پل بازی...

یه بازی هست که من نمیدونم چرا این قدر برای پسرم خنده داره!! من و بابا برای پسرک پل میشیم و او از بین دست و پاها و از زیر شکممان رد میشود و غش غش می خندد. قضیه وقتی من و شازده کوچولو هم سعی کنیم از زیر این پلهای متحرک رد بشیم خیلی خنده دار تر میشه!! کلی کارهای غیر منتظره انجام میده و متناسب با ارتفاع پل سر و کمرشو خم میکنه و گاهی حتی سینه خیز میره و ...

   + گل - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠

نانوایی ما!!!

قبلا هم از آرد و خمیر بازی با پسرم نوشته بودم. تازگیها از یکی از مربیان مهد پسرم دستور تهیه یه خمیر بازی ساده رو یاد گرفتم که امروز با جوجه درست کردیم و بازی کردیم و کلی هم کیف کردیم!!! دستور ساده است. یک پیمانه آرد، نصف پیمانه نمک و آب به میزان کافی تا تبدیل به خمیری یک دست و خیلی نرم و لطیف بشه. پسرک خیلی خوشش اومد. خمیر بازیهایی که براش خریده بودم خیلی سفتن و بازی باهاشونو دوست نداشت. برای رنگی شدنش هم که رنگهای طبیعی زیادی وجود داره. ما امروز اول یه کمی با خمیر سفید بازی کردیم و بعد خمیرها رو بنفش کردیم. منم اینقدر شریک بازی شدم تا پسرم رسما خواست که تنهاش بذارم!! حسابی بازی کرد و در انتها یه نیمچه قالبی هم از ماشینش گرفت!! بعدترش اومد تا دستاشو بشورم.

پی نوشت: هفته قبل مهد پسرم جلسه ای داشت تقریبا دو ساعته با مدیر مهد برای همه والدین!! (از شیرخوار تا پیش دبستان!!) ولی از حق نباید گذشت که دو سه جمله مفید هم توی این جلسه شنیدم. یکیش این بود: اختیار زندگی رو دست بچه ندین ولی بپذیرید که وقتی باهاش بازی میکنید فرمانده بازی اوست. به نظرم خیلی از پدر و مادرها از بس به کنترل کردن عادت کردن که براشون سخته فرماندهی بچه رو بپذیرن. من که تصمیم گرفتم روی رفتار خودم با پسرک حسابی دقت کنم در این مورد.

   + گل - ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

طفلک همسایه پایینی خونه ما!!!

پسرک بیشتر از برج ساختن با مکعب های رنگیش دوست داره برجهایی رو که من میسازم خراب کنه. برای همین تازگیها جهت تکراری نشدن بازی، عملیات تخریب رو با توپ انجام می دیم. من برج رو می چینم و آقا از فاصله یک متری توپ رو میندازه (گاهی با دست و گاهی با پا) بعد هم که برج ریخت خوشحالی می کنیم و بالا و پایین می پریم. این بازی گاهی ساعت 5/2 بعد از ظهر بعد از برگشت از مهد و گاهی ساعت 5/6 صبح به محض بیدار شدن از خواب انجام می شود. کلا ما آدمهای همسایه آزاری هستیم!!

پی نوشت: اگر تصمیم گرفتید شما هم مثل ما با اعصاب همسایه ها گیتار بزنید یادتون باشه جهت افزایش اعتماد به نفس فسقلی ها بازی را از فاصله خیلی نزدیک شروع کنید که بتونن توپ رو به برج بزنن. بعد کم کم فاصله رو زیاد کنید.

   + گل - ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠

بازی زمان خواب

یه بازی که این روزها با پسرم انجام میدم رو از یه مقاله به عنوان "معجزه زمان خواب" یاد گرفتم.

توی این مقاله توضیح داده که برای نظم دادن به ساعت خواب بچه ها برنامه مشخصی برای یک ساعت قبل از خواب داشته باشید که کودک به مرور یاد بگیره که شروع اون برنامه به معنای نزدیک شدن زمان خوابه. این مسئله باعث میشه کم کم ذهن بچه هم شرطی بشه و در این زمان خمیازه بکشه و آماده خواب بشه!!(که البته درباره کودک مورد نظر ما هنوز این اتفاق نیافتاده!!)

