گرسنه

این کتاب نوشته کنوت هامسون است که در سال 1890 نوشته شده است.

اگر تصمیم به خواندن این کتاب گرفتید، خودتان را برای شهر و بسط ومفصل گرسنگی و اثرات آن در روح و روان و جسم آدم آماده کنید. (چیزی که قاعدتا از اسم کتاب هم انتظار می رود.)

کتاب داستان مردی است که از طریق نوشتن برای روزنامه امرار معاش می کند. اوضاع کاری مناسبی ندارد و در فواصل کوتاهی دوره های طولانی گرسنگی وحشتناکی را تحمل می کند که همه را نویسنده با قدرت بیان فوق العاده ای شرح داده است.

نویسنده از موضوع گرسنگی استفاده کرده و روحیات این بیگانه اجتماع را هم به خوبی تشریح کرده است. شخصیت اصلی داستان انسانی است با معیارهای اخلاقی خاص، با غرور و مناعت طبعی مثال زدنی که بر طبق اصول اخلاقی خود زندگی می کند.

مرد جوان چندین بار تا مرز جنون و مرگ پیش میرود و نهایتا نویسندگی را رها می کند و به سوی آینده ای می رود که اطمینانی از آن ندارد.

چند جمله از متن کتاب:

"تو گداتر از اونی که وجدان داشته باشی!!"

"تردیدهای ابلهانه و ملاحظات اخلاقی رو باید کنار بگذارم. من بالاتر از این چیزهام. باید با این شر و ورهای ابلهانه خداحافظی کنم. من نه قهرمانم و نه برده اخلاق، از این به بعد مطابق عقلم رفتار می کنم."

   + گل - ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠

بیگانه

اگر بچه ندارید و یا بچه بزرگی دارید، خواندن این کتاب کامو یک روز وقت میخواهد. آن وقت همه هفته بعد را درگیر خواهید بود تا فکرتان را از آن آْزاد کنید!! کامو درباره این رمانش چنین می نویسد:

"دیرگاهی پیش بیگانه را در جمله ای خلاصه کردم که تصدیق می کنم بسیار شگفت نما و خارق اجماع است: در جامعه ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر می آورد که محکوم به مرگ شود. مرادم از آن گفته جز این نبود که قهرمان کتاب محکوم می شود زیرا در بازی همگانی شرکت نمی کند. بدین معنی او با جامعه ای که در آن میزید بیگانه است. اگر آدم از خودش بپرسد مورسو (قهرمان داستان) از چه باره در بازی همگانی شرکت نمی کند، پاسخش ساده است: مورسو از دروغ گفتن سرباز می زند. دروغ گفتن نه تنها آن است چیزی را که راست نیست بگوئیم بلکه همچنین، و به ویژه، آن است که چیزی را راست تر از آنچه هست بگوئیم و در مورد دل انسان بیشتر از آنچه احساس می کنیم بگوئیم. این کاری است که همه مان هر روز می کنیم تا زندگی را ساده گردانیم."

رمان با یک جمله ساده شروع می شود: "امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمی دانم."

بعد به وکیلی که برای پرونده قتل برایش تعیین کرده اند، میگوید: "همه موجودات سالم مرگ کسانی را که دوست دارند کم و بیش آرزو می کنند." و این جمله مسیر پرونده را تغییر می دهد. بعدتر به بازپرس پرونده که ازش می پرسد به خاطر کارش پشیمان است؟ جواب می دهد: "به جای پشیمانی حقیقی احساس یک جور دلخوری می کنم."

به نظر مورسو آدمی که تنها یک روز زندگی کرده باشد می تواند صد سال به آسانی در زندان زندگی کند و این آدم در نزدیکی زمان مرگش به نتایج فلسفی جالبی میرسد و احساس اطمینان و سعادت می کند.

   + گل - ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

طاعون

طاعون نوشته آلبر کامو است.

کتاب داستان شهری است که ناگهان به بیماری مهلک طاعون دچار میشود و مردم شهر در آن قرنطینه میشوند. اشخاصی شروع به انجام امور برای بهبود اوضاع شهر و کنترل بیماری میکنند که از این بین چهار نفر شخصیتهای اصلی هستند: یک پزشک که معتقد است به شرافت؛ کشیش که به خدا اعتقاد دارد؛ عاشقی که معشوقش بیرون از شهر است و به خاطر اعتقاد به عشق تلاش می کند و در ابتدا داستان همه تلاشش را برای فرار از شهر و پیوستن به معشوق انجام میدهد. نهایتا مردی که کسی چیز زیادی درباره او نمیداند و اعتقاد دارد به تقدس بدون مذهب.

