به مناسبت یک سالگرد

یک منی است که فکر می کند، تصمیم میگیرد، آینده نگری دارد، منطقی است و کلا آدم خوبی است. این من خیلی وقت است که مرا رها کرده و دیر به دیر به سراغ این یکی منِ من می آید. این منی که همه چیز را به هم میریزد. همه برنامه ها را همه تصمیمها را.

بیچاره تقصیری ندارد. خسته شده از بس برای من برنامه ریزی کرده، تصمیم گرفته و آینده نگری کرده و بعد این یکی منِ من زده زیر همه چیز و یه کار دیگه ای کرده.

14 دی ماه برایم سالگردی است. سالگرد روزی که یه آقای متشخص و آرام و متین به یه دختر کله شق شر شلوغ پیشنهاد ازدواج داد.

به این روزها که میرسم با خودم فکر میکنم اگر اون اتفاق نمی افتاد چه میشد؟

چه قدر ساده همه برنامه هایی که برای خودم درست کرده بودم به هم ریخت. همین آقایی که گاهی شاکی می شود که به اندازه کافی تاثیر گذار نیست و نمی تواند حرفش را در جلساتش جلو ببرد، آمد و طی شش ماه همه زندگی من رو زیرو رو کرد. اون زمانها یه دفتری برای خودم داشتم که خیلی منطقی تفاوت هامون رو توش نوشته بودم. یه لیستی بود که حالا بعد از چندین سال وقتی دوباره بهش نگاه می کنم هنوز هم خیلی مواردش درست هست. ولی اون آقا شد عزیز دلم، شد شازده کوچولوی سیاره من و منِ منطقیِ من تنهای تنها موند و رفت اون ته مه های وجودم.

فقط گاهگاهی سرکی می کشد، خودی نشون میده و بهم یادآوری می کنه که او هم هست. که یادم بیاد شاید زندگیم شکل دیگری میشد. که باز هم فکر کنم که چه قدر تصمیم گیری من در تعیین سرنوشتم اثر داشت و چه قدرش تاثیر رها کردن خودم در دست سرنوشت است.

گاهی که این یکی من بهم سر میزند حس می کنم دوستش دارم ولی اگر خیلی ماندگار شود، دو طرف ذهنم گیر میدهند به هم و میزنن به تیپ و توپ هم و این وسط من می مانم درب و داغون. قیافه ام نشان می دهد که چه قدر با خودم درگیرم. آخر هم دهن اون منِ منطقی را میبندم و یه گوشه ای از ذهنم زندانیش می کنم تا دفعه بعدی که دوباره از زندان فرار کند.

   + گل - ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠

من و یه کار بد دیگه!!

میشینم تو یه جمعی از چند تا از دوستان. با یکی از اون آدمها درباره چند تا از آشنای مشترک حرف میزنم اون هم نه حرفهای خوشایند. خیلی کار بدیه، خیلی خیلی خیلی.

خیلی روی خودم کار کردم که این کار رو کنار بگذارم ولی امروز مچ خودم رو خوب گرفتم که چندان موفق نبودم. از دست خودم عصبانی و ناراحت هستم. دارم تلاش می کنم اخلاق خودم رو قبل از اینکه پسرم ازم خیلی چیزها رو یاد بگیره اصلاح کنم و اونهایی که می دونم غلط هستند و عوض کنم. کاش روش جبرانی بود. چیزی شبیه undo!!

   + گل - ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠

زبانی سریعتر از مغز!!!

یک نفر دارد با یک نفر دیگر حرف می زند. من احساس می کنم که دارند دچار سوءتفاهم میشوند. در یک لحظه خیلی بیخود خودم رو میندازم وسط بحث و به نظر خودم موضوع رو توضیح میدم.

بعدترش که داستان تموم شده به این فکر میکنم که کارم درست بود؟ حالا اون بنده خدا احتمالا پیش خودش میگه من چهقدر بیفکرم که نفهمیدم اگر نظر من رو میخواست از خودم میپرسید! و ... تازه نتیجه توضیحات من احتمال زیاد اتفاقی است که محبوب همه است ولی چندان برای من فرقی نمیکند!!

پی نوشت: نیازی به توضیح نیست که وقتی اون دو نفر فوق الذکر شوهر و مادر شوهر آدم باشند اوضاع اصولا پیچیده تر میشه!!! اصلا اگر مادر و پسری دارن دچار سوءتفاهم میشن، به یه نفر دیگه چه؟ اصلا من خودمم خوشم نمیاد یه نفر دیگه بخواد بیاد بهم بگه می دونی منظور بچه ات اینه!!!

پی پی نوشت: کلمه فوق الذکر رو از نامه های اداری این روزها یاد گرفته ام!!

   + گل - ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠

ما و روابطمان

همیشه فکر میکردم و میکنم که انسانها در روابط دو نفره شان (حالا دو تا دوست، والدین و فرزند و یا زن و شوهر) کم کم و به مرور به درک بیشتر و مشاجره کمتر میرسند.

باید به مرور که در شرایط مختلف زندگی قرار می گیری و در کنار همسرت هستی، رفتار او رو ببینی، نیازش و نقطه ضعفش رو ببینی، کمکش کنی تا نقاط ضعفش رو اصلاح کنه و در خیلی از موارد فقط او را با همون نقطه ضعف بپذیری و سعی کنی تو اون شرایط مکملش باشی. و همسرت هم همین کار رو درباره تو انجام میده و به این ترتیب به مرور یاد میگیریم که شرایط سخت رو در کنار هم بگذرونیم. چون میفهمیم که در هر لحظه نیاز همراهمون چی هست.

هرقدر دو طرف هوشیارانه تر مراقب رابطه شون باشن احتمالا این درک دو طرفه سریع تر بدست میاد.

من و همسرم در مورد بیماری پسرکمان متاسفانه هنوز به این درک دو طرفه نرسیدیم و هنوز والدینی ناشی هستیم که در اوج ناآرامی پسرک وقتی ساعت دو صبح کل ساختمان رو با فریاد روی سرش گذاشته، به جای همراهی با هم در انتها بر سر هم داد میزنیم. 

بعد از اینکه پسرک آرام میگیرد و خواب می رود پدر هم می خوابد و من می مانم و این فکر که این بار چندم هست که زمان ناآرامی یا بیماری پسرم به هم پریده ایم و تا کی این داستان ادامه خواهد داشت؟

پی نوشت: برعکس نظر روانشناسان محترم که اعتقاد به تغییر رفتار دارن، من فکر می کنم رفتارهایی که تا سن بالای بیست سال در وجود هر آدمی شکل گرفته و نهادینه شده به این راحتی و با یه تصمیم قابل تغییر نیست. برای همین بخش اعظمی از روحیات همسرت رو باید بپذیری و فقط ازش انتظار تغییر خیلی جزئی رو داشته باشی.

   + گل - ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠

به بهانه 17 ماهگی ببر کوچکم...

از اول مهر مهد کودک پسری را عوض کردیم. دو هفته است که خیلی درگیر اضطراب و ناراحتی های جوجه هستم.