حالا بازی:

حدود ساعت 9 با جوجه خان شروع می کنیم به جمع کردن وسایل بازی از دور خونه. مثلا صندوق مکعب ها رو می زارم وسط هال و خودم می شینم کنارش، بهش می گم مکعب ها رو بیاره. اگه یه گوشه فقط یه رنگ بود بهش می گم مثلا مکعب آبی رو هم بیار. یا وقتی هر مکعبی رو برام میاره میگم خیلی ممنون که مکعب قرمز رو آوردی. اگه هم یه باری همون رنگی رو که میگم بیاره کلی دست و کف و هورا چاشنیش می کنم. بعد میریم سر وقت بقیه وسایل. یه کشو پایین تختش گاهی هم کنار اتاق میشه پارکینگ ماشینها. به پسرک میگم ماشین سفیده رو بیار و اون میاره منم جاش می دم بعد ماشین سبز و قرمز و ... (جالب اینجاست که جوجه همیشه وقتی میگم ماشین سفید یا ماشین سبز درست میاره ولی وقتی میگم مکعب سبز گاهی اشتباه می کنه!!)

بعد تر عروسک ها رو جمع می کنیم. قور قوری، خانم اردکه، آقا خرسه، ... من صدا می زنم و جوجه برام میاره و میذاریمشون سر جاشون. (گاهی درست میاره گاهی هم غلط. یه چیزی هم که از یه مقاله دیگه یاد گرفتم اینه که وقتی بچه یه چیزی رو اشتباه کرد نباید بهش منفی داد. مثلا اگه می گم آقا خرگوشه و او میره عروسک گاو رو میاره بهتره بگم خیلی ممنون که آقا گاوه رو آوردی حالا برو آقا خرگوشه رو بیار)

خلاصه همه چی جمع میشه بعد جوجه با بابایی میرن مسواک میزنن!!! و بعد تر اگه لطف کنن آماده میشن برای لالا که خودش گاهی پروسه عظیمی است که در این مقال نگنجد!!

 

   + گل - ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠

پسر بزرگی که قهر و آشتی می کند...

پسرک می رود سراغ کمدی که قرار است یاد بگیرد نباید بهش دست بزند، پدر محکم و آمرانه میگوید: نه!! پسرک آنا می زند زیر گریه و بابا بابا گویان راهی بغل من می شود. چند دقیقه بعد که هنوز اشک هایش درست و حسابی خشک نشده و کنار من نشسته، پدر باهاش بادکنک بازی میکند وقتی بازی حسابی برایش هیجان انگیز می شود و صدای خنده اش خانه را پر میکند، ناگهان بلند می شود میرود پیش بابا و بغلش می کند و سرش را میگذارد بیخ گردنش. بعد هم که بابا کیفور است بر میگردد سر جایش و بادکنک را میدهد به پدر که بازی را ادامه دهد!!

پی نوشت: بازی اینجوری است که از بادکنک های باقیمانده تولد جوجه خان یکی را باد می کنیم ولی درش را نمیبندیم و میدهیم دست پسرک. او بادکنک را رها میکند و با پرواز بادکنک دور اتاق ذوق میزند. (بار علمی بازی صفر است ولی پسرم یه دل سیر میخندد!!)

   + گل - ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

چه میکنه این ببر کوچولو...

این روزها، یه بازی که با پسرم میکنم اینه که وقتی می خواد قدم بزنه و منو مجبور می کنه که دستشو بگیرم باهاش راه برم، یه توپم میزارم جلوش که شوت کنه!! اولها خیلی براش سخت بود، نمی تونست درست شوت کنه، یا پاش از توپ رد می شد یا خیلی پاش رو می آورد بالا و میگذاشت روی توپ و بعد نمی تونست غلش بده، ولی حالا... بعد از فقط چند روز... بیاین ببینین چه می کنه... تکنیک فردی و حرکت پا به توپ در اندازه های مسی! بازی سازی و خلاقیت هم رو دست ژاوی!! و کلی هم خوشحال میشه از این توانایی. به نظرم این بازی اثر زیادی روی هماهنگ کردن حرکات بچه داره.

پی نوشت: هدف از نوشتن این متن فقط معرفی یکی از بازیهای این دوران پسرم بود واگر نه علاقه چندانی به یادگیری فوتبال یا پیگیریش توسط پسرم ندارم. (از اوضاع فوتبال تو کشور خودمون خوشم نمیاد) شازده کوچولو هم هرچند نتایج فوتبال رو پیگیری می کنه ولی خوشبختانه مثل خیلی از آقایون معتاد به تماشای فوتبال نیست و خیلی وقتها فقط نتایج رو از اخبار میشنوه.

