به بهانه بیست ماهگی پسرم با سه روز تاخیر...

چقدر فرصتم برای خودم و برای نوشتن کم شده است...

این روزها پسرم خیلی بیشتر به من وابسته شده است. احساس می کنم زمانی که در مهد است به شدت دلتنگ خانه و من و اسباب بازیها و مخصوصاً هاپو می شود. (نمی دانم کدام یکی بیشتر!!) برای همین وقتی عصر با هم به خانه می آییم لحظه ای از من جدا نمی شود. چسب من میشود آن هم چه چسبی... با هم کتاب می خوانیم، با هم بازی می کنیم، با هم شعر می خوانیم، خلاصه که چشم از من بر نمی دارد. مهلت کوچکی هم اگر بدهد به جمع و جور کردن آشپزخانه و درست کردن شام می گذرد. این است که زمانی برای خودم نمی ماند.

فسقل خان اولین جمله رو هفته قبل رو کرد، سه شنبه شب سر شام میگه: دوغ بده!!!! ولی هنوز هم آب کلمه سختی است که به تازگی با مشقت زیاد آآآآ گفته میشود. نمی دونم چرا حرف زدنش کم و زیاد میشه. چند وقت قبل افتاد، ماشین و ... رو رونمایی کرد ولی حالا این کلمات فراموش شده اند و به جایشان خخخخخخ می گوید که یعنی خیار! ققققققق می گوید که یعنی کلاغ! اوم می گوید که یعنی اومد و...

نمی دونم همه بچه ها در این سن عروسک ها رو خیلی جدی می گیرند یا آرین این مدلی است ولی عروسک های محبوبش خیلی برایش جدی وجود دارند. دو شب پیش دیدم یکی از ماشین ها رو گرفته سمت خرسی و اصرار می کنه که بدیر بدیر!! (بگیر!) آخر هم که دید خرسی گوش نمیده آورد پیش باباتی (بابا!!) بلکه بابا بتونه جناب خرسی رو توجیه کنه.

نمی دونم نوشته بودم یا نه که برای شکلات قانون دو تایی گذاشتیم، روزی یک بار دو تا شکلات براش میارم و توی هر دستش یکی میگذارم و با هم میشماریم: یک، دو. چند روز قبل که پایین کابینت شکلات ها دو دو میگفت، رفتم و دو تا شکلات رو بهش دادم بلافاصله دو تا رو گرفت توی یک دستش و اشاره به اون یکی دستش و دوباره: دو دو!!!!! براش توضیح دادم که به کل قد هشتاد و چند سانتیش دو تا شکلات تعلق میگیره نه به هردستش دو تا!!!

دیروز  رفته دستکشهای فر منو پوشونده به دستش، اومده میگه کَ... (کفش!!)

تمام تلاششم برای برداشتن شکلات، ماشین، کتاب و خلاصه هر عکس دیگه ای که توی کتاباش ببینه می کنه. توضیح اینکه اینا عکسه و نمیشه برش داشت هم اصلاً فایده ای نداره J

   + گل - ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

وروجکی که در آستانه 19 ماهگی گاهی دل میبَرد و گاهی امان میبُرد!!

پیش نوشت: این پست خیلی طولانی است، حوصله ندارین، نخونین!!! بیشتر وصف الحال این روزهای ما است برای ثتب در خاطرات که فراموشم نشود.

اپیزود اول:

پدر دیر رسیده خانه و پسرک که دلش برای بابا تنگ شده بعد از شام حاضر به لالا نیست. بالاخره ساعت 5/9 راضی میشه که شب به خیر بگه و با من بیاد اتاقش. میگم: آب میخوای، میگه: نه و میریم برای لالا.

دو دقیقه بعد، هنوز جناب هاپو رو به بغلش ندادم:

-        دهنش رو اندازه یه کروکودیل کوچولو باز میکنه!!

-        من: بابا، لطفا آب!

-        بابا آب میاورد و جوجه خان یه قلپ می خورد و دوباره دراز میکشد.

هاپو را میدهم بغلش، خرسی را هم بهش میدم، سی ثانیه بعد:

-        مَئو، مَئو

-        من: بابا، لطفا پیشی رو پیدا کنین و بیارین! (جناب پیشی اصلا در برنامه خواب روتین ما نقشی ندارند!!)

-        بابای طفلکی پیشی را میاورد و تحویل میدهد و میرود.

دو دقیقه بعدتر:

-        همه حیوانات بیچاره از رختخواب پرت میشوند بیرون!! و دوباره جناب کروکودیل دهانشان را باز می کنند!!!

-        من: بابا، بازهم آب!!!

-        بابا باز هم آب میاورد، پسرک اینبار دو قلپ میخورد و دراز میکشد. لیوان را نمیدهم به بابا که پیشم باشد. (مثلا دست پسرک را خوانده ام!!) بابا میرود.

-        جوجه بابا را صدا میزند و اشاره به لیوان که بِ بِ (یعنی که ببر!!)

بابا که میرود میخواهم عروسک ها را دوباره بدهم بغلش،

-        هل میده عقب که نه و صدا میزند بابا بابا!!

-        بابا که میاید به ترتیب عروسک ها را طلب می کند، هاهاها (یعنی هاپو) اِسی (خرسی) و مَئو، بعد اشاره به هاپوی پشمالوی بزرگی که هم قد خودش هست و معمولا گوشه اتاق لم میده و پسرک گاهی روش میخوابه میکنه و دوباره: هاهاها!!! هاپوی گنده هم به جمع حاضرین در رختخواب اضافه میشه و پسرم دیگه کلا دیده نمیشه!!!!

-        فکر میکنم که دلش خیلی برای بابا تنگه و میگم: میخوای با بابا لالا کنی من برم؟ محکم میگه نه، میگم: باشه من میمونم بابا هم پیش ما بمونه تا خواب بری.

-        محکم میگه نه و اشاره به بابا که برو و دوباره به نشانه شب به خیر بای بای میکنه!!!

بابای بیچاره میره بیرون و وروجک در کمتر از 10 دقیقه به خوابی عمیق میره!!!!!

اپیزود دوم:

من و شازده کوچولو هنوز هم به عادت روزهای اول زندگی مشترک هروقت خونه مون تنها باشیم از یه بشقاب غذا می خوریم، زانو به زانو، سر سفره.(احتمالا میگین: اَه، اَه... مطمئن هستم که خیلی از اقوام حتی نزدیک نمیتونن این رو باور کنن که من سخت گیر با کسی حتی شوهرم در بشقاب غذا شریک بشم!!!) پسر کوچولو تا حالا مشکلی با قضیه نداشت، ما با هم میخوردیم و او هم از بشقاب خودش. حالا چند روز قبل یهو بشقاب خودش رو زد عقب، با قاشق اومد اینور سفره و شریک بشقاب ما شد!!!!

هنوز تصمیم نگرفتیم که عادت خودمون رو ترک کنیم که فسقل خان از بشقاب خودش خوردن رو یاد بگیره یا بی خیال بشیم و کلا یه دیس خانوادگی تشکیل بدیم!!!!

اپیزود سوم:

چند وقتی یک دستی نگه داشتن جوجه موقعی که میخواستم دست و صورتش رو بشورم مخصوصا وقتی از بیرون می اومدیم و نیاز به صابون هم بود خیلی سختم شده بود. یه چارپایه گذاشتیم کنار آشپزخونه و شست و شوی جوجه رو منتقل کردیم به اونجا، می ایستاد روی چارپایه و من راحت تر کار میکردم. حالا چند روزی است که آقا خودشون میخوان دستها رو بشورن و صابون بزنن و کوچکترین کمکی رو هم نمیپذیرن!! در نتیجه بی خیال لباسهایی که اساسا خیس میشن و آشپزخونه ای که آباد میشه، کلی هم آب هدر میره و نهایتا هم با گریه و داد و بیداد از چارپایه میاد پایین!!

اپیزود چهارم:

سرشب که بابا میاد خونه، مینشینیم به میوه خوردن و گپ زدن، گاهی هم اون وسطها کل خانواده میزنن زیر آواز، اول یکی شروع میکنه و با کلی کج و راست شدن و پیچ و تاب یه چیزی می خونه و بعد همین جور نوبتی میخونیم و چیزهایی میگیم و میخندیم. لذتی داره این کنسرت سه نفره نگفتنی...

و این داستان ادامه دارد...

پی نوشت: سخت است که در یک شهر گندهِ گنده، تنهای تنها زندگی کنی و هیچ کدام از نزدیکانت پیشت نباشن، سخت تر است که در همچین موقعیتی بچه کوچک هم داشته باشی، سخت ترتر است که بچه مریض هم بشود، سخت ترترتر است که بچه خوب نشده خودت مریض بشی، سخت ترترترترتر است که در این شرایط با همسر محترم هم بزنین به تیپ و توپ هم!!!!!