پسرک قبل از این جابجایی خیلی مستقل تر شده بود. شبها راحت می خوابید و اگه هم نیمه شب بیدار میشد بدون گریه صدایم میزد: ماما ماما... و من می رفتم آبی می دادم و نازی می کردم تا دوباره بخوابه. حالا همون پسرک شب تا صبح چندین نوبت بیدار میشه و داد میزنه و گریه می کنه و فقط میخواد که بغل بشه و دور خونه راه بره و بعد هم حتما کنارش دراز بکشم تا بخوابه. از هفته قبل که تصمیم گرفت خیلی ضربتی دندون 15 رو هم دربیاره، مریض هم هست از روز سه شنبه علائم سرماخوردگی هم داره و همه اینها قضیه رو تشدید می کنه. یکی از همکارانم که پسرش کمی از جوجه من بزرگتر است می گفت جایی خوانده که حدود 18 ماهگی یه اوج گیری دوباره در وابستگی بچه ها هست. همه اینها دست به دست هم داده که من از روز شنبه به این طرف یک ثانیه هم بدون پسرک نباشم. جوجه عزیزم گاهی بی دلیل گریه می کنه و می چسبه به من. خیلی سعی می کنم توانم رو زیاد کنم و مدام بهش توجه کنم ولی بعد از 3-4 شب خوب نخوابیدن و مداوم رسیدگی کردن به احوالات پسرک و بعد هم ضعف عمومی خودم واقعا توانم کم شده.

یه موضوع دیگری هم نگرانم کرده. مربی مهد جدید میگه پسرک دوست داره بیشتر وقتش رو توی تختش بگذرونه حتی وقتی که بیداره. من می دونم که پسر دور جوشی دارم که راحت با شرایط جدید کنار نمیاد و حالا دارم مدام با خودم فکر می کنم چه قدر تصمیمم برای تغییر مهد درست بوده؟ تا چه مدت عوارضش رو باید روی پسرم ببینم؟ واقعا ضربه سختی از این تغییر نخورده؟

از مهد جدید هم چندان راضی نیستم. برعکس مهد قبل که خیلی از مسائل بچه رو منتقل می کردن، این مربی چیزی نمگه تا خودت بپرسی. (مثلا دیروز که من به خاطر سرفه های آرین بهش گفتم به خاطر آلرژیش روی زمین نخوابه. تازه به من گفت که پسرک بیشتر زمان بیداریش رو هم توی تختش میگذرونه!!)

می دونم که در حال گذروندن دوره سختی هستیم و باید صبر کنیم تا بگذره و دوباره به آرامش برسیم. فقط امیدوارم در این بین پسرک آسیب جدی نخورد.

17 ماهگی جز این دو هفته سخت، دوران خوبی هم داشته، جوجه خان ترجیح می ده که خودش بیشتر راه بره، خیلی مسلط تر سوار سرسره میشه و به همون نسبت کمتر از تاب استفاده میکنه!!!علاقه اش به ماشینهاش بیش از حد زیاد شده و به همین نسبت به بقیه اسباب بازیها و از جمله لگوها کمتر توجه می کنه. گاهی با حوصله خوبی نقاشی میکنه. همچنان رنگها رو با ماشینهاش میشناسه!! مثلا بهش میگم برو ماشین سبز رو بیار، درست میاره. ولی بگم برو توپ سبز رو بیار، هنگ میکنه!!!

صفحه دوم کتاب گربه من نازنازیه رو خیلی دوست داره (یا به قول پدرش خیلی در موردش سوال داره!!) درباره ریز به ریز اشیا موجود در این صفحه براش حرف زدم ولی دوباره همین صفحه رو میاره و دو زانو میشینه جلوم و زل میزه گاهی  به من و گاهی به این صفحه!!!

   + گل - ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

معضلی به نام مهد کودک...

مهد کودک معضل خیلی از مادران شاغل هست همون طوری که در شرایطی تنها راه حلشون هم هست!!

اول که قرار بود بیام سرکار دنبال مهدی نزدیک محل کارم گشتم که پسرک همراه خودم بیاد و وسط روز هم بتونم بهش سر بزنم و بعد از ظهر هم زود بهش برسم. حالا بعد از نزدیک به شش ماه تصمیم گرفتم مهدش رو جابجا کنم و اینبار دنبال جایی نزدیک خونه می گردم که تمام مدت زمستان فسقل خان مجبور نباشه این راه رو تو سرما و بارون و ... با من بیاد و برگرده.

مهد اینجا خوب بود و هست، از راستگویی مربیش بسیار راضیم. اوضاع مهد رو بهتر از اونی که واقعا هست نشون نمیدن. ولی حالا به مرور تعداد بچه ها خیلی زیاد شده، تعداد زیاد بچه ها باعث بی حوصله شدن مربیها و ایجاد مشکلاتی هم میشه مسلما. جدای از اون قراره پسرک رو ببرن کلاس بالاتر تو مهد و اون کلاس دیگه خیلی شلوغه و جدای از اون هنوز دوست ندارم که با بچه های یک و نیم سال بزرگ تر از خودش همراه بشه، میترسم که تاثیر بدی روی روحیه اش داشته باشه. همه اینها باعث شده که عزم جزم کنم برای یافتن مهدی دیگر...

انتظاراتم زیاد نیست. مهدی دیدم حوالی که ابتدا خیلی دلچسب و خوب به نظر می رسید. مدیر مهد خیلی خوش برخورد و بهم توضیح داد که استاندارد کلاسهاشون 8 نفره است. تصمیم گرفتم از بین مهدایی که دیده بودم جوجه رو ببرم اونجا ولی روزی که رفتم برای قطعی کردن ثبت نام اتفاقی یه مامان دیگه دیدم که بچه اش همون جاست و می گفت اول بهش گفتن تعداد 12 نفره است ولی بعد تا 20 تا هم توی یه اتاق بودن!!! اون کلاسی که من دیدم برای 8 نفر به سختی جا داشت چه برسه به 12 یا دیگه 20 نفر!! عطای مهد زیبا با حیاط بزرگ رو به لقاش بخشیدیم و راهمون رو کشیدیم اومدیم بیرون تا باز هم دنبال مهد بگردیم!!!!!

نمی دونم چرا راست گویی تازگیها به دسته مشاغل سخت پیوسته!!! خیلی سخت نیست گفتن واقعیت به مادری که میخواد عزیز ترین کسش رو در سن کم در جایی غریبه بگذاره و حداقل روزی 7-8 ساعت نبیندش.

نمی دونم چرا ظاهر سازی این روزها این قدر باب شده. خوشگل کردن حیاط و در و دیوار طبقه پایین مهد کار خوبیه ولی فراموش میشه که بچه بیشتر وقتش رو توی اتاقی میگذرونه که رنگ دیواراش کثیف شده و کفپوشش خراب شده.

نمی دونم چرا اهمیت ندادن به دغدغه های مادری باب شده.

نمی دونم چرا هرکس برای انجام دادن هر کاری که بابتش حقوق می گیره به کلی تشکر و سپاس نیاز داره و احساس میکنه لطف هم می کنه.

نمی دونم چرا به آموزش نقاشی و قصه گویی به بچه خیلی بیشتر از آموزش اصول آدمیت اهمیت میدن. خودم دیدم که توی یکی از همین مهدها مربی وقت خداحافظی به دختر کوچکی میگفت تو خونه به حرف مامانت گوش بده و وسیله هات رو جمع کن من از توی دوربین می بینمت ها!! و مادری که لبخند میزد و احتمالا فکر میکرد به اینکه دخترک چند شبی گوش به حرف خواهد داد از ترس دوربین!!! و بعد می گفت آموزش توی این مهد حرف نداره!!!

