرکاری که لازم بود رو کردی ولی گاهی بچه ها خودشون تصمیم میگیرن یا ناگهانی تغییر می کنن، یه بچه هایی خیلی زودتر وقتی فقط چند ماهه هستن دیگه شیر نمی خورن، خوب فعلا چند روز براش شیر بدوش تا ببینی نظرش عوض میشه یا نه، اگه عوض شد که بهتر اگه نه، می دونم که شیر دوشیدن برات مشکل درست می کنه پس خودت رو عذاب نده. پسرت بیشتر از شیر تو به خودت نیاز داره. حالش خوبه، با دکترش صحبت کن که بهش شیر جایگزین بده و ...

گفت و گفت تا خیالم راحت شد، تا لبخند زدم و گفتم شنبه با دکترش صحبت می کنم. از نصفه حرفهاش داشتم به این موضوع فکر می کردم که هیچ کس مادر آدم نمیشه. هیچ کس نمیدونه دقیقا احساست چیه، چی می خوای و ...

   + گل - ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠

یه کار جدید!!

این سه چهار روزه که نبودیم، من و پسرم هر کدوم یه کار تازه انجام دادیم!!

کار پسرک مهم تره، پس اول اون: پسر کوچولوی من روز شنبه که 10 ماه و یک هفته اش بود، سه قدم رو به تنهایی برداشت، و امروز هم یه بار دیگه این کار رو تکرار کرد. البته ریسک رها کردن دستش رو برای رسیدن به مهر نمازی که من همیشه از دستش قایم می کنم انجام داد!!!!

و اما من: روز پنج  شنبه نرم افزار فوتوشاپ نصب کردم و تو این چند روز از سولماز جون مامان آقا پارسا، درست کردن تقویم رو یاد گرفتم و یه تقویم با عکس پسرکم درست کردم که وقتی برای عید میریم ولایت به مامان بزرگها هدیه بدیم... خیلی کار تمیز و آنچنانی نشد، ولی خوب من که نمی خواستم تو مسابقه شرکت کنم!!! خیلی کار جالبیه، اگه تا حالا انجام ندادین، حتما انجامش بدین و بعد همه سال از دیدن چهره بچه ها روی تقویم رومیزیتون لذت ببرید. کار سختی نیست، حتی برای یکی مثل من که تا روز جمعه شکل و شمایل محیط فوتوشاپ رو هم ندیده بودم. از اینجا می تونید آموزشهای فوق العاده روان سولماز جون رو ببینید و توی صفحات آخر هم یه ورژن کاملا آماده تقویم رو گذاشته که اگه فرصت ندارین، فقط کافیه عکس بچه های گلتون رو توش بزارین و بدین چاپ...

دستش درد نکنه این مامان زحمت کش. من که خیلی هم از کار کردن با فوتوشاپ لذت بردم و هم از نتیجه کارم!

   + گل - ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

دندان بعدی هم تشریف آوردن!!

بله... بالاخره بعد چند شب و چند روز که من و شازده کوچولو و البته بیشتر از همه جوجه عزیزمون رنج کشیدیم، دندون ششم هم رونمایی شد. امیدوارم چند روزی پسر کوچکم بتونه استراحت کنه تا نوبت دندونهای بعدی. در واقع امیدوارم تعطیلات عید صرف در آوردن دندون نشه!

   + گل - ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩

چه میکنه این ببر کوچولو...

این روزها، یه بازی که با پسرم میکنم اینه که وقتی می خواد قدم بزنه و منو مجبور می کنه که دستشو بگیرم باهاش راه برم، یه توپم میزارم جلوش که شوت کنه!! اولها خیلی براش سخت بود، نمی تونست درست شوت کنه، یا پاش از توپ رد می شد یا خیلی پاش رو می آورد بالا و میگذاشت روی توپ و بعد نمی تونست غلش بده، ولی حالا... بعد از فقط چند روز... بیاین ببینین چه می کنه... تکنیک فردی و حرکت پا به توپ در اندازه های مسی! بازی سازی و خلاقیت هم رو دست ژاوی!! و کلی هم خوشحال میشه از این توانایی. به نظرم این بازی اثر زیادی روی هماهنگ کردن حرکات بچه داره.