پی پی نوشت: در ولایتمان سیدی داریم که خیلی مسن است و خیلی به دلها نزدیک است. این سید خانه ای دارد در یکی از کوچه های تنگ قدیمی، خانه ای با حوضی در وسط. محرم که می شود، همه درازای آن کوچه باریک را چادر میزنند برای عزا، قبل از اذان صبح مراسمشان را شروع می کنند. دم دمای صبح که بشود، همه اهالی آن حدود سبکِ سبک شده اند. تعطیلی این چند روزه را میرویم ولایت. دلم بدجور هوای خانه سید را دارد.

   + گل - ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

سخت ترین کلمه!!!

می دونین سخت ترین کلمه دنیا چیه؟ برا فسقل من آب!!

بله همین کلمه ای که برای خیلی از بچه ها اولین یا دومین کلمه است برای پسر من گفتنش به معضلی تبدیل شده!!! اوایل که فقط میرفت آشپزخونه و اوهوم اوهوم میکرد تا به آب برسه!! حالا که کلی پیشرفت کرده، دهنش رو به بزرگی یه کروکودیل کوچولو باز می کنه بدون اینکه هیچ صدایی ازش دربیاد!!! (خودم یاد اون موجودات کوچولو می افتم تو سرنتیپیتی که دهنشون رو باز می کردن تا از بارون پر بشه!!!)

خلاصه فسقل خان ما در اواخر ماه نوزدهم، دو سه تا فعل دیگه هم یاد گرفته (بده و بگیر رو هنوز گاهی جابجا میگه!!) ولی در گفتن کلمه آب مشکل داره!!

پی نوشت: ویروسهای مزاحم دست از خونه ما هم برنداشتند. پسرک 4 روز است که سرما خورده و دو روز اول هفته مامانش رو هم خونه نشین کرده. امروز تب تمام شده ولی سرفه ها بدجوری ادامه دارند.

   + گل - ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

18 ماه تمام- 2!!

جوجه خان این روزها اگر بگویی شعر بخوان مثل قبل سکوت نمی کند. میزند زیر آواز... بعد از وسطش سکوت می کند و اشاره می کند که من بخوانم... حالا من از وسط اون آواز  اَاَ بََ و ... از کجا باید بفهمم این کدام شعر است؟ خوب یکی رو شانسی شروع می کنم به خواندن...

جوجه جوجه طلایی... فسقلی میگوید نه نه!!!

توپ سفیدم... بلند تر می گوید نه نه!!

اسب سفیدم... نه نه!!

خلاصه دیگه انگار با یه آدم خنگ طرف شده که نمی دونه بیت دوم یه شعر واضح که خونده چی هست بیحوصله میگه نه تا اتفاقی من می رسم به شعری که شازده به نظر خودش خونده و رضایت میده!!!!!

   + گل - ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

18 ماه تمام- 1!!

مرکز واکسیناسیون نزدیک خونه ما به خاطر کم بودن بچه ها فقط روزهای سه شنبه واکسن میزنه. (دو تا خانمی که مسئول هستند همه روزها تشریف دارن، من نمیدونم بقیه روزها در مرکز واکسیناسیون چه می کنن که فقط یک روز در هفته واکسن میزنن!!) 13 این ماه سه شنبه نیست برای همین جوجه یا باید چند روز زودتر واکسن میزد یا چند روز دیرتر. ما ترجیح دادیم زودتر باشه و پسرک امروز واکسن 18 ماهگی زده. منم از ترسی که از این واکسن داشته و دارم پیشاپیش فردا رو هم مرخصی گرفتم که فسقل خان مهد نره و خودم پیشش باشم. برامون دعا کنید که دو روز سختمان را راحت بگذرانیم.

   + گل - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠

آغاز افعال!!!

نمی دونم همه بچه ها در ابتدای هر ماه از تولدشون کارهای جدیدی رو انجام می دن یا این جوجه منه که هر ماه جدید رو با کارهای جدید شروع می کنه...

سه تا فعل به کلمات پسرم اضافه شده: ایخخخت (ریخت!!)، اف  تاد (افتاد!!) و اَفت (رفت!) و این افعال رو جابجا هم استفاده می کنه، مثلا:

-        ماشینش از روی مبل می افته و پسرک رو به من: ایخخخت!!!

-        جلوی پنجره نشسته و با ببرش کبوتری رو که روی آنتن خونه همسایه هست نگاه می کنه (من نمی دونم چه جوری پیداش کرده!!) کبوتر پر میزنه و میره و پسرک میگه: اف  تاد...

من تازه فهمیدم این سه تا فعل این قدر به هم نزدیکن!!

برای اینکه همچنان غرغرو بمونه هم یه دندون دیگه درآورد!! حالا 16 دندان داره و خدا رو شکر فقط 4 دندون دیگه در پیش داریم. 

   + گل - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

به بهانه 17 ماهگی ببر کوچکم...

از اول مهر مهد کودک پسری را عوض کردیم. دو هفته است که خیلی درگیر اضطراب و ناراحتی های جوجه هستم.

پسرک قبل از این جابجایی خیلی مستقل تر شده بود. شبها راحت می خوابید و اگه هم نیمه شب بیدار میشد بدون گریه صدایم میزد: ماما ماما... و من می رفتم آبی می دادم و نازی می کردم تا دوباره بخوابه. حالا همون پسرک شب تا صبح چندین نوبت بیدار میشه و داد میزنه و گریه می کنه و فقط میخواد که بغل بشه و دور خونه راه بره و بعد هم حتما کنارش دراز بکشم تا بخوابه. از هفته قبل که تصمیم گرفت خیلی ضربتی دندون 15 رو هم دربیاره، مریض هم هست از روز سه شنبه علائم سرماخوردگی هم داره و همه اینها قضیه رو تشدید می کنه. یکی از همکارانم که پسرش کمی از جوجه من بزرگتر است می گفت جایی خوانده که حدود 18 ماهگی یه اوج گیری دوباره در وابستگی بچه ها هست. همه اینها دست به دست هم داده که من از روز شنبه به این طرف یک ثانیه هم بدون پسرک نباشم. جوجه عزیزم گاهی بی دلیل گریه می کنه و می چسبه به من. خیلی سعی می کنم توانم رو زیاد کنم و مدام بهش توجه کنم ولی بعد از 3-4 شب خوب نخوابیدن و مداوم رسیدگی کردن به احوالات پسرک و بعد هم ضعف عمومی خودم واقعا توانم کم شده.

یه موضوع دیگری هم نگرانم کرده. مربی مهد جدید میگه پسرک دوست داره بیشتر وقتش رو توی تختش بگذرونه حتی وقتی که بیداره. من می دونم که پسر دور جوشی دارم که راحت با شرایط جدید کنار نمیاد و حالا دارم مدام با خودم فکر می کنم چه قدر تصمیمم برای تغییر مهد درست بوده؟ تا چه مدت عوارضش رو باید روی پسرم ببینم؟ واقعا ضربه سختی از این تغییر نخورده؟

از مهد جدید هم چندان راضی نیستم. برعکس مهد قبل که خیلی از مسائل بچه رو منتقل می کردن، این مربی چیزی نمگه تا خودت بپرسی. (مثلا دیروز که من به خاطر سرفه های آرین بهش گفتم به خاطر آلرژیش روی زمین نخوابه. تازه به من گفت که پسرک بیشتر زمان بیداریش رو هم توی تختش میگذرونه!!)

می دونم که در حال گذروندن دوره سختی هستیم و باید صبر کنیم تا بگذره و دوباره به آرامش برسیم. فقط امیدوارم در این بین پسرک آسیب جدی نخورد.

17 ماهگی جز این دو هفته سخت، دوران خوبی هم داشته، جوجه خان ترجیح می ده که خودش بیشتر راه بره، خیلی مسلط تر سوار سرسره میشه و به همون نسبت کمتر از تاب استفاده میکنه!!!علاقه اش به ماشینهاش بیش از حد زیاد شده و به همین نسبت به بقیه اسباب بازیها و از جمله لگوها کمتر توجه می کنه. گاهی با حوصله خوبی نقاشی میکنه. همچنان رنگها رو با ماشینهاش میشناسه!! مثلا بهش میگم برو ماشین سبز رو بیار، درست میاره. ولی بگم برو توپ سبز رو بیار، هنگ میکنه!!!

صفحه دوم کتاب گربه من نازنازیه رو خیلی دوست داره (یا به قول پدرش خیلی در موردش سوال داره!!) درباره ریز به ریز اشیا موجود در این صفحه براش حرف زدم ولی دوباره همین صفحه رو میاره و دو زانو میشینه جلوم و زل میزه گاهی  به من و گاهی به این صفحه!!!

   + گل - ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

داستان مامانی که در پایان 16 ماهگی از پسرش عقب افتاده!!

1- چند وقت قبل با خودم دنبال راهی میگشتم که دسته بندی کردن اشیا رو با  پسرم بازی کنیم. تو همون روزها یه بعد از ظهر جوجه خان نشست و سه نوع لگویی که داره رو با دقت از هم جدا کرد و جدا جدا گذاشت!!