نمی دونم چرا نمی تونم جای کوچک و آرامی پیدا کنم برای روزی چند ساعت پسرک کوچکم. جایی که بدونم پسرم خیلی تحت فشار نیست.

   + گل - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠

من هم به دنیا اومدم!!

پیش نوشت: اگر حالتان خوب است و می خواهید خوب بماند اصلا این پست طولانی و پر از انرژی منفی را نخوانید!! (از من گفتن)

امسال هدیه تولدم جدا از آپاندیسی که قبل از روز تولد تشریف آوردن، جناب کیستی که هنوز هویتشان در پاتالوژی در حال بررسی است و جوجه خانی که در همین هفته بیماری من هم سرما خورد هم دندان جدید در آورد، یه حکم عجیب و غریب اداری هم بود به این مضمون که در صورت نیاز به خدمات بنده در شهرستان اینجانب را به آنجا (که معلوم نیست کجاست!!) منتقل می کنند!!!

گفته بودم هر از چند گاهی این سوال را از همسرم می پرسم که کلا انگیزه ما از ماندن در کشورمان چیست؟ من می پرسم و او هم لیست بلندی از وظایف و اخلاقیات را جلو من ردیف می کند. لیستی که سابقا خیلی سریع و کامل قانعم می کرد ولی حالا متاسفانه هر چه که میگذره کمتر و کوتاهتر قانع می شم.

دلم می خواد یه چیزهایی رو برای پسرم محیا کنم که اینجا امکانش نیست. دلم یه کمی خیال آسوده و فراغ خاطر می خواد که حداقل خودم در حد توانم برای جوجه خان وقت بگذارم که اون هم به دلایل مختلف از دست می دم. دلم فقط و فقط آرامش می خواد و اطمینان از آینده که گیرم نمیاد. نمی دونم این معادله به نظر من نباید خیلی سخت باشه ولی در شرایط ما به جواب نمی رسه. زن و شوهری که هر دو تحصیل کرده هستند و خیر سر آموزش عالی مملکت در دانشگاههای معتبری هم درس خوانده اند و درس به درد بخوری هم خوانده اند و هر دو سابقه کاری قبلی هم دارند و بعد کلی دو دو تا چهار تا ازدواج کرده اند و حالا هم بعد چند سال که هر دو کار می کنند و تصمیم گرفته اند که بچه دار بشند و خدا را شکر بچه سالمی هم دارند که خرج چندانی برایشان درست نکرده است و کلی هم مقتصدانه رفتار کرده اند و می کنند نباید دیگه حالا دور و بر سی سالگی زندگیشان روی یه روالی افتاده باشد که بدانند 10 سال دیگه کجای کار خواهند بود؟ این قضیه به نظر من اصلا معادله نیست چون یه طرفش که همه چی معلومه. پس چرا به جواب نمی رسه؟ چرا یه روز در میون باید به خودمون بگیم هر دم از این باغ بری می رسد؟ چرا هر سال آه بکشیم و دریغ پارسال رو داشته باشیم؟ چرا یکی اجازه داره که خیلی راحت با تکون یه خودکار اعصاب و روان آدم رو یه هفته تمام به هم بریزه؟ چرا آخرین کسی که در مورد زندگیت تصمیم میگیره خودتی؟ چرا وقتی مریض میشی نباید با خیال آسوده تو یه بیمارستان دولتی بخوابی؟ چرا برای اینکه گیر عوارض بعد از عمل نیافتی باید بری بیمارستان خصوصی بعد توی تمام مدت درمانت نگران هزینه درمان هم باشی؟ چرا هزینه مانتو معمولی که می پوشی یک دهم حقوقته؟ لباس گرونه یا حقوقت کمه؟ چرا هر روز باید یه پسر کوچولو رو ببینی که کنار بساط کفاشی پدرش تو پیاده رو نشسته و بهترین سالهای عمرش رو به بدترین شکل دود می کنه و می فرسته هوا و انگاری وجود و عدم وجودش برای هیچ کس مهم نیست؟ چرا پیدا کردن یه تاکسی که سر نشیناش تا رسیدن به مقصد با هم یا با راننده دعواشون نشه (یا راننده شون با یه راننده دیگه به فحاشی نرسه!) این قدر کار سختیه؟ چرا پسر فسقلی من از مجموع 14 ماه زندگیش حداقل 5 ماه رو به خاطر آلودگی هوا سرفه های شدید و ناجور زده؟

ولش کنین از این چراها این روزها خیلی دارم. یه بخشیش به خاطر موندن تو خونه و کسالت دوران نقاهته. یه بخشیش هم واقعیات زندگی هر روزه مونه که گاهی بدجوری به آدم فشار میاره!!!

پی نوشت: ممنون از همه دوستانی که احوالم رو پرسیدن. بهترم و از سه روز دیگه باید برگردم سر کار!

   + گل - ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠

من و اهداف من!!!

آدم یه وقتایی یه کارایی می کنه که هدف واقعیش یه چیزی هست، هدفی که ته ته دلش هست. ولی خیلی استادانه کار رو یه جوری انجام می ده که هدفش در ظاهر یه چیزی که خیلی خوش رنگ و لعاب تره به نظر می رسه. یه چیزی که تایید اطرافیان رو همراه داره. یه چیزی که بقیه به خاطرش تحسینت می کنن یا ازت تشکر می کنن. در حالیکه خودت می دونی چیزی که واقعا می خواستی اونی که نشون دادی نبوده!!

حالا تازگیها دارم به یه نتیجه می رسم. یه وقتایی به اون هدف واقعی که ته ته ذهنت بوده می رسی، فقط بدجوری!!! یه وقتایی هم به اون هدفی که در ظاهر نشون دادی می رسی و نه به اون هدف واقعی و بعد دماغی میسوزه که نگو....

مثلا هدف رسیدن به یه موقعیت مالی بهتر بوده، ولی نشون می دی که می خوای کمک کنی و ... بعد که کار رو انجام می دی فقط بخش کمکش محقق می شه و موقعیتت دود می شه و میره تو هوا و تازه تو مخمصه مالی هم گیر می کنی!!

یا هدفت جلب توجه و همدردی دیگرانه، ولی تزی که می دی و کاری که انجام میدی، موقعیتی واقعی و خیلی وحشتناک تر از اون چیزی که انتظار داشتی برات درست می کنه ولی عوضش حسابی همدردی گیرت میاد!!!!

پی نوشت1: لازم به گفتن نیست که این متن خطاب به خودم نوشته شده و کسی که اون کارهای عجیب و گاهی لوس رو از سر دو رنگی با خودش و اطرافیانش انجام میده، خود من هستم!!

پی نوشت 2: تصمیم گرفتم از بدیهای اخلاقیم اینجا بنویسم. به قول یکی پنبه خودم رو اینجا بزنم. بزنم تا بدونم و بهتر بشم. تا اخلاقم بهتر بشه.

پی نوشت 3: دارم سعی می کنم که حداقل با خودم رو راست تر باشم و به هدف واقعیم مستقیم تر فکر کنم. سعی کنم به خودم و دیگران دروغ نگم که به گفته کامو، نگفتن حقیقت هم دروغ است و دروغ بدتری هم هست.

   + گل - ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠

من و روحیاتی که دوست دارم داشته باشم...

شب وقت مرتب کردن آشپزخانه به شازده کوچولو می گویم فلان دوستم در شرف ازدواج است. لبخندی می زند و می گوید خوشحالم که ازدواج می کند. دختر فوق العاده فهمیده ای است و حتما همسرش رو خوشبخت می کنه، حیف بود ازدواج نکنه.