پی نوشت: هدف از نوشتن این متن فقط معرفی یکی از بازیهای این دوران پسرم بود واگر نه علاقه چندانی به یادگیری فوتبال یا پیگیریش توسط پسرم ندارم. (از اوضاع فوتبال تو کشور خودمون خوشم نمیاد) شازده کوچولو هم هرچند نتایج فوتبال رو پیگیری می کنه ولی خوشبختانه مثل خیلی از آقایون معتاد به تماشای فوتبال نیست و خیلی وقتها فقط نتایج رو از اخبار میشنوه.

   + گل - ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩

پنجمین دندان

بعد از دو سه روز بی تابی و شب بیداری امروز دندان پنجم سر زد و اشتهای پسرک کمی بهتر شد. امیدوارم دندان ششم هم قبل از عید تشریف بیارن و تعطیلات عید راحت و بی دردسر بگذرد.

   + گل - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

آغاز طوفانی ماه یازدهم

امروز پیش از ظهر وقتی با پسرک بازی می کردم، بدون هیچ انتظاری مثل همیشه، گفتم خوب خرسی کجاست؟ که جوجه چهار دست و پا خودش رو رسوند به جناب خرس!! چند وقت بود که توی بازیها اسم عروسک ها رو براش می گفتم ولی هر بار از خودش می پرسیدم هیچ واکنشی نشون نمی داد. خیلی خوشحال شدم و تندی گفتم توپ کجاست؟ رفت پیش توپش و دو دستی زد بهش و بعدم نگاه من کرد که شروع کردم به دست زدن و هورا کشیدن...

یه خورده بعد تر که داشت با یکی از کتاباش بازی می کرد صداش زدم که کتاب وسایل خانه رو بیار تا برات بخونم و پسرک کتاب رو گذاشت زیر دستش و بکشون بکشون آورد پیش من!!!

سر عصری هم که براش بیسکویت آورده بودم و داشت می خورد دهانم رو باز کردم و گفتم به مامانم بده... و او هم با بد بختی یه تیکه از بیسکویت دستش رو رسوند به دهن من... ولی اون تکه بیسکویت خیسیده این قدر خوشمزه بود که فقط یه مادر میدونه و بس...

پی نوشت: کتاب "خانه" یکی از کتابهای سخت پسرم است از مجموعه فرهنگ مصور از انتشارات خانه ادبیات که با عکس وسایل خانه، لباسهای توی کمد و وسایل حمام را نشان می دهد. پسرک چندان علاقه ای بهش ندارد.

   + گل - ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

بازیها

-        حدود 2 ماه قبل، سه ماشین به جمع اسباب بازی های ببر کوچولو اضافه شد. و بعد مدتها که من و شازده کوچولو ماشین ها رو هل می دادیم و پسرک فقط نگاه می کرد یا با دقت زیاد با انگشت اشاره اش چرخهایشان را می چرخاند و بررسی می کرد، حالا انگار چند روزی است که معاینه فنی خودروها تمام شده و اجازه تردد پیدا کرده اند!! دو سه روزی است که پسرک درست مثل یک پسر کوچولو ماشین را روی زمین جلوی خودش، هل می دهد، جلو و عقب می کند و به گمانم لذت می برد.

حالا از دیشب شازده کوچولو داره ماشین بازی دو نفره رو باهاش تمرین می کنه! وقتی پدر با دهانش صدای ماشین در می آورد، آن چنان با دقت مبهوت پدر می شود که ماشین را کلا بی خیال می شود.