2- من و شازده کوچولو هیچ کدوم آدمهای مرتبی نیستیم. حالا می خوام از کوچکی نظم رو هم به زندگی خودمون و هم جوجه بیارم. دو سه هفته قبل از مهد که برگشتیم بعد از عوض کردن لباس به نظر خودم می خواستم جا دادن لباس ها رو به پسرک یاد بدم.

من: آرینی میای ببریم لباسها رو با هم بذاریم تو کشو؟

جوجه خان بلند شد، لباسها رو گرفت برد کشوی درست رو باز کرد، لباسها رو گذاشت توش و در کشو رو هم بست و اومد!! (این یعنی حالا اینم کاره مامان که میخوای دوتایی انجام بدیم؟؟)

3- عصرونه گاهی به پسرم کشمش و بادوم و پسته و... میدم. از هر کدوم یه کمی میریزم تو یه پیاله کوچک و میزارم که بخوره. چند روز قبل یه بیسکویت بهش دادم و راهمو کشیدم و اومدم بیرون، رفت از کابینت یه پیاله برداشت، بیسکویت رو گذاشت توش و برای خودش اورد هال!!

4-تا حالا جرات نکرده بودم پسرم رو سوار سرسره کنم. دیشب رفته بودیم پارک و برای بار اول پسری سوار سرسره شد. بعد اینکه ترس من و شازده کوچولو کم شد!!! آقا خیلی راحت خودشون از اون بالا سر می خوردن و میومدن پایین بدون هیچ ترسی! بعدم میخواست از همون سمت سطح شیب دار برگرده بالا که باز سر بخوره!! پله های سرسره رو با چنان سرعتی بالا می رفت که ... خلاصه که ما فهمیدیم پسرک سرسره رو خیلی بیشتر از تاب دوست داره!!!

5-پسرکم قیافه مظلومی داره و هرچی من دیده بودمش در مواجهه با بچه های بزرگتر از خودش بود که راحت کوتاه می اومد و دنبالشون راه می افتاد. همیشه ناراحت بودم که بعدها روحیه اش واقعا این مدلی بمونه و نتونه گلیم خودش رو از آب بکشه. چند روز قبل یکی از ماشینهاش رو با خودش برده بود مهد. عصر مربیش گفت آرین دیگه نباید با خودش ماشین بیاره، چون به هیچ کدوم از بچه ها نداده و تازه هر کسی هم که خواسته به ماشینش دست بزنه به شدت دعوا کرده!!! (راستش به روی خودم نیوردم ولی خیلی خوشحال شدم که می تونه جلوی هم سناش از خودش دفاع کنه!!!)

6- آخر هفته گذشته ما تصمیم داشتیم بعد از حدود شش ماه بریم ولایت، جوجه خان با یه ضربه سر و یه سرماخوردگی و یه دونه دندون نیش، کل برنامه ریزی ما رو فرستادن هوا...خدا رو شکر که همه به خیر گذشت. فسقل خان 13 دندونه شد.

7- از همه کلماتی که با چ شروع میشن خوشمون میاد و میگیم: چرخ، چشم، چیه، چرا!، چیک چیک (به جای جیک جیک به عنوان صدای جوجه!!)

8- آب بازی این روزها بازی محبوبی است. با من بیشتر توی حموم میمونه تا با باباش. امروز با گریه از حموم اومد بیرون. ترجیح می ده تو حموم ننشینه، انگار ایستاده مسلط تره به اوضاع.

9- با مداد شمعی و رنگ انگشتی هم نقاشی می کشیم در حد تیم ملی!!!

10- پیشی و بع بعی تو خونه ما صداشون وارو شده!! از نظر پسر من، پیشی میگه ااااممم (با فتحه) و بعبعی می گه ااااااببب (باز هم با فتحه و به جای بع!!!) هاپو هم سفت و سخت میگه هاهاهاهاها!!!

11- همه اعضای بدنی که تو شعرهای کتاب تاتی هست یاد گرفته. ما نیازمند چند تا شعر برای ابرو، پیشونی، لپ و چونه هستیم!!!!

پی نوشت 1: پسرم دوشنبه هفته قبل ضربه بدجوری خورد. در حال دویدن با سر رفت توی پایه تخت و سرش در 10 ثانیه آنچنان ورمی کرد که من تا حالا رو سر هیچ کس ندیده بودم. منم که دستپاچه شده بودم تو اون روز بارونی و سرد جوجه رو با لباس راحتی و زیر یه پتو رسوندم درمانگاه. خدا رو شکر سرش چیزیش نشده بود ولی عوضش سرما خورد!!! من یاد گرفتم که: ورمهای ناگهانی و زیاد وقتی ضربه شدید باشه ولی زخم باز نشه که خون بریزه بیرون ایجاد میشه و نباید خیلی نگرانش بود.

پی نوشت2: این مدت این قدر گرفتار بودم که خیلی کم از پسرم نوشتم. متاسفم که بخشی از کارهای این روزهاش رو فراموش کردم و ننوشتم.

   + گل - ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠

باز هم کارهای تازه...

چند سال قبل با نوه یکی از دوستان مامانم رفتم سرزمین%عجایب. همراه اون پسر کوچولو چند تا از اسباب بازیها رو سوار شدم و محوطه شهربازی رو دویدم. هفته قبل جمعه برای اولین بار پسر خودم رو بردم همونجا. همراه جوجه سوار همون قطار شدم ولی... این کجا و اون کجا... من و پسرکم و شازده کوچولو یک ساعتی رو واقعا خوش بودیم.

تا حالا یه مامان دیدین که با یه بچه کوچولو تو سوپر خرید می کنه؟ مامانه برا خودش راه میره و خرید میکنه و بچه هم برای خودش توی قفسه ها می چرخه و خرید میکنه!! دو سه روز قبل من و پسرم برای اولین بار همچین تجربه ای داشتیم... ظهر وقت برگشت خونه رفتیم سوپر سر کوچه. همیشه توی مغازه  پسرک بغلم بوده ولی حالا که چند روزیه برا خودش راه میره، توی سوپر هم تا من چیزایی رو که میخواستم برداشتم، پسرک یخچال سوپری رو پیدا کرده بود و داشت چیزایی رو برمیداشت...خرید که تموم شده بود ما هر کدام با خریدهای خودمون تو پیاده رو راه افتادیم به سمت خونه...

   + گل - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠

یه چیزهایی هست که خیلی کیف داره...

-        یه پسر شیطون داشته باشی که یه لحظه نشستن هم براش نوعی توهین به حساب بیاد بعد یه روز بعد از ظهر از وسط بازی یهویی بیاد بغلت و ولو بشه تو آغوشت و تازه این قدر بمونه که یه دل سیر سر پرموشو ناز کنی و حظ ببری و به اون کله کوچولو بی موی پارسالش فکر کنی...

-        همیشه کفش پسری رو نشسته پاش کرده باشی بعد یه روز صبح وقت پوشیدن کفش جوجه خان جای نشستن دست بذاره سر شونه ات و پاش رو دقیق بذاره تو کفش بعد هم اون یکی پا...آخ کیف می ده... حس می کنی جوجه داره بزرگ میشه...

-        یه پسر فسقلی با باباش رفته باشه حموم. بعد اینکه بازی و شستشو تموم شده بابا از تو حموم بگه مامان هستی که پسری رو بگیری؟ بعد صدای یه جوجه بیاد که صدا میزنه عزیز... این قدر کیف می ده که از ته ته دلت بگی جااااان عزیز بعدم تا دم حموم رو پرواز کنی...

   + گل - ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠

یه ببر کوچولوی 15 ماهه!!

ببر کوچولوی خونه ما، این روزها بیشتر صحبت می کنند!!!!

از افاضات جدید یکی اینه که سیب، شیر، کفش رو بیان می کنند و بقیه اشیا همچنانن "چی" اطلاق میشن!!!! J

من خیلی وقتها وقتی پسرک رو صدا می زنم پسوند و یا پیشوند عزیزم هم داره. حالا جوجه خان جای مامان به من میگه عزیز!!! هر وقت فسقلی صدا میزنه عزیز ناخودآگاه یه خانم 70 ساله گرد و تپلی میاد تو ذهنم و خنده م میگیره ولی اینقدر بامزه بهم میگه عزییز...  که کم کم داره خوشم میاد. شایدم دیگه همین رو قبول کنم و برای همیشه جای مامان لقبم بشه عزیز...

فسقل خان تحرکش هم خیلی بیشتر شده. چند شب پیش همه وسیله های توی کابینتی که در اختیارش هست رو گذاشت بیرون. (یکی از کابینتهای آشپزخونه رو دادم به جوجه که معمولا من که تو آشپزخونه باشم میاد و همه رو میریزه بیرون و بعد با هم جاشون میدیم. اکتشافاتی دارن آقا!) بعد یهویی پاش رو گذاشت رو طبقه پایینی و رفت طبقه بالایی نشست! یه کمی بعد هم شاکی بود که چرا سقف کابینت پایینه و نمیتونه بشینه!!