   + گل - ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩

اندر حکایت رشد، بزرگ شدن یا صبور شدن من!!

مدتها قبل از اینکه جوجه بتونه بشینه، در مورد بازیهای بچه های 7-8 ماهه کتاب و مقاله می خوندم. یه جایی درباره بازی بچه ها با آرد یا پودر سرلاک و ... خونده بودم و اینکه این بازی برای بچه ها لذت بخشه و فایده داره و ... تصورم یه چیزی در این حدود بود که خودم یه پیش بند می بندم و  یه پارچه پهن می کنم وسط آشپزخونه، جوجه رو میذارم وسطش و توی یه کاسه یه کم آرد بهش می دم و حدود نیم ساعت به من و او حسابی خوش می گذره بعد دست و صورتش رو می شورم، لباسش رو عوض می کنم و پیش بند خودم و پارچه زیر پاش رو میندازم تو ماشین لباسشویی!عین چیزی که تو کتابا می نویسن... خلاصه پسرک بزرگ شد و نشست و دو سه ماه قبل یه روز صبح عزم جزم کردم که بازی رو امتحان کنیم!! همه چیز رو مثل نوشته جلو بردم ولی... پسرک جدای از اینکه آردها رو به خودش و من (حتی موهام!!) پاشید ظرف کمتر از 5 دقیقه با خالی کردن ظرف بیرون از اون پارچه ای که من پهن کرده بودم به بازی خاتمه داد!!!! توی تمام این مدت کم هم من با فشردن دندونهام روی هم سعی می کردم خونسرد باشم و اون همه کثیف کاری رو تحمل کنم. بعد به دلیل اینکه احساس می کنم بچه ها خیلی خوب احساسات ما رو متوجه می شن و ترجیح می دم قیافه ناراحت و معذب من رو فقط برای کارهای بد به خاطر بیاره، کلا قید این مدل بازی های پر از ریخت و پاش رو زدیم و یه مدت رو خودم کار کردم. روز پنج شنبه هفته قبل، یه بار دیگه امتحانش کردیم. این بار پارچه بزرگتری پهن کردم و خودم هم پیش بند نبستم!!! تو کاسه بزرگی یه کم آرد ریختم و دادم دست پسرک، خودم هم برای اینکه خونسرد بمونم دوربین بدست گرفتم و شروع کردم به عکاسی!!! و جوجه لذتی برد که نگین... یه کمی که گذشت دیدم من هم دارم همراه با او و نگاه شگفت زده اش لذت می برم. 5 دقیقه بعد یه کم آب هم به آردها اضافه کردم و واقعا نونوایی شروع شد! بعد به پسرم یه قاشق هم دادم، و بعد تر دو تا تکه یخ هم به مخلوط اضافه کردم. از وسطهای بازیش دست به کار شدم و عصرونه اش رو هم بهش دادم که با توجه به اینکه سرگرم بازی بود بی بهانه خورد. این بار ببر کوچولو بازیش رو با زدن دست های خمیریش به شیشه فر و در کابینتها و کف آشپزخونه تموم کرد ولی من اصلا عصبانی نشدم! در هر صورت می خواستم گاز رو تمیز کنم و تازه جای دستهاش رو در فر خیلی هم قشنگ بود!!!!

بیشتر از نیم ساعت بازی کرد و تمام مدت صورت من رو که این بار اصلا توش تحمل کردن نبود رو دید.

بعد که بهش فکر کردم دیدم چه قدر صبورتر شدم!!

پی نوشت: پسرم امروز برای خواب عصر مهمان من شده و روی تخت ما خوابیده و من در حالی که به چهره ماهش توی خواب نگاه می کنم می نویسم.

خدایا همه این فینگولوهای نازنین رو حفظ کن.

   + گل - ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

آغاز طوفانی ماه یازدهم

امروز پیش از ظهر وقتی با پسرک بازی می کردم، بدون هیچ انتظاری مثل همیشه، گفتم خوب خرسی کجاست؟ که جوجه چهار دست و پا خودش رو رسوند به جناب خرس!! چند وقت بود که توی بازیها اسم عروسک ها رو براش می گفتم ولی هر بار از خودش می پرسیدم هیچ واکنشی نشون نمی داد. خیلی خوشحال شدم و تندی گفتم توپ کجاست؟ رفت پیش توپش و دو دستی زد بهش و بعدم نگاه من کرد که شروع کردم به دست زدن و هورا کشیدن...