-        بعد از علاقه مندی به همه وسایل گردان، قابل پیش بینی بود که جوجه کوچولو به چرخیدن هم علاقه داشته باشد! یکی از بازیهای محبوب این روزها اینه که بغلش می کنم و جلوی خودم، رو به خودم نگهش می دارم و می چرخم، سرش توی هوا تاب می خوره و از اون خنده هایی می کنه که 4 تا دندون و کل لثه هاش نمایان می شه و ذوق می کنه. (کاش از این کارها وقتی که می خوام ازش عکس بگیرم می کرد!!) بعد که می ایستیم، منو می گیره و سرش رو میگذاره روی سینه ام و من ذوق می کنم!!

   + گل - ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩

اندر حکایت من و غذا دادن به یه ببر کوچولو!!

نمی دونم چه شرکتی اولین ماشین لباسشویی رو طراحی کرد و چرا سیستم گردشی براش انتخاب شد، ولی واقعا ازشون برای این اختراع خوب تشکر می کنم، الهی خیر از جوونیشون دیده باشند و عاقبت به خیر شده باشند!!!!

چند روزه بهترین محل برای خوروندن غذا به پسرک شده وسط آشپزخونه روبروی ماشین لباسشویی در حال کار! زل می زنه به چرخش لباسها در ماشین و راحت قاشق رو قبول می کنه! حالا خوبه به خاطر اینکه تازه از سفر اومدیم این قدر لباس کثیف تو خونه داریم!! فکر کنم از فردا باید لباس کثیف های همسایه ها رو قبول کنم یا پسرک و پیاله سوپش رو بردارم برم خشک شویی محل!!!

تازگیها یه راه حل دیگه هم پیدا کردم، نان!!! بله یه تیکه نون میدم دست پسرک، (البته گاهی تکه نون رو هم خودم باید نگه دارم!) بعد او یه گاز نون می خوره، یه قاشق سوپ، سرلاک، فرنی یا هر چیز دیگه!!!!

دیروز نهارش رو با یه قوری فلزی بهش دادم! قوری که توش جوشونده درست می کنم رو دادم دستش، تا او قوری و درش رو معاینه کرد و کله در قوری (اون قلمبه که رو در قوری و کتری می گذارن، اسمش چیه؟) رو کند بعد هم فهمید که چه جوری چیزی از توش در بیاره ... نهارش تموم شد!

 کلا بچه پر خوراکی نیست، این قدری می خوره که رفع ضعف بشه و بعد راه میافته به بازی! می دونم که نباید خیلی اصرار کنم، می دونم که هر وقت خودش گرسنه بشه راحت تر می خوره، می دونم که توی این دنیا وقتی دور و بر بچه خوردنی به اندازه کافی هست، اصولا دچار سوتغذیه نمیشه، می دونم ... ولی بازهم نمی تونم تحمل کنم که صبحانه یا نهارش رو کامل نخوره! هم به این خاطر که دلم راضی نمیشه چون می دونم یک ربع که باهاش بازی کنم بالاخره می خوره هم حوصله ندارم نیم ساعتی یه بار قاشق به دست بشم تا ببینم اون کی میلش می کشه!

   + گل - ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩

پیشرفت های بی تاریخ!

ببر کوچکم تو این مدت خیلی کارهای جدید انجام داد که الان تاریخ دقیقشون رو نمی دونم، فقط لیست می کنم که حدود زمانش رو یادم بمونه:

1-     الان می تونه از تخت یا مبلی که قدش خیلی بلند نباشه، بالا بره.

2-    در حالت ایستاده وقتی دستهاش رو رها می کنه حدود 10-15 ثانیه می تونه تعادلش رو حفظ کنه.

3- می تونه با دست گرفتن به دیوار صاف هم راه بره

4-   وقتی براش آواز های الکی که خودم ساختم رو می خونم یا آهنگهای گروه رستاک رو گوش می دیم به شیوه فوق العاده بانمکی قر می ده J ( قسمت فوق العاده بامزه رو به حساب خاله سوسکه و دست و پای بلوری بزارین!!)

5-  می تونه در کمد یا کابینت و یا در اتاق رو باز و بسته کنه (یه کاری هم به کارهای من اضافه شد که مرتب وسایل رو جا بدم تو کمد تا پسرک دوباره در اسرع وقت بیاردشون بیرون!!)