چند وقتیه که پسری می تونه از مبل بره بالا. دو سه شب پیش رفت روی کاناپه کنار اوپن آشپزخونه و بعد خودش رو از پشتی کاناپه آویزون کرد و رفت رو اوپن!!(خوب ما هم همه وسایل خونه رو چرخوندیم که دیگه مبلی کنار اوپن نباشه!!)

پسرم همیشه وقتی می گفتیم بوس بده از پیشونیش بوس می داد ولی حالا گاهی وقتی بگم از لپ، لپش رو تعارف می کنه... یه بوس خوشمزه ای هم خودش می کنه که نگیییییییین

من وقت لباس عوض کردن و پوشک عوض کردن روی شکمش پوووخ می کنم و او کلی کیف می کنه، حالا تازگیها خودش هاپوی عزیزش رو میزاره رو صورتش و میگه بوووووو...

هنوز ماشین بازی محبوب ترین بازیشه. بعد از اون کتاب و بعد بقیه بازیها

فکر کنم هنوز خستگی دندونهای آسیایی از تنمون درنیومده بازهم میخوایم دندون در بیاریم...

   + گل - ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠

روح دوست داشتنی خونه ما...

آقا تازگیها دوست دارن یه چیزی (اعم از پتو، ملافه، چادر و ...) رو بندازن روی سرشون و بعد دور خونه راه برن. یکی از روسریهامو دادم بهش که توی دست و پاش گیر نکنه. روسری رو میندازه روی سر و صورتش بعد دستاش رو باز می کنه و عین تصویری که از روح تو فیلمها نشون می دن تند تند راه می ره و صدا میده...کلی از این بازی کیف می کنه. گاهی یکی از ماشینها و یا هاپو رو هم بغل می کنه و همراه خودش می بره. قیافه اش میشه مثل فیلم زنان افغانی در زمان طالبان!!! با خودم فکر می کردم شاید طالبانی ها از یه نظر هایی در 15 ماهگی باقی مانده بودند!!!!!

پی نوشت: جوجه خان دندون 11 رو هم دراورد و انگار باید به زودی منتظر آخرین آسیایی کوچک هم باشیم!!! این پروسه دندان در آوردن هم بد دردناک است ها!!!!

   + گل - ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠

صحبت می کنیم!!!

بعد از اون همه علاقه ای که پسری به چرخ و کلیه وسایل چرخنده داشت، حالا هم اولین شیئی که با اطمینان و محکم اسمش رو میگه چرخه!!

دو سه روز قبل یکی از ماشینهاش رو آورده و چرخش رو گرفته رو به من و محکم میگه "چر" از اون به بعد هم چرخ ماشینهای توی کتابها و یا فیلمهای تلویزیون و چرخ چمدون و دیروز هم ماشین لباسشویی در حال کار به نام چرخ مزین شدند!!!

   + گل - ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠

من هم به دنیا اومدم!!

پیش نوشت: اگر حالتان خوب است و می خواهید خوب بماند اصلا این پست طولانی و پر از انرژی منفی را نخوانید!! (از من گفتن)

امسال هدیه تولدم جدا از آپاندیسی که قبل از روز تولد تشریف آوردن، جناب کیستی که هنوز هویتشان در پاتالوژی در حال بررسی است و جوجه خانی که در همین هفته بیماری من هم سرما خورد هم دندان جدید در آورد، یه حکم عجیب و غریب اداری هم بود به این مضمون که در صورت نیاز به خدمات بنده در شهرستان اینجانب را به آنجا (که معلوم نیست کجاست!!) منتقل می کنند!!!

گفته بودم هر از چند گاهی این سوال را از همسرم می پرسم که کلا انگیزه ما از ماندن در کشورمان چیست؟ من می پرسم و او هم لیست بلندی از وظایف و اخلاقیات را جلو من ردیف می کند. لیستی که سابقا خیلی سریع و کامل قانعم می کرد ولی حالا متاسفانه هر چه که میگذره کمتر و کوتاهتر قانع می شم.

دلم می خواد یه چیزهایی رو برای پسرم محیا کنم که اینجا امکانش نیست. دلم یه کمی خیال آسوده و فراغ خاطر می خواد که حداقل خودم در حد توانم برای جوجه خان وقت بگذارم که اون هم به دلایل مختلف از دست می دم. دلم فقط و فقط آرامش می خواد و اطمینان از آینده که گیرم نمیاد. نمی دونم این معادله به نظر من نباید خیلی سخت باشه ولی در شرایط ما به جواب نمی رسه. زن و شوهری که هر دو تحصیل کرده هستند و خیر سر آموزش عالی مملکت در دانشگاههای معتبری هم درس خوانده اند و درس به درد بخوری هم خوانده اند و هر دو سابقه کاری قبلی هم دارند و بعد کلی دو دو تا چهار تا ازدواج کرده اند و حالا هم بعد چند سال که هر دو کار می کنند و تصمیم گرفته اند که بچه دار بشند و خدا را شکر بچه سالمی هم دارند که خرج چندانی برایشان درست نکرده است و کلی هم مقتصدانه رفتار کرده اند و می کنند نباید دیگه حالا دور و بر سی سالگی زندگیشان روی یه روالی افتاده باشد که بدانند 10 سال دیگه کجای کار خواهند بود؟ این قضیه به نظر من اصلا معادله نیست چون یه طرفش که همه چی معلومه. پس چرا به جواب نمی رسه؟ چرا یه روز در میون باید به خودمون بگیم هر دم از این باغ بری می رسد؟ چرا هر سال آه بکشیم و دریغ پارسال رو داشته باشیم؟ چرا یکی اجازه داره که خیلی راحت با تکون یه خودکار اعصاب و روان آدم رو یه هفته تمام به هم بریزه؟ چرا آخرین کسی که در مورد زندگیت تصمیم میگیره خودتی؟ چرا وقتی مریض میشی نباید با خیال آسوده تو یه بیمارستان دولتی بخوابی؟ چرا برای اینکه گیر عوارض بعد از عمل نیافتی باید بری بیمارستان خصوصی بعد توی تمام مدت درمانت نگران هزینه درمان هم باشی؟ چرا هزینه مانتو معمولی که می پوشی یک دهم حقوقته؟ لباس گرونه یا حقوقت کمه؟ چرا هر روز باید یه پسر کوچولو رو ببینی که کنار بساط کفاشی پدرش تو پیاده رو نشسته و بهترین سالهای عمرش رو به بدترین شکل دود می کنه و می فرسته هوا و انگاری وجود و عدم وجودش برای هیچ کس مهم نیست؟ چرا پیدا کردن یه تاکسی که سر نشیناش تا رسیدن به مقصد با هم یا با راننده دعواشون نشه (یا راننده شون با یه راننده دیگه به فحاشی نرسه!) این قدر کار سختیه؟ چرا پسر فسقلی من از مجموع 14 ماه زندگیش حداقل 5 ماه رو به خاطر آلودگی هوا سرفه های شدید و ناجور زده؟

ولش کنین از این چراها این روزها خیلی دارم. یه بخشیش به خاطر موندن تو خونه و کسالت دوران نقاهته. یه بخشیش هم واقعیات زندگی هر روزه مونه که گاهی بدجوری به آدم فشار میاره!!!

پی نوشت: ممنون از همه دوستانی که احوالم رو پرسیدن. بهترم و از سه روز دیگه باید برگردم سر کار!

   + گل - ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠

فسقل پسر من در ماه چهاردهم...

جوجه خان دیروز با یکی از کتابهاش اومده پیش من. نشسته، کتاب رو باز کرده، شروع کرده برای من تعریف کردن. انگشت اشاره شو میذاشت رو عکس ها و نگاه من می کرد و تعریف می کرد: ادا با دار نی نه دار...

مثل من که برای اون کتاب می خونم.

پسرک باطری اسباب بازیهاشو به اندازه خود اسباب بازی دوست داره. نمی دونم چرا!! دیروز با یکی دو باطری تو مشتش و یکی از کفگیرهای آشپزخونه نشسته کنار یخچال به بازی. دیدم داره باطری ها رو میذاره زیر یخچال و بعد دوباره در میاره. یه کمی که گذشت. بلند شد اومد دنبال من. تازگیها دستم رو میگیره و می کشه. (معمولا مهلت بلند شدن هم نمی ده.) برد کنار یخچال و به زیر یخچال اشاره می کرد: چیز چیز... نشستم دیدم علاوه بر باطری کفگیر هم رفته زیر یخچال و دیگه نتونسته درش بیاره!! خلاصه اسباب بازیهای آقا!!! رو بهشون برگردوندیم و رفتیم پی کار خودمون J

تازگیها بعد از ظهر که می رم مهد دنبال جوجه یه کمی هم تو حیاط مهد بازی می کنیم. تاب و چرخ و فلک. دیروز با خودم فکر می کردم الان ذوق اینو دارم که پسرک رو بازی بدم و او هیجان زده بشه. بعد چند ماه دیگه وقتی هر روز بعد از ظهر ازم بخواد که تابش بدم و احتمالا نیم ساعتی بازی کنه احتمالا عصبانی می شم و دعواش می کنم!!!