یه خورده بعد تر که داشت با یکی از کتاباش بازی می کرد صداش زدم که کتاب وسایل خانه رو بیار تا برات بخونم و پسرک کتاب رو گذاشت زیر دستش و بکشون بکشون آورد پیش من!!!

سر عصری هم که براش بیسکویت آورده بودم و داشت می خورد دهانم رو باز کردم و گفتم به مامانم بده... و او هم با بد بختی یه تیکه از بیسکویت دستش رو رسوند به دهن من... ولی اون تکه بیسکویت خیسیده این قدر خوشمزه بود که فقط یه مادر میدونه و بس...

پی نوشت: کتاب "خانه" یکی از کتابهای سخت پسرم است از مجموعه فرهنگ مصور از انتشارات خانه ادبیات که با عکس وسایل خانه، لباسهای توی کمد و وسایل حمام را نشان می دهد. پسرک چندان علاقه ای بهش ندارد.

   + گل - ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

بازیها

-        حدود 2 ماه قبل، سه ماشین به جمع اسباب بازی های ببر کوچولو اضافه شد. و بعد مدتها که من و شازده کوچولو ماشین ها رو هل می دادیم و پسرک فقط نگاه می کرد یا با دقت زیاد با انگشت اشاره اش چرخهایشان را می چرخاند و بررسی می کرد، حالا انگار چند روزی است که معاینه فنی خودروها تمام شده و اجازه تردد پیدا کرده اند!! دو سه روزی است که پسرک درست مثل یک پسر کوچولو ماشین را روی زمین جلوی خودش، هل می دهد، جلو و عقب می کند و به گمانم لذت می برد.

حالا از دیشب شازده کوچولو داره ماشین بازی دو نفره رو باهاش تمرین می کنه! وقتی پدر با دهانش صدای ماشین در می آورد، آن چنان با دقت مبهوت پدر می شود که ماشین را کلا بی خیال می شود.

-        بعد از علاقه مندی به همه وسایل گردان، قابل پیش بینی بود که جوجه کوچولو به چرخیدن هم علاقه داشته باشد! یکی از بازیهای محبوب این روزها اینه که بغلش می کنم و جلوی خودم، رو به خودم نگهش می دارم و می چرخم، سرش توی هوا تاب می خوره و از اون خنده هایی می کنه که 4 تا دندون و کل لثه هاش نمایان می شه و ذوق می کنه. (کاش از این کارها وقتی که می خوام ازش عکس بگیرم می کرد!!) بعد که می ایستیم، منو می گیره و سرش رو میگذاره روی سینه ام و من ذوق می کنم!!

   + گل - ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩

پیشرفت های بی تاریخ!

ببر کوچکم تو این مدت خیلی کارهای جدید انجام داد که الان تاریخ دقیقشون رو نمی دونم، فقط لیست می کنم که حدود زمانش رو یادم بمونه:

1-     الان می تونه از تخت یا مبلی که قدش خیلی بلند نباشه، بالا بره.

2-    در حالت ایستاده وقتی دستهاش رو رها می کنه حدود 10-15 ثانیه می تونه تعادلش رو حفظ کنه.

3- می تونه با دست گرفتن به دیوار صاف هم راه بره

4-   وقتی براش آواز های الکی که خودم ساختم رو می خونم یا آهنگهای گروه رستاک رو گوش می دیم به شیوه فوق العاده بانمکی قر می ده J ( قسمت فوق العاده بامزه رو به حساب خاله سوسکه و دست و پای بلوری بزارین!!)

5-  می تونه در کمد یا کابینت و یا در اتاق رو باز و بسته کنه (یه کاری هم به کارهای من اضافه شد که مرتب وسایل رو جا بدم تو کمد تا پسرک دوباره در اسرع وقت بیاردشون بیرون!!)

6-  به در آوردن وسیله از کیف و بازرسی کیف من هم علاقه مند شده!! (منتظر این کار به این زودی نبودم! فکر می کردم حدود یک سالگی این کار رو شروع کنه!)

7- پیشرفتش تو بازی گل یا پوچ هم خیلی خوب بوده.

8- Last not least:

از دیروز به نام زیبای "ماما" مفتخر شدمقلب

وای که چه کیفی می کنم وقتی پشت سرم میاد و صدام می زنه. هر چند که برا شازده کوچولو سوالیه که چرا بیشتر بچه ها اول بابا می گن بعد مامان ولی پسرک ما برعکس شده؟

   + گل - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