6-  به در آوردن وسیله از کیف و بازرسی کیف من هم علاقه مند شده!! (منتظر این کار به این زودی نبودم! فکر می کردم حدود یک سالگی این کار رو شروع کنه!)

7- پیشرفتش تو بازی گل یا پوچ هم خیلی خوب بوده.

8- Last not least:

از دیروز به نام زیبای "ماما" مفتخر شدمقلب

وای که چه کیفی می کنم وقتی پشت سرم میاد و صدام می زنه. هر چند که برا شازده کوچولو سوالیه که چرا بیشتر بچه ها اول بابا می گن بعد مامان ولی پسرک ما برعکس شده؟

   + گل - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩

و سیاره کوچک ما غرق شادی می شود !

پسرک را برای چک آپ ماهانه بردیم دکتر، صدای اضافه قلبش صدای بیگناه تشخیص داده شد، وزنش که دو ماه گذشته ثابت مانده بود، 400 گرم بالا رفته، قدش هم به حد نصاب قد در یک سالگی رسیده است و من و شازده کوچولو آن قدر خوشحال شدیم که نگو... باری از دل آدم برداشته می شود وقتی خیالش از سلامتی بچه راحت می شود.

خدا را هزاران مرتبه شکر.

بعد دکتر، شام خانوادگی را بیرون خوردیم، خرید کردیم و برای کامل شدن جشن، جوجه تا این ساعت هنوز بیدار است و در بغل من!!!

   + گل - ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩

روز طوفانی!!

قبل از ظهر: پسرک رو می گذارم توی روروئک تا برم از آشپزخونه خوردنی براش بیارم، یک دفعه از توی آشپزخونه نگام میافته که دو تا پاش تو هواست و سرش یک وجبی زمین!!! پای چپش را تکیه داده بود به میله روروئک و تلاش می کرد که بیاد بیرون!

نتیجه اخلاقی: روروئک وسیله به درد نخوری است، تا هشت ماهگی که دکترش اجازه استفاده رو نداد و حالا بعد سه هفته که ازش بیشتر به عنوان صندلی غذا استفاده کرده، باید بازنشستش کنیم.

بعد از ظهر: ببر کوچولو توی هال مشغول بازی با قاشق محبوبش بود، رفتم به مرتب کردن آشپزخانه، و در همون حال هم با او دالی موشه بازی می کردم. برای یک دقیقه رفتم پایین و وقتی اومدم بالا یک جفت چشم سیاه از کنار اپن آشپزخونه زل زده بود به من و می خندید! هم خنده ام گرفته بود و هم ترسیده بودم، اومدم دیدم پیشی پشمالو گنده که اتفاقی کنار مبل افتاده بوده شده پلکان و آقا تشریف آوردن بالا!

سر شب: با ماشین اسباب بازیش کنار میز وسط حال بازی می کرد که ماشین از دستش افتاد، منتظر بودم که مثل همیشه غرغر کنه که اسباب بازی رو بهش بدم ولی اینبار با اعتماد به نفس، درحالیکه دستش رو تکیه داده بود به مبل خم شد و ماشینش رو برداشت، صاف شد و به بازی ادامه داد!!

امروز روز شلوغی بود با سه کار جدید، خدا فردا و فرداهایش را برای ما ختم به خیر کند.

   + گل - ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩

قدم می زنیم!!

بعد از نزدیک یک ماه تمرین ایستادن، امروز ببر کوچکمان در حالی که دست به مبل داشت شروع کرد به قدم زدن!! تا به حال همچین کاری نکرده بود در ضمن اینکه مثل روزی که دست زدن رو یاد گرفته بود، همراه من از انجام یک کار جدید هیجان زده شد! (خودتون که حتما می دونید معمولا مامان و بابا ها بیشتر ذوق کارهای جدید بچه رو می کنن تا خود بچه!!) ذوق می زد و میخندید و بازهم می رفت. البته هنوز نمی تونه تعادلش رو وقت ایستادن خوب حفظ کنه برا همین دستش رو از مبل یا دست من ول نمی کنه.