یکی دو شب قبل حدود ساعت 10، داشتم خودم رو برای یه رزم کامل برای خوابوندن جوجه آماده می کردم رفتم تو اتاق خودمون دنبال یه چیزی که باهام اومد، منم بغلش کردم و با هم رو تخت ما دراز کشیدیم. (کاری که هیچ وقت انجام نمی دم!)

یه خورده وول خورد و پا شد کنارم نشست ولی خوابش می اومد بعد در نهایت تعجب من، دست من رو گذاشت زیر گردنش و دراز کشید. یه کمی بعد هم در حالیکه گردن من رو مثل خرسش بغل گرفته بود خواب رفت!! غرق در یه احساس خوب همونجوری دراز کشیدم، نفسش می خورد به صورتم و من حظی می بردم از اون حال که توصیفش نمی شه کرد. اون وقت مطمئن شدم که زندگی خیلی فرایند لذت بخشی است.

پی نوشت: از همون وقت بدجوری به خرس پشمالوی پسرم حسودیم می شه!!!

   + گل - ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠

پسرک فسقلی ما و مهدش...

دیروز مهد پسرم جلسه ای بود بین مادران و مربی شیرخوار. از بعد اون جلسه همه اش به این فکر می کنم که چرا من مثل خیلی های دیگه برخورد نمی کنم؟

مربی مهد خانمی است 45 ساله با 23 سال سابقه در نگهداری شیرخواران. از طرز برخوردش از همون اوایل اعتماد زیادی بهش پیدا کردم. در ضمن کلا هم زیاد اهل غر و نق نیستم. برای همین از اینکه پسرم مهد را دوست دارد، مربیش را دوست دارد، خوشحال می رود بغلش و خندان بر میگردد پیش من راضیم و در واقع انتظار زیادتری هم از یه مهد (که قرار است دو نفر 11 بچه را اداره کنند) ندارم، پرستار خصوصی بچه من که نیست. از همون اول غذاهایی رو که جوجه بد می خورد رو نگه می داشتم برای عصر و شب که خودم تو خونه بهش بدم و چیزهایی رو که خیلی دوست داره و با اشتیاق می خوره رو برای مهد میگذارم که اونجا اذیت نکنه و صد البته اذیت نشه. ولی دیروز مادرایی رو دیدم که انتظار داشتن مربی تخم مرغی رو که بچه شون تو خونه نمی خوره رو به خوردش بده، که تو مهد نون و پنیر به بچه بده که اونها بتونن عصرونه سرلاک بدن که راحت تر می خوره، که صبح پوشک بچه رو عوض نمی کنن و میارن مهد به این خاطر که خواب بوده و مربی و کمک مربی بیچاره باید اول صبح یه دور هم بچه رو بشورن، که بعد از ظهر چند بار و از چند نفر میپرسن که بچه غذا خورده یا نه گریه کرده یا نه، کی گریه کرده و...

و این مادران محترم این قدر غر زدند که ... یکیشون دوست داشت که مربی با جزئیات براش بنویسه که بچه از چه چیزهایی چند قاشق خورده!!! و تاکید می کرد اینکه میگین خورده کافی نیست باید دقیق به من بگین چند قاشق خورده تا من بدونم. اون وقت داشتم این مربی بیچاره رو تصور می کردم که در حین دادن صبحانه به یه بچه در حالی که 10 تای دیگه هم پیشش هستن و احتمالا وسطش یه قاشق از غذای یکی دیگه رو هم دهنش میگذاره، شماره هم بکنه، البته به نظرم باید خط بکشه رو کاغذ که شماره ها با هم قاطی نشن!!!!

با مزه قضیه اینجاست که این مادران نگران هیچ کدوم متوجه نشده بودن که مربی با بچه ها اعضا صورت رو تمرین کرده و وقتی من از مریم جون تشکر کردم که پسرکم اعضا رو خوب یاد گرفته و عصرها که با هم تاتی می خونیم گوش و مو و بینی رو دست میگذاره و دهنش رو باز می کنه، تعجب هم کردن!!!

دیشب به این فکر می کردم شاید غر زدن های اون مادرها باعث میشه که مربیه هوای بچه هاشون رو بیشتر داشته باشه و شاید کار من اشتباهه که چیزی نمیگم و سعی می کنم انتظاراتم رو از نظر خودم منطقی نگه دارم. راستش تو این دنیای ما از بس هر کی بیشتر داد زده بیشتر به خواسته هاش رسیده، آدم به برخورد منطقی خودش هم شک می کنه!!

پی نوشت 1: جوجه خان اولین دندان آسیای کوچک رو هم در آورد، بالا سمت چپ. طفلک خیلی اذیت شد تا این یکی در اومد و ما هنوز 11 دندون دیگه در راه داریم.

پی نوشت 2: آخر هفته فسقل خان خیلی از ماسه بازی لب ساحل لذت برد، بعد از برگشت از ساحل تو خواب می خندید!! حالا دارم به این فکر می کنم که راه حلی هست که بشه اینجا هم ماسه بازی رو امتحان کنه؟ یا پارکی که گودال شنی برای بچه ها داشته باشه؟ کسی در این زمینه چیزی می دونه؟

   + گل - ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠

پسر بزرگی که قهر و آشتی می کند...

پسرک می رود سراغ کمدی که قرار است یاد بگیرد نباید بهش دست بزند، پدر محکم و آمرانه میگوید: نه!! پسرک آنا می زند زیر گریه و بابا بابا گویان راهی بغل من می شود. چند دقیقه بعد که هنوز اشک هایش درست و حسابی خشک نشده و کنار من نشسته، پدر باهاش بادکنک بازی میکند وقتی بازی حسابی برایش هیجان انگیز می شود و صدای خنده اش خانه را پر میکند، ناگهان بلند می شود میرود پیش بابا و بغلش می کند و سرش را میگذارد بیخ گردنش. بعد هم که بابا کیفور است بر میگردد سر جایش و بادکنک را میدهد به پدر که بازی را ادامه دهد!!

پی نوشت: بازی اینجوری است که از بادکنک های باقیمانده تولد جوجه خان یکی را باد می کنیم ولی درش را نمیبندیم و میدهیم دست پسرک. او بادکنک را رها میکند و با پرواز بادکنک دور اتاق ذوق میزند. (بار علمی بازی صفر است ولی پسرم یه دل سیر میخندد!!)

   + گل - ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

کتاب شناس می شویم و حرص در میاریم...

جوجه خان کتابهای تاتی را دوست دارد. فعلا دو جلد را بیشتر برایش نخوانده ام. چند شب قبل وقت خواب دراز که کشید و من شروع کردم به خواندن یکی از تاتی ها یهویی بلند شد و از اتاق رفت، من هم که فکر کردم هنوز می خواهد بازی کند و تصمیم به خواب ندارد صدایش می کردم. یک کمی بعد یکی از تاتیها به بغل برگشت، کتاب را داد به من و پیشم نشست. کتاب را باز کردم. اونی نبود که من داشتم از حفظ برایش می خواندم دوباره بلند شد و راهی شد اینبار با تاتی درست برگشت.

قربونش بشم، وروجک خان. گاهی بدجوری کفر در میاورد. این روزها مدت زمان نق زدنش خیلی زیاد تر شده. امروز صبح یک ساعت کامل گریه می کرد. هیچی هم نمی خواست جز اینکه بغل من شود. من هم کار داشتم و باید از خونه می اومدم بیرون امکان بغل کردن اونو نداشتم. گریه کرد تا ساعت 7:20 که از خونه اومدیم بیرون. بعد آروم شد ونزدیکای مهد تو بغلم خواب رفت.

رفتارهاش در حال تغییر است. مدل گریه کردنش، بهانه گیریهایش و ... نمی دونم از عوارض مهد رفتنه یا برای چند ماهه دشوار یک سالگی است. کتاب "همه کودکان تیز هوشند اگر..." توضیح داده که 12 تا 15 ماهگی رفتارهای تند از بچه ها سر می زند. امیدوارم گذرا باشد. تجربه ای اگر دارید خیلی خوشحال میشم که راهنماییم کنید.

پی نوشت: کتاب "همه کودکان تیز هوشند اگر..." نوشته میریام استاپرد و ترجمه سهراب سوری است. کتاب مفیدی است که از تولد تا سه سالگی برای هر سنی فعالیت هایی را برای کمک به جوانب هفت گانه رشد عنوان کرده است. به علاوه راهنماییهایی در زمینه اسباب بازی و ... هم در این کتاب می توان یافت.

   + گل - ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

برای پسری که امروز یک ساله شده است...

پیش نوشت: این متن دیروز نوشته شد ولی این قدر گرفتار بودم که امروز گذاشته شد روی وبلاگ

پسرم امروز ساعت 5 صبح یک ساله شد.

یک سالی که خیلی سریع گذشت ولی الان که بهش فکر می کنم انگار قرنها پیش بود که منتظر ورود عزیز دردانه ام بودم.