آن دوست را خیلی دوست دارم. خودم هم قبول دارم که دختر خیلی فهمیده ای است. خیلی وقت ها از برخوردهایش و عکس العمل هایش در مقابل موضوعات خیلی چیزها یاد گرفته ام. همیشه استقلال و در عین حال با ملاحظه بودنش رو تحسین کردم. خوب می دونم که آدمی است که روی خیلی ها اثر گذاشته و خیلی از آدم های مشترکی که هر دو ما را میشناسند، او را بسیار بیشتر از من قبول دارند.

همه را می دانم ولی باز هم حرف همسرم منو به فکر میبره. به فکر چیزهایی که در روحیه و رفتار دوست من دیده و به عنوان رفتار یک آدم فهمیده پسندیده که احتمالا من فاقدشون هستم. به اینکه تا به حال چند بار پیش اومده که دلش خواسته باشه همسرش کس دیگه ای غیر از من باشه؟ به اینکه نبود اون روحیات چه قدر در زندگیم اثر داشته و داره؟ به اینکه چه بکنم که دیگر این اتفاقات نیافته؟به اینکه...

می دونم که ایراداتی توی کارهام هست. ایراداتی که کم نیست. دوست دارم که رفعشون کنم. قبلا آدم موثر تری بودم حالا احساس می کنم پیشرفتی که نکردم بماند حتی پس رفت هم کردم. خسته ام.

این روحیه باعث می شه به همه رفتارهای خودم گیر بدم. به برخوردهام با کسانی که هیچ مشکلی باهاشون ندارم هم. به همه تصمیماتی که می گیرم و همه کارهایی که انجام می دم یا نمی دم.

بیچاره شازده کوچولو که نمی دونه یه جمله حرفش چه قدر فکر برای من درست کرده. اگه می دونست این قدر آدم با ملاحظه ای هست که هیچ اظهار نظری نمی کرد.

   + گل - ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠

من و شازده کوچولویم...

خستگیم را گلوله می کنم یه گوشه دلم، چیزهایی را که می خواهم و می دانم نمی شه تلنبار می کنم یه گوشه دیگه دلم جلوش هم تیغه می کشم. غم و غصه زندگی خواهرم رو که بهم میگه اون یکی گوشه دلم قایم می کنم. درد تنهایی مادرم، غصه آینده پسرم، ناراحتی نامشخصی آینده شغلیم و ... را میگذارم اون یکی ور دلم. به روی خودم نمیارم و وقتی شازده کوچولو خسته از یک روز کاری میاد خونه یک ماسک خندان میذارم جلوی ویترین. به خودم می گم نمی خوام خسته ترش کنم. گفتن حرفهایی که او هم کاری درباره شون نمی تونه بکنه فایده ای نداره جز گرفتن باقیمونده رمقش.

شب که آروم کنارم خوابیده و صدای نفسهاش رو میشنوم ولی خودم به خاطر هزارو یک فکری که مثل زندانیهای فراری تو ذهنم جولان میدن و این ور و اون ور می رن نمی تونم بخوابم، یه فکر دیگه هم به همه اون دغدغه ها اضافه میشه: من و شازده کوچولویم داریم از هم فاصله میگیریم.

   + گل - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

یک سال پیش در چنین روزهایی...

پیش نوشت: این نوشته مال دو سه روز قبل از تولد جوجه است ولی فرصتی برای گذاشتنش روی وب پیدا نشد. حالا با چند روز تاخیر چون این فکرها برایم مهم بودند پست می شود.

این روزها خاطرات پارسال چنین روزهایی رو مرور می کنم. اگه تصمیم گرفته بودم که سزارین کنم، پسرم امروز به دنیا می آمد!! ولی من صبر کردم. هم من و هم پسرم تا جوجه خان چند روز بعد خانه و چشم ما را روشن کنند.

این شبها نیمه های شب که بیدار می شوم و میروم تا به پسرم سری بزنم به این فکر می کنم که پارسال این موقع چشم انتظار دیدن چهره اش بودم و شب تا صبح نمی تونستم راحت بخوابم وروجک لگد میزد و میغلطید و من با چند تا بالشت تا خود صبح درگیر بودم و حالا گاهی نیمه شب بیدار میشود و داد میزند و وقتی میروم لبهای خشکش نشان میدهد که آب می خواهد. آبش می دهم و بوسی بر چهره اش می کنم و دوباره می خوابانمش. پارسال برای آرام کردنش گاهی جایی را که نمی دانستم کجایش است نوازش میکردم و حالا گاهی انگشت من رو در دست میگیرد و خواب میرود و من دلم نمی آید که دستم رو دربیارم.

پی نوشت: همسرم پارسال هم مثل امسال، این شبها رو راحت تا صبح می خوابید و گهگاهی خر و پفی می کرد!!!

   + گل - ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

من و من!!!

پسرم آلرژی فصلی دارد که با توجه به هوای تهران تشدید میشود. هر روزی که هوا یه کم بدتر می شود قبل از اعلام سازمان هواشناسی سرفه های پسرک به اطلاع ما می رساند که حد آلاینده ها کمی بالاتر رفته است.

حالا که حال جوجه چند روزی است خوب نیست، باز من و شازده کوچولو به این فکر می کنیم که ماندن در تهران به صلاح هست یا نه. شاید رفتن از این شهر با وجود درگیری های کاری که ایجاد می کند به خاطر فوایدش برای سلامتی پسرم به صلاح باشد.

این روزها بدجوری در اولویت بندی کردن کارها و مسائل زندگیم مانده ام.

این روزها دلم برای خیلی چیزها تنگ می شود.

این روزها نمی دانم چه کار باید بکنم که در آینده مطمئن باشم که بهترین کار را انجام داده ام.

این روزها گاهی بدجوری به خودم شک می کنم.

این روزها گاهی با آنچنان اطمینانی درباره بعضی موضوعات اظهار نظر می کنم که خودم هم باورم نمیشود.

این روزها گاهی کلافه می شوم از دست پسری که نق نقو شده به خاطر دندان در آوردن و همه نق هایش هم باید توی بغل من زده شود و نه هیچ جای دیگری.

این روزها از دیدن پسری که دور خانه تند قدم میزند و با صدای شیرین و قشنگش حرفهایی میزند که حتی یه کلمه اش را نمی فهمم، اشک شوق می ریزم، دلم مالامال می شود از عشق و باز هم باورم نمی شود که من مادر این فرشته ام. که اصلا من مادرم!!!

این روزها لحظاتی هست که از دست همسرم گفری می شوم، آنقدر که دلم می خواهد سرش داد بزنم یا با چند تا غر جانانه وجدانش را بترکانم. و این کار را میکنم.

این روزها کمی بعد از آن لحظات بالا، آنچنان دلتنگ همسرم میشوم و آنچنان غرق در حس عشقی که نسبت به او دارم که به سمتش بال می زنم.

این روزها عجیب در تضاد خودم مانده ام!

این روزها حال من خوب است ولی تو باور مکن!!

   + گل - ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

داستان این روزهای ما...

پسرم حسابی در راه رفتن پیشرفت کرده، مسافتهای طولانی تر رو راه میره، کمتر تلو تلو میخوره، میتونه اشیا رو موقع راه رفتن حمل کنه و روز شنبه تحول مهم این بود که بدون زمین خوردن یه دور 180 درجه زد!!!

