اونوره دو بالزاک

اونوره دو بالزاک در شهر تور در سال 1799 متولد شد و در پاریس به سال 1850در گذشت.

پدر و مادرش به مسائل مذهبی و فلسفی علاقه داشتند و اونوره نیز از این علوم بی بهره نماند. وی عقاید فلسفی خود را بعدا در مجموعه کتبی که به نام "کمدی انسانی" معروف است گنجاند.

تا سن سی سالگی زندگی پر ماجرایی داشت و به هر کاری دست زد. پدر و مادرش مایل بودند که او وکیل عدلیه بشود ولی تمایل خود او به ادبیات بود. سالیان متمادی در وضعی سخت به سر برد ولی هیچ گاه مایوس نشد، بلکه با پشتکاری فوق العاده و شهامتی عجیب به کار پرداخت. در واقع باید گفت که نبوغ بالزاک در پشتکار باورنکردنی اوست چنان که، در طول نوزده سال، سالی دو هزار صفحه نوشته است.

مهمترین واقعه زندگی خصوصی بالزاک مناسبات او با زنان است. نخست با مادام برنی طرح دوستی ریخت که برای بالزاک در حکم مادر و معشوقه هر دو بود. هر چند این زن دو برابر سن بالزاک سن داشت ولی نفوذ او چه در رفتار و چه در آثار بالزاک بسیار بود. سپس روابط بد عاقبتی با مارکیز دو کاستری داشت و نهایتا پس از هفده سال نامه نگاری عاشقانه با مادام هانسکا ازدواج کوتاه مدتی داشت که با مرگ بالزاک به اتمام رسید.

وجه امتیاز بالزاک از سایر نویسندگان فرانسه این است که وی از تشریح جزئیات فروگذار نکرده است. بیشتر سعی او متوجه بیان اوضاع و احوال اجتماع نیمه اول قرن نوزدهم پاریس و سایر شهرهای فرانسه و دهات آن کشور بوده است و می توان گفت که هیچ نویسنده ای به اندازه او در این باره اهتمام نورزیده است.

بالزاک چنان با اشخاص داستانهای خود سرگرم بوده که بنابر گفته معاصرانش بین دوستان زنده خویش و اشخاصی که مخلوق فکر او هستند تمیز و تشخیص نمی داده است. گفته می شود که بعد از آنکه طبیبان از معالجه او عاجز می مانند و دم مرگ گفته است:" اگر بیانشون اینجا بود مرا معالجه می کرد." (بیانشون محصل طبی است که در داستان باباگوریو و سایر داستانهای بالزاک یکی از قهرمانان خیالی اوست.)

نفوذ بالزاک در زمان خودش و بعد از آن بسیار بوده است. درست گفته اند که رمان جدید از بالزاک پیروی کرده است. در واقع او راه را برای نویسندگانی از قبیل فلوبر، گونکور، آلفونس دوده، امیل زولا، موپاسان و عده بیشمار دیگری گشوده است. او خود را "ناپلئون ادبیات" می نامید.

پی نوشت: معرفی بالزاک برگرفته از مقدمه کتاب باباگوریو نوشته مترجم کتاب آقای ادوارد ژوزف است.

   + گل - ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

آلبر کامو

آلبر کامو در سال 1913 از پدری الجزایری و مادری اسپانیایی به دنیا آمد. سراسر دوران کودکیش را با این مادر (پدر در سال 1914 کشته شده بود) در یک محله فقیر نشین الجزیره به سر برد.

باید اهمیت فراوانی برای مادر اسپانیایی او قائل شد. این نژاد تشخص و اصالتی در محرومیت دارد و گردنکشی در برابر مرگ. کامو خیلی جوان بود که شروع به نوشتن کرد. 22 سال بیشتر نداشت که مجموعه مقاله های پشت و رو را درباره این چهره دو گانه اشیا فراهم آورد. سبک او با پختگی استادانه ای که داشت همه را به حیرت انداخت.

دنیا در نظر او نه تفسیر شده بود و نه قابل تفسیر. او نه مسیحی بود نه مارکسیست و نه هیچ چیز دیگر؛ آلبر کامو بود فرزند خورشید و فقر و مرگ. آیا روشنفکر بود؟ آری اگر روشنفکر کسی باشد که خود را قسمت می کند: از زندگی لذت می برد و زندگی کردن خود را می نگرد. هنرمند بود؟ بی شک. هر چند که خودش در آن شک دارد. در 23 سالگی دستخوش این احساس صریح است که دیگر در هنر کاری برای انجام دادن نیست. فقط عمل باقی می ماند و ماجرا.

در سال 1957 جایزه نوبل میگیرد. دلیل آن ارزش آثار او است و نیز شخصیت خود او. و همچنین علاقه آکادمی سوئد به این که در برابر نفاق اندوهبار الجزایر محبت خود را به یک الجزایری بی کینه و بی عیب نشان دهد.

در سال 1959 لاستیکی که می ترکد او را بر روی یکی از جاده های فرانسه می کشد. این زندگی کوتاه سخت آکنده بود. نه شکافی در آن بود و نه دروغی. شاید لازم باشد اینجا یادآوری کنیم که: آنانکه خدایان دوستشان دارند جوان می میرند. خدایان دیگر چندان چیزی نداشتند که به کامو بدهند.

پی نوشت: مطالب برگرفته از مقاله آشنایی با آلبر کامو اثرآندره موروا است که در ابتدای کتاب طاعون ترجمه رضا سید حسینی آورده شده است.

   + گل - ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

مرور کتابهای گذشته

می دونم که هزاران نویسنده خوب توی دنیا هست که من حتی اسمشون رو هم نشنیدم و میلیونها کتاب خوب که تا به حال نخوندم ولی باز هم گاهی از بازخوانی بعضی کتابها لذت می برم چون هر بار یه چیز جدید اون کتاب منو جذب می کنه.

یکی از نویسندگانی که نثر روان و بی تکلفش رو خیلی دوست دارم، خانم زویا پیرزاد هست. کتابهای پیرزاد خیلی راحت جلو می ره و خواننده رو هم با خودش می بره. این روزها بعد از تمام کردن کتاب بابا گوریو (حتما نت هایم رو هم کامل خواهم کرد!) دو کتاب "عادت می کنیم" و "چراغها را من خاموش می کنم" رو یک بار دیگه هم خوندم. این بار که برای بار اول به عنوان یه مادر کتاب رو می خوندم از اینکه پسری پانزده ساله برای دوستش نامه بنویسه و موشکافانه مادرش را بررسی کنه و بگه که دوستش نداره ترسیدم و نگران شدم (چراغها را ...) یا وقتی دختری جواب صحبت قاطع مادر رو این بده که وقتی می خواستین بچه دار شین باید به این چیزها هم فکر می کردین، حسابی می رم تو فکر...(عادت می کنیم).

نکته جالب برام این بود که تا قبل از این، "عادت می کنیم" را به "چراغها را من خاموش می کنم" ترجیح می دادم ولی حالا برعکس!!

از این دو کتاب نمیشه نت برداشت، قصه زندگیست و باید خوانده شود. کلمات قصار با جمله بندی خاص ندارد، آدمهایش، آدمهای زندگی همه ما هستند (یا خود ما!) که می شود کلی ازشان یاد گرفت و از بودن باهاشون لذت برد.

   + گل - ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