پسرکم؛ در تمام مدت این یک سال شاید به نظر خیلیها این فقط من بودم که از تو مراقبت میکردم و بهت آموزش می دادم ولی من و تو میدانیم که این موضوع کاملا دو طرفه بوده. خیلی وقتها که دلم گرفت توی این یک سال کنارت نشستم و برایت حرف زدم و تو با اون چشمهای قشنگت بهم خیره شدی یا صداهایی درست کردی که برای من از هر دلداری شیرین تر بود. حضورت باعث شد که مشکلات رو آسونتر بگیرم. حضورت باعث شد از خیلی مسائل راحت تر بگذرم؛ حضورت اینقدر سرشارم کرد که به خیلی از موضوعات بی مورد فرصت فکر کردن هم نداشتم و حالا چه قدر خوشحالم. حضورت باعث شد کم کم ارتباطم رو محدود تر کنم به آدمهایی که واقعا برایم مهم هستند و دور خیلی از حاشیه ها رو خط قرمز بکشم. من از تو با اون همه تلاشی که برای غلط زدن می کردی پشتکار رو یاد گرفتم، از رفتن و با هر بار زمین خوردن دوباره بلند شدنت استقامت را خوب فهمیدم. از پناه آوردنت به خودم وقتی که باهات بداخلاقی می کردم به عمق معنای عشق پی بردم و هر بار با لبخند زیبایت سیراب شدم. عزیز ترین عزیز زندگیم؛ ورودت زندگیم را برای همیشه و به شکلی بی بازگشت تغییر داد و من هر لحظه از این تغییر را دوست دارم.

پسرک گلم؛ آرینم تولدت مبارک

پی نوشت 1: اصلا شاید هم پسرم هیچ وقت این وبلاگ را نخواند!!

پی نوشت 2: به نظرتان اشکالی دارد یه مامان که خیلی هم در مامان بودنش غرقه از بازگشت به وزن قبل از بارداریش ذوق بکنه؟ از چند روز قبل که به وزن قبل از بارداری رسیدم از خوشی هر روز صبح می پرم رو ترازو!!

پی نوشت 3: از همه دوستانی که به یاد ما بودن و تولد جوجه ام رو تبریک گفتن خیلی خیلی ممنون.

   + گل - ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

داستان این روزهای ما...

پسرم حسابی در راه رفتن پیشرفت کرده، مسافتهای طولانی تر رو راه میره، کمتر تلو تلو میخوره، میتونه اشیا رو موقع راه رفتن حمل کنه و روز شنبه تحول مهم این بود که بدون زمین خوردن یه دور 180 درجه زد!!!

از راه رفتن خودش هیجان زده میشه و معمولا وقتی بیشتر از چند قدم تعادلش رو حفظ میکنه، شروع می کنه به خندیدن و دستاش تکون دادن که البته این خودش باعث از بین رفتن تعادلش میشه!!!

احتمالش هست که تا هفته دیگه برنامه ام برای رفتن سرکار درست بشه، برای همین از این هفته داستان عادت دادن پسرک به مهد به طور جدی شروع شده. مهدی پیدا کردم نه چندان گرانقیمت و نه چندان عادی، یه مهد که از برخورد مربی شیرخوارش خوشم میاد. زنی 45 ساله و خوشرو که هم بهم میگه که پسرک هنوز هم گریه میکنه و هم روزهای اول میگفت که غذا نخورده. اینجوری اطمینان پیدا میکنم که دروغ نمیشنوم.

می دونم که جدا شدن از پسرم کار سختی است، هم برای من و هم برای او. نمیخواهم هیچ جیز درباره روز اول رفتنش به مهد بنویسم. از آن روزهایی است که همه سعیم رو برای فراموش کردن اتفاقات و احساسی که پیدا کرده بودم، میکنم و مطمئن هستم هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

من از پسرم جدا میشوم، برای چند ساعت در روز و فکر می کنم که این کار برای زندگیم برای خودم و برای او، فوایدی در آینده دارد. و مگر کار یه مادر نباید این باشد که گاهی فواید دراز مدت منطقی رو به احساسات فعلی ترجیح بده؟

پی نوشت: ای کاش که امکانش بود که پسرک رو از 7-8 ماهگی برای روزی حتی نیم ساعت یا یک ساعت به مهد عادت بدم. اگه از اون موقع امکانش بود که کم کم با این مهد و این آدمها خو بگیرد، الآن کمتر اذیت میشد. به همه مامانهایی که باید در آینده فسقلی ها رو بذارن مهد توصیه میکنم اگه امکانش هست و می دونن جوجه به چه مهدی باید بره از چند ماه جلوتر شروع کنن.

   + گل - ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠

و پسری که بزرگ شده است...

توی اتاق در حال جمع کردن لباسهای تازه شسته بودم که پسرم آمد، دستم را گرفت و کشید، همراهش شدم، معمولا وقتی می خواهد دور خانه قدمی بزند همراهی طلب می کند. اینبار اما مرا برد کنار کمدی که فعلا شده کتابخانه خودش، یکی از کتابهای "تاتی" رو بهم نشون دادو نشست، نشستم و کتاب رو دوبار خواندم و پسرم گوش داد، بعد یکی دیگه رو هم خوندیم و بعد بلند شد و رفت.

پسرم بزرگ شده، دلش هوس کتاب خوانی کرده بود!!! قربون این جوجه دوست داشتنی برم...

پی نوشت: کتابهای "تاتی" یک مجموعه 10 جلدی است که بعضی برای کودکان 1 تا 3 سال و بعضی برای کودکان 3 تا 5 سال هستند. کتابها بر اساس یک سری کتاب خارجی به کوشش ناصر کشاورز به فارسی برگردانده شده است. از این مجموعه فعلا کتاب |تاتی کوچولو می خنده شیرینه مثل قنده" که برای شناخت اعضا بدن است مورد علاقه پسرم است.

   + گل - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

هیچکی مادر آدم نمیشه...

چند ماه قبل که پسرم ناگهانی خوردن پستونک رو رها کرد، من و همسرم خوشحال شدیم. به نظرمون رسید که زحمت ترک دادن پستونک کم شد!!

حالا بعد از چند ماه و در آستانه یک سالگی، پسرک دوباره طی یک اقدام ناگهانی و خودجوش اینبار شیر خوردن رو ترک کرده!! به عبارتی به جای اینکه من پسرم رو از شیر بگیرم، پسرم من رو از شیر دادن گرفت!!!

چهار روز قبل پنج شنبه صبح بعد از بیدار شدن جوجه خان اعلام کردند که شیر میل ندارند!! صبر کردم، تا عصر ولی فایده ای نداشت. تو این چند روز خیلی روشها رو امتحان کردم و جواب نداد. تنها راه باقی مونده دوشیدن شیر بود، دوشیدم و آقا حاضر نشدن از شیشه بخورن و فقط از فنجون خوردن!!

حالا انگاری کلا ترک شیر شده، پسرک مشغول خوردن شیر پاستوریزه شد. هدف از نوشتن این متن اعلام این خبر بود و ...

وقتی خبر شیر نخوردن پسرک پخش شد، هر کی چیزی گفت حرفهایی که بعضیهاش واقعا ناراحتم کرد. حرفهایی از کسایی که خیلی بهم نزدیکند ولی هر کدومشون بهم نشون داد چه قدر درکم نمیکنند. ولی...

یکی گفت: خوب میدونم چه قدر سخته، تو خیلی دوست داشتی به پسرت شیر بدی توی این یک سال هرکاری که لازم بود رو کردی ولی گاهی بچه ها خودشون تصمیم میگیرن یا ناگهانی تغییر می کنن، یه بچه هایی خیلی زودتر وقتی فقط چند ماهه هستن دیگه شیر نمی خورن، خوب فعلا چند روز براش شیر بدوش تا ببینی نظرش عوض میشه یا نه، اگه عوض شد که بهتر اگه نه، می دونم که شیر دوشیدن برات مشکل درست می کنه پس خودت رو عذاب نده. پسرت بیشتر از شیر تو به خودت نیاز داره. حالش خوبه، با دکترش صحبت کن که بهش شیر جایگزین بده و ...

گفت و گفت تا خیالم راحت شد، تا لبخند زدم و گفتم شنبه با دکترش صحبت می کنم. از نصفه حرفهاش داشتم به این موضوع فکر می کردم که هیچ کس مادر آدم نمیشه. هیچ کس نمیدونه دقیقا احساست چیه، چی می خوای و ...

   + گل - ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠

یه کار جدید!!

این سه چهار روزه که نبودیم، من و پسرم هر کدوم یه کار تازه انجام دادیم!!

کار پسرک مهم تره، پس اول اون: پسر کوچولوی من روز شنبه که 10 ماه و یک هفته اش بود، سه قدم رو به تنهایی برداشت، و امروز هم یه بار دیگه این کار رو تکرار کرد. البته ریسک رها کردن دستش رو برای رسیدن به مهر نمازی که من همیشه از دستش قایم می کنم انجام داد!!!!