از راه رفتن خودش هیجان زده میشه و معمولا وقتی بیشتر از چند قدم تعادلش رو حفظ میکنه، شروع می کنه به خندیدن و دستاش تکون دادن که البته این خودش باعث از بین رفتن تعادلش میشه!!!

احتمالش هست که تا هفته دیگه برنامه ام برای رفتن سرکار درست بشه، برای همین از این هفته داستان عادت دادن پسرک به مهد به طور جدی شروع شده. مهدی پیدا کردم نه چندان گرانقیمت و نه چندان عادی، یه مهد که از برخورد مربی شیرخوارش خوشم میاد. زنی 45 ساله و خوشرو که هم بهم میگه که پسرک هنوز هم گریه میکنه و هم روزهای اول میگفت که غذا نخورده. اینجوری اطمینان پیدا میکنم که دروغ نمیشنوم.

می دونم که جدا شدن از پسرم کار سختی است، هم برای من و هم برای او. نمیخواهم هیچ جیز درباره روز اول رفتنش به مهد بنویسم. از آن روزهایی است که همه سعیم رو برای فراموش کردن اتفاقات و احساسی که پیدا کرده بودم، میکنم و مطمئن هستم هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

من از پسرم جدا میشوم، برای چند ساعت در روز و فکر می کنم که این کار برای زندگیم برای خودم و برای او، فوایدی در آینده دارد. و مگر کار یه مادر نباید این باشد که گاهی فواید دراز مدت منطقی رو به احساسات فعلی ترجیح بده؟

پی نوشت: ای کاش که امکانش بود که پسرک رو از 7-8 ماهگی برای روزی حتی نیم ساعت یا یک ساعت به مهد عادت بدم. اگه از اون موقع امکانش بود که کم کم با این مهد و این آدمها خو بگیرد، الآن کمتر اذیت میشد. به همه مامانهایی که باید در آینده فسقلی ها رو بذارن مهد توصیه میکنم اگه امکانش هست و می دونن جوجه به چه مهدی باید بره از چند ماه جلوتر شروع کنن.

   + گل - ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠

منطق از نوعی دیگر!!

پیش نوشت: این اتفاق یکی دو ماه قبل افتاده ولی چون هنوز هم هر از چند گاهی به ذهنم میاد تصمیم گرفتم درباره اش بنویسم شاید بتونم ولش کنم! متن طولانی است، از اون مدلها که آخر خوندن باید فکر کرد موضوع از کجا شروع شده!! پیشاپیش از سر رفتن حوصله تون معذرت میخوام.

رفتم به اداره ای برای مصاحبه، کسیکه مصاحبه علمی از من گرفت، مرد میانسالی بود، با ته ریش بامزه. یکی از اون آدمهایی که سنگ ته رود بعضی ادارات دولتی هستند، این قدر سرشون به کار گرم بوده و کاری به کار هیچ کس نداشته اند که شاید 20 بار مدیر کل عوض شده باشه ولی اونا پابرجا بودن، هر چند که 27-8 سال گذشته و جای یه ترقی درست و حسابی، فقط شده اند رئیس یه بخش!!

خلاصه که بخش سوالات تموم شد و بهم گفت: خیلی خوب بود و چه قدر معلوماتت خوبه و چه قدر دانشگاهت خوب بوده و چه دوره خوبی رفتی و... (من رو هم تصور کنید که هی لبخندم پهن تر میشد و تمام سعیم رو میکردم صدایی رو که از ته دلم میگفت یه جای کار میلنگه رو نشنوم! آخه کی تو مصاحبه اول کلی کارمند آینده اش رو تحویل میگیره!!)

بنده خدا همین جور گفت و گفت و ما کیفمون کور شد تا شنیدم که میگه: ولی مدیر کل جدید که تازه اومدن برعکس مدیر کل قبلی زیاد نظر خوبی نسبت به استخدام خانمها ندارن!!!

گفتم: چرا؟ (ته دلم گفتم ...)

گفت: ایشون معتقدند که وقتی یه آقا میره سر کار تشکیل خونواده میده و مخارج یه خانم هم قبول میکنه، ولی وقتی یه خانم میره سر کار، کلی از انگیزه اش برای ازدواج رو از دست میده، آخه خودش پول در میاره و میتونه هر چی که دوست داره بخره پس دیگه چه نیازه به ازدواج؟؟

و من ماندم و قدرت این استدلال!! این که دختران جامعه رو در وضعی نگه داریم که برای رفع نیازهای مادیشون ازدواج کنن، یا اوضاع قوانین زندگی زناشویی و حقوق زن در این مقوله اینقدر خراب باشه که نگران باشیم دختران اگه نیاز مادی نداشته باشند زیر بار ازدواج نمیرن!!!

نمیدونم تا کی میخوایم با این روش توهین آمیز ادامه بدیم، توهین به زن، به مرد، به عشق، به پیوند مقدسی به نام ازدواج. طرز تفکر جامعه مون داره به کجاها میرسه؟ (هر بار به اینجای فکرم میرسم، یاد یه قسمتی می افتم از سریال دوستان، یه جایی همه به ریچل میگن آخه تو که نمیتونی تا ابد از پدرت پول بگیری، اونم در نهایت خونسردی میگه میدونم برای همین میخواستم ازدواج کنم!! چرا طرز تفکر تصمیم گیرندگان ما شده مثل طنز نویسای دهه 90 اونور؟؟؟)

چند سال قبل که تازه لیسانسم رو گرفته بودم، رفتم یه جایی برای مصاحبه، اون زمان کلی انگیزه داشتم که ثابت کنم خانمها توی محیط صنعتی هیچی از آقایون کم ندارن، برای همین وقتی مدیر عامل توی جلسه نهایی بهم گفت میخوام تعهد بدی که مثل بقیه خانمها یک سال دیگه نخوای ازدواج کنی و یک سال بعدشم بچه بیاری، با اینکه بهم برخورد ولی به روی خودم نیاوردم و با سر رفتم سر کار و سه سال تمام خیلی بیشتر از خیلی از مردان همکارم کار کردم تا آدمهایی رو که خودشون رو زده بودن به خواب بیدار کنم که نشد!!! و خوشبختانه یک ماه قبل از ازدواجم از خیر اثبات همه چیز گذشتم و از اون شرکت دراومدم و رفتم دوباره سر کلاس، حالا 4 سال گذشته، من دوباره می خوام برم سر کار، اینبار هیچی رو نمی خوام به هیچ کس ثابت کنم، اتفاقا میخوام همه این نکته رو به یاد داشته باشن که من یه زنم که ازدواج هم کردم و بچه هم دارم و درست هم همینجوری کار کنم!!

اینبار انگیزه من از سر کار رفتن، فقط حضور دوباره در جامعه است، همین و بس. اصلا نمیخوام به مدیرم بگم بین من و همکار مردم فرقی نیست، می خوام بدونه که فرق هست و این فرق رو هم در نظر بگیره. می خوام اینبار اگه تونستم توی این اوضاع کاری پیدا کنم، طور دیگه ای کار کنم.

پی نوشت: این متن دو هفته قبل نوشته شد ولی این مدت فرصتی برای پستش پیدا نشد، تا حالا.