بخشهایی از کتاب که مکالمات این چهار نفر با هم را نشان میدهد و موشکافانه عقایدشان را بررسی میکند بسیار جذاب است. جدای از آن عقاید تک تک این افراد به علاوه عده دیگری از شهروندان این شهر در برابر فاجعه حلاجی و نقد میشود بدون آنکه اصراری در درست و غلط نشان دادن هیچ کدام باشد. کسانی که فاجعه را به نفع خود میدانند، کسانی که بدون هیچ چشمداشتی در مهار بحران همراهی می کنند بدون آنکه چندان هم دیده شوند. کسانی که در بدترین شرایط هم تابع قانون هستند و...

 بخش انتخاب شده از کتاب قسمتی از مکالمه پزشک (ریو)، عاشق (رامبر) و مقدس بدون مذهب (تارو) است قبل از تصمیم عاشق به ماندن در شهر.

رامبر: میدانید دکتر که من خیلی درباره تشکیلات شما فکر کرده ام؟ اگر من با شما نیستم به این علت است که دلائلی برای خودم دارم. گذشته از آن فکر می کنم که من سهم خودم را انجام داده ام. من در جنگ اسپانیا شرکت کرده ام.

تارو پرسید: در کدام صف؟

- در صف مغلوبین. اما بعد از آن کمی فکر کرده ام.

تارو گفت: درباره چه؟

- درباره جرات. حال می دانم که انسان لیاقت کارهای بزرگی را دارد. اما اگر لایق احساس بزرگی نباشد، برای من جالب نیست.

تارو گفت: میتوان گفت که انسان لیاقت همه چیز را دارد.

رامبر: نه قادر نیست که مدت درازی رنج بکشد یا خوشبخت باشد. پس به هیچ کار پر ارزشی قادر نیست.

همدیگر را نگاه کردند. بعد گفت: ببینم تارو، شما قادرید که از عشق بمیرید؟

- نمی دانم اما گمان میکنم که حالا نه!

- همین! اما روشن است که شما قادرید در راه یک اندیشه بمیرید و من از آدمهایی که در راه اندیشه می میرند خسته شده ام. من به قهرمانی عقیده ندارم، میدانم که آسان است. به این نتیجه رسیده ام که کشنده است. آنچه برای من جالب است این است که انسان زندگی کند و از آن چیزی که دوست دارد بمیرد.

ریو: رامبر، انسان اندیشه نیست.

رامبر: اندیشه است. از آن لحظه ای که از عشق رو گردان می شود، اندیشه ای است کوتاه و ما دیگر لیاقت عشق را نداریم. تسلیم شویم دکتر، صبر کنیم که چنین لیاقتی پیدا کنیم و اگر واقعا ممکن نباشد بی آنکه نقش قهرمان بازی کنیم به انتظار نجات عمومی باشیم. من دورتر از این نمیروم.

ریو با حالت خستگی ناگهانی که در چهره اش پیدا شده بود برخاست و گفت: شما حق دارید رامبر، کاملا حق دارید و به هیچ قیمتی من دلم نمیخواهد شما را از آن کاری که میخواهید بکنید و به نظر من درست و خوب است منصرف کنم. اما با وجود این باید به شما بگویم اینجا مساله قهرمانی در میان نیست بلکه شرافت در میان است. این عقیده ای است که ممکن است خنده آور جلوه کند ولی یگانه راه مبارزه با طاعون شرافت است.

رامبر با لحنی که ناگهان جدی شده بود گفت: شرافت چیست؟

- من نمیدانم به طور عام شرافت یعنی چه. اما در موقعیت من عبارت از این است که کارم را انجام دهم.

رامبر با خشم گفت: من نمی دانم کار من چیست. شاید واقعا من در اینکه عشق را انتخاب کرده ام در اشتباهم.

ریو روبروی او ایستاد و گفت: نه، شما در اشتباه نیستید.

رامبر با حالت اندیشناک آنها را نگاه می کرد. گفت: من فکر می کنم که شما دو نفر در این ماجرا چیزی را از دست نمیدهید. طرف خوبی را گرفتن آسانتر است.

ریو خارج شد. تارو هم دنبال او رفت، اما در لحظه بیرون رفتن گوئی تصمیمی گرفت، برگشت و گفت: میدانید که زن ریو در چند صد کیلومتری اینجا در آسایشگاه بستری است؟

رامبر با حیرت تکانی خورد. اما تارو رفته بود.

پی نوشت: می دانم که طولانی شد. هم معرفی کامو و هم معرفی کتاب طاعون. بگذارید به این حساب که کامو یکی از نویسندگان محبوب من است و از بین نوشته هایش هم طاعون را بیشتر از همه دوست دارم.