و اما من: روز پنج  شنبه نرم افزار فوتوشاپ نصب کردم و تو این چند روز از سولماز جون مامان آقا پارسا، درست کردن تقویم رو یاد گرفتم و یه تقویم با عکس پسرکم درست کردم که وقتی برای عید میریم ولایت به مامان بزرگها هدیه بدیم... خیلی کار تمیز و آنچنانی نشد، ولی خوب من که نمی خواستم تو مسابقه شرکت کنم!!! خیلی کار جالبیه، اگه تا حالا انجام ندادین، حتما انجامش بدین و بعد همه سال از دیدن چهره بچه ها روی تقویم رومیزیتون لذت ببرید. کار سختی نیست، حتی برای یکی مثل من که تا روز جمعه شکل و شمایل محیط فوتوشاپ رو هم ندیده بودم. از اینجا می تونید آموزشهای فوق العاده روان سولماز جون رو ببینید و توی صفحات آخر هم یه ورژن کاملا آماده تقویم رو گذاشته که اگه فرصت ندارین، فقط کافیه عکس بچه های گلتون رو توش بزارین و بدین چاپ...

دستش درد نکنه این مامان زحمت کش. من که خیلی هم از کار کردن با فوتوشاپ لذت بردم و هم از نتیجه کارم!

   + گل - ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

دندان بعدی هم تشریف آوردن!!

بله... بالاخره بعد چند شب و چند روز که من و شازده کوچولو و البته بیشتر از همه جوجه عزیزمون رنج کشیدیم، دندون ششم هم رونمایی شد. امیدوارم چند روزی پسر کوچکم بتونه استراحت کنه تا نوبت دندونهای بعدی. در واقع امیدوارم تعطیلات عید صرف در آوردن دندون نشه!

   + گل - ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩

چه میکنه این ببر کوچولو...

این روزها، یه بازی که با پسرم میکنم اینه که وقتی می خواد قدم بزنه و منو مجبور می کنه که دستشو بگیرم باهاش راه برم، یه توپم میزارم جلوش که شوت کنه!! اولها خیلی براش سخت بود، نمی تونست درست شوت کنه، یا پاش از توپ رد می شد یا خیلی پاش رو می آورد بالا و میگذاشت روی توپ و بعد نمی تونست غلش بده، ولی حالا... بعد از فقط چند روز... بیاین ببینین چه می کنه... تکنیک فردی و حرکت پا به توپ در اندازه های مسی! بازی سازی و خلاقیت هم رو دست ژاوی!! و کلی هم خوشحال میشه از این توانایی. به نظرم این بازی اثر زیادی روی هماهنگ کردن حرکات بچه داره.

پی نوشت: هدف از نوشتن این متن فقط معرفی یکی از بازیهای این دوران پسرم بود واگر نه علاقه چندانی به یادگیری فوتبال یا پیگیریش توسط پسرم ندارم. (از اوضاع فوتبال تو کشور خودمون خوشم نمیاد) شازده کوچولو هم هرچند نتایج فوتبال رو پیگیری می کنه ولی خوشبختانه مثل خیلی از آقایون معتاد به تماشای فوتبال نیست و خیلی وقتها فقط نتایج رو از اخبار میشنوه.

   + گل - ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩

پنجمین دندان

بعد از دو سه روز بی تابی و شب بیداری امروز دندان پنجم سر زد و اشتهای پسرک کمی بهتر شد. امیدوارم دندان ششم هم قبل از عید تشریف بیارن و تعطیلات عید راحت و بی دردسر بگذرد.

   + گل - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

آغاز طوفانی ماه یازدهم

امروز پیش از ظهر وقتی با پسرک بازی می کردم، بدون هیچ انتظاری مثل همیشه، گفتم خوب خرسی کجاست؟ که جوجه چهار دست و پا خودش رو رسوند به جناب خرس!! چند وقت بود که توی بازیها اسم عروسک ها رو براش می گفتم ولی هر بار از خودش می پرسیدم هیچ واکنشی نشون نمی داد. خیلی خوشحال شدم و تندی گفتم توپ کجاست؟ رفت پیش توپش و دو دستی زد بهش و بعدم نگاه من کرد که شروع کردم به دست زدن و هورا کشیدن...

یه خورده بعد تر که داشت با یکی از کتاباش بازی می کرد صداش زدم که کتاب وسایل خانه رو بیار تا برات بخونم و پسرک کتاب رو گذاشت زیر دستش و بکشون بکشون آورد پیش من!!!

سر عصری هم که براش بیسکویت آورده بودم و داشت می خورد دهانم رو باز کردم و گفتم به مامانم بده... و او هم با بد بختی یه تیکه از بیسکویت دستش رو رسوند به دهن من... ولی اون تکه بیسکویت خیسیده این قدر خوشمزه بود که فقط یه مادر میدونه و بس...

پی نوشت: کتاب "خانه" یکی از کتابهای سخت پسرم است از مجموعه فرهنگ مصور از انتشارات خانه ادبیات که با عکس وسایل خانه، لباسهای توی کمد و وسایل حمام را نشان می دهد. پسرک چندان علاقه ای بهش ندارد.

   + گل - ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

بازیها

-        حدود 2 ماه قبل، سه ماشین به جمع اسباب بازی های ببر کوچولو اضافه شد. و بعد مدتها که من و شازده کوچولو ماشین ها رو هل می دادیم و پسرک فقط نگاه می کرد یا با دقت زیاد با انگشت اشاره اش چرخهایشان را می چرخاند و بررسی می کرد، حالا انگار چند روزی است که معاینه فنی خودروها تمام شده و اجازه تردد پیدا کرده اند!! دو سه روزی است که پسرک درست مثل یک پسر کوچولو ماشین را روی زمین جلوی خودش، هل می دهد، جلو و عقب می کند و به گمانم لذت می برد.

حالا از دیشب شازده کوچولو داره ماشین بازی دو نفره رو باهاش تمرین می کنه! وقتی پدر با دهانش صدای ماشین در می آورد، آن چنان با دقت مبهوت پدر می شود که ماشین را کلا بی خیال می شود.

-        بعد از علاقه مندی به همه وسایل گردان، قابل پیش بینی بود که جوجه کوچولو به چرخیدن هم علاقه داشته باشد! یکی از بازیهای محبوب این روزها اینه که بغلش می کنم و جلوی خودم، رو به خودم نگهش می دارم و می چرخم، سرش توی هوا تاب می خوره و از اون خنده هایی می کنه که 4 تا دندون و کل لثه هاش نمایان می شه و ذوق می کنه. (کاش از این کارها وقتی که می خوام ازش عکس بگیرم می کرد!!) بعد که می ایستیم، منو می گیره و سرش رو میگذاره روی سینه ام و من ذوق می کنم!!

   + گل - ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩

اندر حکایت من و غذا دادن به یه ببر کوچولو!!

نمی دونم چه شرکتی اولین ماشین لباسشویی رو طراحی کرد و چرا سیستم گردشی براش انتخاب شد، ولی واقعا ازشون برای این اختراع خوب تشکر می کنم، الهی خیر از جوونیشون دیده باشند و عاقبت به خیر شده باشند!!!!

چند روزه بهترین محل برای خوروندن غذا به پسرک شده وسط آشپزخونه روبروی ماشین لباسشویی در حال کار! زل می زنه به چرخش لباسها در ماشین و راحت قاشق رو قبول می کنه! حالا خوبه به خاطر اینکه تازه از سفر اومدیم این قدر لباس کثیف تو خونه داریم!! فکر کنم از فردا باید لباس کثیف های همسایه ها رو قبول کنم یا پسرک و پیاله سوپش رو بردارم برم خشک شویی محل!!!

تازگیها یه راه حل دیگه هم پیدا کردم، نان!!! بله یه تیکه نون میدم دست پسرک، (البته گاهی تکه نون رو هم خودم باید نگه دارم!) بعد او یه گاز نون می خوره، یه قاشق سوپ، سرلاک، فرنی یا هر چیز دیگه!!!!

دیروز نهارش رو با یه قوری فلزی بهش دادم! قوری که توش جوشونده درست می کنم رو دادم دستش، تا او قوری و درش رو معاینه کرد و کله در قوری (اون قلمبه که رو در قوری و کتری می گذارن، اسمش چیه؟) رو کند بعد هم فهمید که چه جوری چیزی از توش در بیاره ... نهارش تموم شد!

 کلا بچه پر خوراکی نیست، این قدری می خوره که رفع ضعف بشه و بعد راه میافته به بازی! می دونم که نباید خیلی اصرار کنم، می دونم که هر وقت خودش گرسنه بشه راحت تر می خوره، می دونم که توی این دنیا وقتی دور و بر بچه خوردنی به اندازه کافی هست، اصولا دچار سوتغذیه نمیشه، می دونم ... ولی بازهم نمی تونم تحمل کنم که صبحانه یا نهارش رو کامل نخوره! هم به این خاطر که دلم راضی نمیشه چون می دونم یک ربع که باهاش بازی کنم بالاخره می خوره هم حوصله ندارم نیم ساعتی یه بار قاشق به دست بشم تا ببینم اون کی میلش می کشه!