   + گل - ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠

زبانی که نمیفهمم

یک ساعتی بعد از خوابیدن پسرم، از اتاقش صدا میومد، رفتم سری بزنم دیدم نشسته!! دو زانو و داره با خودش یه چیزایی میگه، بغلش کردم و دوباره خوابوندمش، خرسی رو دادم بغلش که مثل همیشه بغلش کرد و تندی دستش رفت دور مارکش گره خورد، بعد با حال خاصی گفت: دوووزه...!! بعدم روشو کرد اونور و خوابید. ولی من تا یک ساعت بعدش به این کلمه و کلمات دیگه ای که پسرم میگه که من معنیش رو نمیدونم فکر کردم، کلماتی که خیلی دقت میکنم از روی موقعیت استفاده شون معنیشون رو حدس بزنم و نشده، کلماتی مثل: شوآسی، ایادی و ...

و چند سال دیگه وقتی هر دو به زبان شیوای فارسی با هم صحبت می کنیم، روبروی هم می نشینیم و چای می خوریم و گپ می زنیم، امیدوارم بهم نگه مامان تو نمیفهمی من چی می گم!

   + گل - ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠

هیچکی مادر آدم نمیشه...

چند ماه قبل که پسرم ناگهانی خوردن پستونک رو رها کرد، من و همسرم خوشحال شدیم. به نظرمون رسید که زحمت ترک دادن پستونک کم شد!!

حالا بعد از چند ماه و در آستانه یک سالگی، پسرک دوباره طی یک اقدام ناگهانی و خودجوش اینبار شیر خوردن رو ترک کرده!! به عبارتی به جای اینکه من پسرم رو از شیر بگیرم، پسرم من رو از شیر دادن گرفت!!!

چهار روز قبل پنج شنبه صبح بعد از بیدار شدن جوجه خان اعلام کردند که شیر میل ندارند!! صبر کردم، تا عصر ولی فایده ای نداشت. تو این چند روز خیلی روشها رو امتحان کردم و جواب نداد. تنها راه باقی مونده دوشیدن شیر بود، دوشیدم و آقا حاضر نشدن از شیشه بخورن و فقط از فنجون خوردن!!

حالا انگاری کلا ترک شیر شده، پسرک مشغول خوردن شیر پاستوریزه شد. هدف از نوشتن این متن اعلام این خبر بود و ...

وقتی خبر شیر نخوردن پسرک پخش شد، هر کی چیزی گفت حرفهایی که بعضیهاش واقعا ناراحتم کرد. حرفهایی از کسایی که خیلی بهم نزدیکند ولی هر کدومشون بهم نشون داد چه قدر درکم نمیکنند. ولی...

یکی گفت: خوب میدونم چه قدر سخته، تو خیلی دوست داشتی به پسرت شیر بدی توی این یک سال هرکاری که لازم بود رو کردی ولی گاهی بچه ها خودشون تصمیم میگیرن یا ناگهانی تغییر می کنن، یه بچه هایی خیلی زودتر وقتی فقط چند ماهه هستن دیگه شیر نمی خورن، خوب فعلا چند روز براش شیر بدوش تا ببینی نظرش عوض میشه یا نه، اگه عوض شد که بهتر اگه نه، می دونم که شیر دوشیدن برات مشکل درست می کنه پس خودت رو عذاب نده. پسرت بیشتر از شیر تو به خودت نیاز داره. حالش خوبه، با دکترش صحبت کن که بهش شیر جایگزین بده و ...

گفت و گفت تا خیالم راحت شد، تا لبخند زدم و گفتم شنبه با دکترش صحبت می کنم. از نصفه حرفهاش داشتم به این موضوع فکر می کردم که هیچ کس مادر آدم نمیشه. هیچ کس نمیدونه دقیقا احساست چیه، چی می خوای و ...

   + گل - ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠

و خدایی که همین نزدیکی است...

گاهی یادمون میره که اتفاقات بد چه قدر می تونن بهمون نزدیک باشن...

امروز بعد از ظهر، من و پسرم توی اتاق پیش هم نشسته بودیم، من مشغول کاری بودم و نگاهم به جوجه نبود، یه باری دست گرفت به زانوی من و ایستاد و شروع کرد به سرفه زدن، نگاهش که کردم دهنش باز بود، زبونش بیرون بود و چشاش به طرز وحشتناکی باز شده بود. یه قدرتی هدایتم کرد که بغلش کردم، دو تا زدم تو پشتش ولی فایده ای نداشت، دویدم تو حال و مغزم داشت تند تند کار می کرد، اول به خانم همسایه فکر کردم که پسر 8-9 ساله ای داره، بعد سریع یادم اومد که اگه نباشه، یا دیر درو باز کنه... یاد نوشته یه مامانی افتادم که وقتی سیب رفته تو دهن دخترش دست کرده و از حلقش درآورده، منم انگشت کردم دهن جوجه، مطمئنم انگشتم خورد به ته حلقش ولی چیزی به دستم نیومد و پسرک دیگه سرخ شده بود، یه بار دیگه انگشتم رو کردم تو دهنش، اینبار زبون کوچولوی ته حلقش رو لمس کردم و یه چیز دیگه هم به دستم خورد، کشیدمش بیرون، از تو حلقش که دراومد شبیه یه چیز پلاستیکی بود و پسرک شروع کرد به سرفه کردن... دست و صورتش رو شستم، پشت در دستشویی نشستم، تو بغلم نگهش داشتم و بلند بلند گریه کردم و خدا رو شکر کردم.

خدایی که همین نزدیکی است، شاید تو این چند روز من یادم رفته بود که چه چیزایی تو زندگیم اولویت اولند و باید برای اونها دعا کنم نه کاری که از دست دادم یا کار بهتری که امیدوارم پیدا کنم ولی خدا باهام بود و امروز یادم انداخت که تا پایان عمرم اگه هر لحظه و هر ثانیه هم برای دعا کردن فرصت داشته باشم، برای چی باید دعا کنم.

من اشک ریختم و گریه کردم و پسرم با تعجب نگاهم کرد. چیزی از کل داستان متوجه نشده بود، داستانی که شاید کلا کمتر از یک دقیقه طول کشید یک دقیقه ای که می تونست زندگی من رو به یه کابوس تبدیل کنه...

خدایا ازت ممنونم که پسری سالم رو به من و همسرم هدیه دادی و التماس می کنم صحیح و سالم برام حفظش کنی. توی همه موقعیتهایی که من هستم و نیستم، در شب و روز، در خواب و بیداری، ...

از امروز بعد از ظهر هر بار که یادش افتادم اشک ریختم و خدا رو شکر کردم، شکری که هیچ وقت در اندازه لطف او نیست.

   + گل - ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

دست نوشته ای از مهاتما گاندی

این نوشته مهاتما گاندی را بخوانید و فکر کنید:

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم.

من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم.

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم.

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش:

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست.

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم.

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند.

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند.

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم.

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى را که هر روز می‌بینى و با آنها مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت

اما همگى جایزالخطا

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند ...

پی نوشت: گاهی یه متنی تو شرایطی خاص بدجوری آدم رو به فکر می اندازه

   + گل - ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

تقدیر یا انتخاب؟

 تاریخ بخشنامه ممنوعیت استخدام در تهران: 10/12

تاریخ وصول نامه استخدامی من: 15/12

حالا من مانده ام، کار خوبی که از دست دادم و این سوال که چه قدر این موضوع، این اختلاف 5 روز خنده دار تقدیر است و چه قدرش رو من خودم پیش آوردم؟

مدیر اداره با لبخندی گفت متاسفم، حتما قسمت نبوده. ولی من توی ذهنم همه اتفاقاتی که می تونست باعث بشه نامه من 6 روز زودتر به این اداره برسه رو مرور کردم. شاید، اگر، کاشکی...