الهی قربون این راه رفتنت برم. امیدوارم زودی دویدنت رو ببینم.

   + گل - ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩

نخود نخود هر که رود اتاق خود!!

پسرک از دو سه شب قبل در اتاق خودش مستقل می خوابد، البته چند بار در طول شب سر می زنیم که رویش عقب نرفته باشد ولی کلا خیلی خوب با قضیه کنار اومد. صبحی حدود ساعت 5 بود که حس کردم بیدار شده، بعدم دیدم صداش داره میاد، یه کمی منتظر شدم و یواشکی کله کشیدم دیدم با گربه محبوبش سرگرمه و دوباره داره می خوابه! فقط یه کمی زود رفتم که روش رو بپوشونم، منو دید و دادش در اومد. موندم تا دوباره خواب رفت.

در این باره خیلی فکر کردم و مطالعه کردم، جدا کردن پسرک کار ساده ای نیست، شاید سخت ترین قسمت برای خودم باشد که حداقل شبی یک بار باید برای شیر دادن از جای گرم بلند شم و برم پیشش! ولی ما به این نتیجه رسیدیم که این کار برای مستقل شدن جوجه خوبه و زمانش هم مناسبه. جوجه می دونه که ما چه قدر دوستش داریم و همیشه همیشه مواظبش هستیم.

   + گل - ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

دست دست!!

پسرکم بعد از مدتها تلاش مامان جون و باباجونش که خیلی مشتاق دست زدن او بوده اند، بالاخره از روز جمعه دنیا را به شنیدن صدای دستهای مبارکشان مهمان کرده اند!! ولی خوب طول میکشه تا مامان و بابا جون بشنوند!

   + گل - ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩

کودتا

از روز سه شنبه پسرک در اقدامی خود جوش مکیدن پستونک رو ترک کرده!! هر وقت به ترک این عادت فکر می کردم، احساس می کردم کار سختی است. یک بار هم تلاشم در شش ماهگی جوجه بی ثمر ماند ولی حالا...

نمی دونم چرا و چه جوری این تصمیم رو گرفت ولی من که خیلی راضیم.چشمک

   + گل - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

ایستادن

ببر کوچکمان دیروز برای اولین دفعه به تنهایی دست به مبل گرفت و ایستاد! هرچند پاهایش مثل آهوهای تازه دنیا آمده می لرزید ولی تلاشی که می کرد واقعا دیدنی بود. از بعد اینکه مشهد چهاردست و پا را یاد گرفته، رشد مهارتهایش خیلی سرعت گرفته!

   + گل - ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

تکامل

یکی از ماجراهای جالب بچه داشتن و البته نگهداری شخصی از بچه، اینه که متوجه مراحل تکاملی هر کاری که بچه می کنه میشیم. جوجه یکی دو هفته قبل در حال یادگیری چهار دست و پا رفتن بود، این قدر تلاش می کرد برای یادگیری نحوه جابجایی دست و پاش و این قدر این تلاش جذابه که گفتنی نیست. ولی این لذت مثل لذت دیدن فیلم های جشنواره ای که فقط بعضی ها قدرت درک زیباییش رو دارن و مخاطب عام نداره!! با این تفاوت که اینجا فقط مادرا قادر به درک عمق این معجزه زیبا هستن J (حالا شاید هم تا حدی پدران! اینو گفتم که کسی دلگیر نشه!)

حالا دیگه کاملا مسلط شده و خیلی راحت دور میزنه، میشینه و خودش به تنهایی به اتاقها سرکشی می کنه. پروژه این روزها بلند شدنه! به هر چیزی که بشه آویزون میشه که بیاد روی پاهاش ولی پاهاش که هنوز قدرت ندارن مثل پاهای بچه آهوهای تازه به دنیا اومده می لرزند و او هم مصره که با همین وضع هم بایسته!!!

   + گل - ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