   + گل - ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩

پیشرفت های بی تاریخ!

ببر کوچکم تو این مدت خیلی کارهای جدید انجام داد که الان تاریخ دقیقشون رو نمی دونم، فقط لیست می کنم که حدود زمانش رو یادم بمونه:

1-     الان می تونه از تخت یا مبلی که قدش خیلی بلند نباشه، بالا بره.

2-    در حالت ایستاده وقتی دستهاش رو رها می کنه حدود 10-15 ثانیه می تونه تعادلش رو حفظ کنه.

3- می تونه با دست گرفتن به دیوار صاف هم راه بره

4-   وقتی براش آواز های الکی که خودم ساختم رو می خونم یا آهنگهای گروه رستاک رو گوش می دیم به شیوه فوق العاده بانمکی قر می ده J ( قسمت فوق العاده بامزه رو به حساب خاله سوسکه و دست و پای بلوری بزارین!!)

5-  می تونه در کمد یا کابینت و یا در اتاق رو باز و بسته کنه (یه کاری هم به کارهای من اضافه شد که مرتب وسایل رو جا بدم تو کمد تا پسرک دوباره در اسرع وقت بیاردشون بیرون!!)

6-  به در آوردن وسیله از کیف و بازرسی کیف من هم علاقه مند شده!! (منتظر این کار به این زودی نبودم! فکر می کردم حدود یک سالگی این کار رو شروع کنه!)

7- پیشرفتش تو بازی گل یا پوچ هم خیلی خوب بوده.

8- Last not least:

از دیروز به نام زیبای "ماما" مفتخر شدمقلب

وای که چه کیفی می کنم وقتی پشت سرم میاد و صدام می زنه. هر چند که برا شازده کوچولو سوالیه که چرا بیشتر بچه ها اول بابا می گن بعد مامان ولی پسرک ما برعکس شده؟

   + گل - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩

و سیاره کوچک ما غرق شادی می شود !

پسرک را برای چک آپ ماهانه بردیم دکتر، صدای اضافه قلبش صدای بیگناه تشخیص داده شد، وزنش که دو ماه گذشته ثابت مانده بود، 400 گرم بالا رفته، قدش هم به حد نصاب قد در یک سالگی رسیده است و من و شازده کوچولو آن قدر خوشحال شدیم که نگو... باری از دل آدم برداشته می شود وقتی خیالش از سلامتی بچه راحت می شود.

خدا را هزاران مرتبه شکر.

بعد دکتر، شام خانوادگی را بیرون خوردیم، خرید کردیم و برای کامل شدن جشن، جوجه تا این ساعت هنوز بیدار است و در بغل من!!!

   + گل - ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩

روز طوفانی!!

قبل از ظهر: پسرک رو می گذارم توی روروئک تا برم از آشپزخونه خوردنی براش بیارم، یک دفعه از توی آشپزخونه نگام میافته که دو تا پاش تو هواست و سرش یک وجبی زمین!!! پای چپش را تکیه داده بود به میله روروئک و تلاش می کرد که بیاد بیرون!

نتیجه اخلاقی: روروئک وسیله به درد نخوری است، تا هشت ماهگی که دکترش اجازه استفاده رو نداد و حالا بعد سه هفته که ازش بیشتر به عنوان صندلی غذا استفاده کرده، باید بازنشستش کنیم.

بعد از ظهر: ببر کوچولو توی هال مشغول بازی با قاشق محبوبش بود، رفتم به مرتب کردن آشپزخانه، و در همون حال هم با او دالی موشه بازی می کردم. برای یک دقیقه رفتم پایین و وقتی اومدم بالا یک جفت چشم سیاه از کنار اپن آشپزخونه زل زده بود به من و می خندید! هم خنده ام گرفته بود و هم ترسیده بودم، اومدم دیدم پیشی پشمالو گنده که اتفاقی کنار مبل افتاده بوده شده پلکان و آقا تشریف آوردن بالا!

سر شب: با ماشین اسباب بازیش کنار میز وسط حال بازی می کرد که ماشین از دستش افتاد، منتظر بودم که مثل همیشه غرغر کنه که اسباب بازی رو بهش بدم ولی اینبار با اعتماد به نفس، درحالیکه دستش رو تکیه داده بود به مبل خم شد و ماشینش رو برداشت، صاف شد و به بازی ادامه داد!!

امروز روز شلوغی بود با سه کار جدید، خدا فردا و فرداهایش را برای ما ختم به خیر کند.

   + گل - ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩

قدم می زنیم!!

بعد از نزدیک یک ماه تمرین ایستادن، امروز ببر کوچکمان در حالی که دست به مبل داشت شروع کرد به قدم زدن!! تا به حال همچین کاری نکرده بود در ضمن اینکه مثل روزی که دست زدن رو یاد گرفته بود، همراه من از انجام یک کار جدید هیجان زده شد! (خودتون که حتما می دونید معمولا مامان و بابا ها بیشتر ذوق کارهای جدید بچه رو می کنن تا خود بچه!!) ذوق می زد و میخندید و بازهم می رفت. البته هنوز نمی تونه تعادلش رو وقت ایستادن خوب حفظ کنه برا همین دستش رو از مبل یا دست من ول نمی کنه.

الهی قربون این راه رفتنت برم. امیدوارم زودی دویدنت رو ببینم.

   + گل - ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩

نخود نخود هر که رود اتاق خود!!

پسرک از دو سه شب قبل در اتاق خودش مستقل می خوابد، البته چند بار در طول شب سر می زنیم که رویش عقب نرفته باشد ولی کلا خیلی خوب با قضیه کنار اومد. صبحی حدود ساعت 5 بود که حس کردم بیدار شده، بعدم دیدم صداش داره میاد، یه کمی منتظر شدم و یواشکی کله کشیدم دیدم با گربه محبوبش سرگرمه و دوباره داره می خوابه! فقط یه کمی زود رفتم که روش رو بپوشونم، منو دید و دادش در اومد. موندم تا دوباره خواب رفت.

در این باره خیلی فکر کردم و مطالعه کردم، جدا کردن پسرک کار ساده ای نیست، شاید سخت ترین قسمت برای خودم باشد که حداقل شبی یک بار باید برای شیر دادن از جای گرم بلند شم و برم پیشش! ولی ما به این نتیجه رسیدیم که این کار برای مستقل شدن جوجه خوبه و زمانش هم مناسبه. جوجه می دونه که ما چه قدر دوستش داریم و همیشه همیشه مواظبش هستیم.

   + گل - ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

دست دست!!

پسرکم بعد از مدتها تلاش مامان جون و باباجونش که خیلی مشتاق دست زدن او بوده اند، بالاخره از روز جمعه دنیا را به شنیدن صدای دستهای مبارکشان مهمان کرده اند!! ولی خوب طول میکشه تا مامان و بابا جون بشنوند!

   + گل - ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩

کودتا

از روز سه شنبه پسرک در اقدامی خود جوش مکیدن پستونک رو ترک کرده!! هر وقت به ترک این عادت فکر می کردم، احساس می کردم کار سختی است. یک بار هم تلاشم در شش ماهگی جوجه بی ثمر ماند ولی حالا...

نمی دونم چرا و چه جوری این تصمیم رو گرفت ولی من که خیلی راضیم.چشمک

   + گل - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

ایستادن

ببر کوچکمان دیروز برای اولین دفعه به تنهایی دست به مبل گرفت و ایستاد! هرچند پاهایش مثل آهوهای تازه دنیا آمده می لرزید ولی تلاشی که می کرد واقعا دیدنی بود. از بعد اینکه مشهد چهاردست و پا را یاد گرفته، رشد مهارتهایش خیلی سرعت گرفته!

   + گل - ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

تکامل

یکی از ماجراهای جالب بچه داشتن و البته نگهداری شخصی از بچه، اینه که متوجه مراحل تکاملی هر کاری که بچه می کنه میشیم. جوجه یکی دو هفته قبل در حال یادگیری چهار دست و پا رفتن بود، این قدر تلاش می کرد برای یادگیری نحوه جابجایی دست و پاش و این قدر این تلاش جذابه که گفتنی نیست. ولی این لذت مثل لذت دیدن فیلم های جشنواره ای که فقط بعضی ها قدرت درک زیباییش رو دارن و مخاطب عام نداره!! با این تفاوت که اینجا فقط مادرا قادر به درک عمق این معجزه زیبا هستن J (حالا شاید هم تا حدی پدران! اینو گفتم که کسی دلگیر نشه!)

حالا دیگه کاملا مسلط شده و خیلی راحت دور میزنه، میشینه و خودش به تنهایی به اتاقها سرکشی می کنه. پروژه این روزها بلند شدنه! به هر چیزی که بشه آویزون میشه که بیاد روی پاهاش ولی پاهاش که هنوز قدرت ندارن مثل پاهای بچه آهوهای تازه به دنیا اومده می لرزند و او هم مصره که با همین وضع هم بایسته!!!

   + گل - ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