پی نوشت: بگذریم از اتفاقی که نمیدونم بد است یا خیر!!!، پسرم یه دندون دیگه هم درآورده، یه سرما خوردگی کوچک رو هم گذرونده و بعد سه روز مریضی الان دیگه کاملا به من چسبیده!!!!

   + گل - ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

آخر سال

پیش نوشت: این متن، در هفته آخر سال قبل نوشته شده ولی به دلیل قطع شدن ناگهانی ارتباط ما با دنیای وب و بعد هم مسافرت ما، حالا روی وبلاگ قرار می گیرد.

هر سال این موقعها که میرسه تو ذهن من یه شلوغی هست که نگو... یه جورایی پرونده سالی رو که گذشته برای خودم مرور می کنم. ولی امسال با سالهای قبل فرق می کنه، به چند دلیل. حضور پسرم فرصت چندانی برای مرور رخدادهای سال بهم نمیده و تازه بخش خیلی زیادی از سال هم به خودش اختصاص داشته!! جز چند تا اتفاق چیز زیادی یادم نمیاد که جوجه به شکلی درش نباشه. حضورش در زندگیم حسابییییییییییییی پررنگه.

امسال می خوام به طور ویژه از یکی تشکر کنم، از خدا.

خدای بزرگ و مهربون، ممنون که پسری سالم بهمون دادی و این قدر بهمون لطف داشتی که توی این 10 ماه و اندی بیشتر فکر و ذهنمون پی تربیتش و پر کردن وقتش و خوندن کتاب براش شد نه صرف دکتر بردن و پیگیری سلامتش. پارسال این موقع ها هنوز خیلی نگرانی داشتم، با اینکه دکترم تو معاینه های هر ماه می گفت که اوضاع خوبه، با اتفاقی که برای خواهرم توی ماه هشت افتاد، همش نگران جوجه ندیده ام بودم. ولی امسال می دونم که صحیح و سالم و توی اتاق کناری خوابیده و هر وقت شب که برم می تونم صدای نفسهای منظمش رو بشنوم؛ و این نعمت اینقدر بزرگه که فقط یه پدر یا مادر میدونه. خدایا ازت ممنونم و دعا می کنم این نعمت رو به همه پدر و مادرایی که بچه مریض دارند، بدی.

وقتی پسرم به دنیا اومد، تو همون لحظه دنیا اومدنش، دکترم تندی بهم گفت زود باش دعا کن، تو الان پاکی و مستجاب الدعوه... اون لحظه گذشت و من دعا کردم ولی در طول امسال بارها و بارها به این جمله فکر کردم. نمی دونم منظور از این پاکی و بخشیده شدن گناهان دقیقا چیه. من بیشتر به این فکر کردم که اگه خدا لطف کرده و یه بار حساب من رو صفر کرده، من دارم چه می کنم؟ چه کارهایی رو بازهم دارم تکرار می کنم؟ تا چند بار از این فرصتهای دوباره بدستمون میاد مگه؟ یه کارهایی هست که واقعا دوستشون ندارم ولی بازهم انجامشون می دم...چرا؟ خدایا ازت ممنونم که فرصت مادر شدن رو به من دادی و لحظه لحظه زندگیمو با یه عشق خاص پر کردی، خدایا خودت کمکم کن که بهتر ببینم، بهتر بشنوم و کارهای بهتری انجام بدم.

زمان گذشت و گذشت، از زمان ازدواجمون مدتها گذشته، من و همسرم دیگه خیلی از مشکلات زن و شوهرهای اول ازدواج رو نداریم، ولی من هنوز و برای همیشه از خدای بزرگ تشکر می کنم که همسری دارم مهربان و با فکر. خدای بزرگ کمک کن تا همیشه و همیشه قدردان زندگی که داریم بمونیم، کمک کن که همیشه یادمون بمونه با همون آدمی زندگی می کنیم که از صمیم قلب بهش عشق میورزیم.

خدای بزرگ، پدرم رو وقتی از دست دادم که هنوز نمی دونستم چه جوری از وجودش و حضورش استفاده کنم، خدایا متشکرم که نعمت حضور مادر رو برای من حفظ کردی.

خلاصه که، خدای مهربون بابت همه لطفهایی که فهمیدم و نفهمیدم ممنون. لطفا همچنان در سال بعد و سالهای بعد هم ما رو مورد الطاف خود قرار دهید...

   + گل - ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠

من و ناله های دیگری...

آه میکشد و میگوید، خسته شدم، هیچی این زندگی رو دوست ندارم، به  هیچی این زندگی دلم خوش نیست، از دست شوهرم خسته ام، بی ملاحظه است و... لازم نیست تا آخر حرفها را گوش بدم، تقریبا 8 سال است که مداوم شنیده ام، گیرم در فواصل زمانی متغیر ولی موضوعات و حرفها تکراری اند. می گوید و می گوید و من در ذهنم یاد این جمله کتاب "چراغها را من خاموش می کنم" می افتم که: "مردم نظرت را که می پرسند، نمی خواهند نظرت را بدانند، می خواهند که تو نظرشان را تایید کنی!" و من می گویم: راست میگی، حق داری و تو که تقصیری نداری و... آخر سر هم یه آه دیگه میکشه که: ببخش اعصاب تو رو به هم ریختم ولی باید با یکی صحبت می کردم و خداحافظی می کند. و من اصلا نمیگم که: خوب میشد جای دوره کردن این حرفها برای من، یه قلم و کاغذ برداری و برای خودت بنویسی، کاری که من هم وقتی دلم میگیره یا زندگیم به میلم نیست (که برای همه پیش میاد!) انجام میدم. هیچ وقت نمیگم که توی هر زندگی مشترکی هم روزهای خوب و خندان هست و هم روزهای ابری و دلگیر و آدم همونطور که روزهای خوبش رو برای خودش نگه می داره روزهای خاکستری رو هم نباید سریع با دیگری تقسیم کنه. تا حالا نگفتم که: بی انصافی نکن، هنوز یک ماه نشده از سفر 10 روزه ای با همسرت برگشتی که من هم آرزویش را دارم ولی نمیتونم برم و توی مدت اون سفر شاید دو سه روزی یکبار زنگی میزدی و احوالی میپرسیدی. همیشه جلوی خودم رو گرفتم که بهت نگم: اگه اوضاع این قدر بده، چه جوری به فکر سرمایه گزاری و پس انداز پول مشترکتان با همسرت هستید و نگران بالا و پایین شدن نرخ ارز. (شاید هم من یه ایراد فکری دارم که اگه مشکلی تو رابطه ام داشته باشم نمیتونم به مسائل جنبی مالی بپردازم!!) تا حالا هیچ کدام اینها را نگفتم و همه این هشت سال شنیدم و شنیدم ولی حالا دلم میخواد بگم: من هم توی زندگیم روزهای بد داشتم و دارم، ولی زودی زنگ نمیزنم بدبختیهامو هوار کنم سر تو!! من حالا دیگه بچه ای دارم که تمام انرژی ام رو لازم داره و وقتی برام نمیزاده که بعد از شنیدن 45 دقیقه آه و ناله تو کمی خلوت کنم و آرامشم رو دوباره پیدا کنم. من پسر کوچکی دارم که ساعت 2 بعد از ظهر مثل خیلی از بچه های کوچک دنیا خوابه و با صدای تلفن بیدار میشه و اصلا هم فایده ای نداره که تلفن رو بکشم که تو موبایلم رو میگیری و من باید کلی دنبالش بگردم تا پیداش کنم و بعد داد بزنم تا تو صدام رو بشنوی و پسرک حتما از صدای اون هم بیدار میشه. می خوام اینها رو بگم ولی وقتی طرف اون ور سیم خواهرت باشه، گفتن خیلی خیلی خیلی سخت تر از شنیدن میشه.

   + گل - ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

لحظه های خاصی که منو هلاک می کنه!!

پسرم تو اتاق خوابیده، یه حسی منو می کشونه که بهش سری بزنم، می بینم دو زانو رو تخت نشسته و با چشمایی مست خواب ولی نگران اطراف رو نگاه می کنه، دوباره به حالت درازکش درش میارم، هنوز دستم رو از زیر شونه اش بیرون نیوردم که با لبخندی خواب میره!

چه حسیه که حضور آدم به یه فرشته این قدر احساس امنیت بده... کاش می تونستم همیشه اینجوری براش آرامش ایجاد کنم ولی می دونم که نمیشه.

   + گل - ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩

مازوخیسم حاد!

گاهی توی خیالم با یکی حرف می زنم، یک آشنا، کسی که می شناسمش، یا یه چیزی می گه که شاید مشابهش رو تو واقعیت بارها شنیدم و چیزی نگفتم، یا یه چیزی که من حس می کنم که تو فکرش هست و هیچ وقت نگفته رو تو خیال من می گه و توی همون گفتگوی خیالی دعوامون میشه!! بعد که این مذاکره یه کمی طول می کشه، من اعصابم هم خورد می شه و مثلا همون وقت شازده کوچولوی بیچاره هم از راه می رسه و می پرسه چرا این قدر پکری؟ و من می مونم و توضیحی که ندارم!

   + گل - ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩

من و دغدغه های این روزها

این روزها که بیشتر و بیشتر به زمان شروع به کارم نزدیک می شم و انگاری دیگه کم کم داره باورم میشه که بناست از پسرک جدا بشم، دارم یه جور دیگه به اوضاع نگاه می کنم، وقتی داد و بیداد می کنه و نق می زنه، بیشتر حوصله می کنم و کمتر عصبی می شم، وقتی تمام روز عین براده آهنی که به آهن ربا می چسبه بهم می چسبه* و همرام همه جا میاد، به خودم می گم خیلی زود وقتی میرسه که باید بهش زنگ بزنی و بخوای که به دیدنت بیاد، وقتی از درد لثه هاش بیدار می شه و فقط تو بغلم آروم میشه و نمی خواد بذارمش زمین، به این فکر می کنم که خیلی زود، خوردن مسکن رو یاد می گیره و دیگه به تسکین  آغوش من فکر هم نمیکنه، وقتی باید یه شعر یا لالایی رو هزار بار بخونم تا بخوابه به روزی فکر می کنم که کتاب خوندن و موسیقی گوش دادن قبل خواب رو به شنیدن قصه یا لالایی من ترجیح می ده ... می دونم که اینها همه مراحل رشد و پیشرفت اونه و می دونم که تو همون زمانها هم حتما چیزهای دیگه ای هست که لذتش رو ببرم، چیزی که حالا بهش فکر می کنم اینه که هنوز هم باید حس کنم دارم یه خورده از یکی از عزیزترینانم دور می شم تا لذت لحظه لحظه بودن باهاش رو درک کنم؟؟ یه حسی شبیه این رو زمانی که ناگهانی پدرم رو از دست دادم پیدا کردم که هنوز هم باهامه و گاهگاهی از جایی بیرون می زنه. در زمان حیات پدر این قدر درگیر اختلاف عقیده هامون بودیم که هیچ وقت به این موضوع فکر هم نکرده بودم که میشه با وجود همه اون اختلافات یه جورایی هم از بودن با هم لذت ببریم. یه چیزایی هست که فقط یه پدر و دختر می تونن با هم شریک بشن و ازش لذت ببرن، و من هیچ وقت تجربه اش نکردم و همیشه هم حسرتش باهامه. بعد فوت پدر فکر کردم این شده درس بزرگی برام که دیگه این طوری رفتار نکنم، ولی این چند روز تلنگری خوردم که انگاری نه!! هنوز هم درسم رو یاد نگرفتم.

حالا دارم سعی می کنم کمتر غر بزنم و شکایت کنم، هر چند  پسرک شیطون تر شده و بیشتر خسته ام می کنه. تا به کی این روال و توان من ادامه داشته باشه...

*: هر بار جوجه این جوری چسب من می شه، یاد یه اپیزودی می افتم از سریال 77 مهران مدیری، خود مدیری، نیما فلاح و خانمی که اسمش یادم نیست بازی می کردن و نیما فلاح نقش یکی از اون آدامس فروش های سریش رو بازی می کرد که بغل کت مدیری رو چسبیده بود و تا خونه بهش چسبیده بود و رو زمین کشیده می شد!!! (حالا تونستید من و پسرک رو تجسم کنید؟)نیشخند

چه قدر طولانی شد!

   + گل - ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩

آرزوها!!

خیلی سال پیش وقتی که من هنوز دور و بر ازدواج هم نبودم، یکی از اقوام می گفت بعضی از خانمها همه خواسته هاشون رو به همسرشون نمی گن و همین باعث می شه که همسر محترم بعد چند سال دچار این توهم بشه که اونها به هرچه که خواستن رسیدن! اون زمان با خودم فکر کردم خوب چرا نیازهاشون رو به شوهرشون نمیگن تا بهتر درک بشن و در ضمن احتمال رسیدن به رویاهاشون هم بیشتر بشه!!! ولی حالا که بعد حدود سه سال که از ازدواجم گذشته، خودم هم یه سری از خواسته هام رو که می دونم در حد توان زندگی فعلی ما نیست به شازده کوچولو نمیگم، فکر می کنم شاید او هم چند سال بعد ادعا کنه که منو به همه آرزوهام رسونده.

نکته احساسی: این جوری به قضیه نگاه کنم که مهمترین خواسته من بودن با شازده کوچولوی سیاره ام بوده و من مطمئنا به خواسته ام رسیدم.

   + گل - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩

چی فکر می کردیم، چی شد!!

چند وقته که گاهگاهی به این موضوع فکر می کنم که چه قدر وضعیت الان زندگیم با اون چیزی که در 18 سالگیم درباره 10 سال بعدم فکر می کردم تفاوت داره. می دونم که این موضوع درباره خیلی ها صدق می کنه. من از زندگی فعلیم راضیم، همسر مهربانی دارم که دوستم داره و خیلی خوب میدونم که به خاطر من و زندگی مشترکمون از بعضی از آرزوهاش دست کشیده و همه جوره داره برای زندگیمون تلاش می کنه. پسر کوچولوی سالم و آرامی هم دارم که تازگی ها داره زندگیمون رو خیلی تغییر میده. ولی باز هم گاهی به این موضوع فکر می کنم که اگه رویاهای قدیم خودم رو دنبال کرده بودم الان کجا بودم و چه می کردم.

   + گل - ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