   + گل - ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

بابا گوریو

قبلا از کتاب باباگوریو نت برداری کرده بودم و حیفم اومد که همه نت ها رو پاک کنم. به همین دلیل فقط همه نت ها رو به یک پست منتقل کردم و حجمش زیاد شد.

کتاب "باباگوریو" نوشته بالزاک نویسنده بزرگ فرانسوی برای بار اول در سال 1835 منتشر شده است.

"اگر کسی به صحبت بعضی طبقات مردم پاریس گوش بدهد خواهد دید که حرف هایشان بی معنی است و معلوم است که فکر این اشخاص به قدری کوتاه است که محرک و عامل اصلی تفکر آنها حمق و نادانی است و تنها هنری که دارند این است که کلمات را با حرکات و آهنگ خیلی موثر ادا می کنند و با اشارات دست می خواهند مطلب خود را به طرف بفهمانند. کلمات عامیانه هم که به کار میبرند با یکدیگر فرق دارد. موضوع اصلی صحبت این اشخاص شوخی و مسخره است که آن هم بیش از یک ماه دوام ندارد. یک واقعه سیا*سی، یک محکمه عدلیه، یک آواز کوچک، حرکات یک بازیگر تئاتر، همه اینها موضوعاتی است که ذوق و استعداد این اشخاص چیزی از آن مطالب و حرفها به صورت مسخره می سازد و سپس آن را مانند گلوله توپ به یکدیگر پرتاب میکنند و به هم پس میدهند."

 

"پاریس کثیف ترین جاهاست، فقط تفاوت اینجاست که اگر کالسکه باشید مرد درست و امینی هستید ولی اگر پیاده رفتید دزد محسوب می شوید. اگر از استیصال دست به چیزی بردید شما را در میدان کاخ عدلیه مثل یک موجود خارق العاده به مردم نشان خواهند داد، اما اگر یک ملیون دزدیدید شما را در سالن های شهر راه می دهند و شما نمونه فضیلت خواهید بود. آری ما سی ملیون به ژاندارمری و عدلیه می دهیم که حافظ این نوع اخلاق باشند... آیا بهتر از این هم می شود؟"

"این را بدانید که زن عاشق همان قدر که قادر است انواع خوشی و لذت ها را از خود ابداع کند، همان قدر هم قدرت دارد که شک و تردید را به انواع مختلف به خود راه بدهد. وقتی معشوق بخواهد او را ترک کند چنان به سرعت معنی یک حرکت او را حدس می زند که حتی اسب ویرژیل که می توانست با بوییدن ذرات از راه دور عشق را احساس کند چنان قدرت عمل نداشت."

"

آنچه را مربیان اخلاق گرداب قلب انسانی نامیده اند، چیزی نیست مگر خیالات گول زننده و حرکات بدون اراده انسانی، که محرک آن نفع شخصی می باشد و بس. این پست و بلندی ها، که موجب این همه گفتگوها و سر و صداهاست، این تغییرات ناگهانی، فقط ناشی از محاسبه ای است که خود برای لذت و آسایش خویش ایجاد کرده ایم. همین که راستینیاک دید که لباسش آبرومند است، دستکشهایش تمیز است و کفش هایش تازه است، تمام آن تصمیمات مربوط به فضیلت و تقوا را از یاد برد. جوانان جرئت ندارند در آیینه وجدان خود را ببینند مخصوصا وقتی که بی عدالتی در آن منعکس باشد، در صورتیکه مردان پخته جرئت اینکار را دارند. فرق بین این دو مرحله عمر همین موضوع است."

"این نوع مکالمات ابلهانه و یکنواخت مبتدیان همیشه به نظر زن ها لطیف و پسندیده می آید و بی ارزشی آن فقط موقعی محسوس است که شخص  آنها را با سردی بیان کند. حرکت و لحن صدا و نگاه یک جوان است که ارزش بی اندازه ای به آن می بخشد. "

 

"هیچ گاه در این زمانه اراده های خلل ناپذیری نمی توان یافت که تسلیم فساد نشوند؛ مردانی محکم و ثابت قدم نمی توان دید که جزئی انحراف از راه راست به چشم آنها جنایت محسوب شود. "

 

"بدانید از وقتی صاحب بچه شده ام خدا را شناخته ام. وجود خداوند در همه جا هست چون که خلقت دنیا عمل اوست. من با دخترهایم همین حال را دارم. فقط دختر هایم را بیش از آنکه خدا دنیا را دوست می دارد، دوست دارم. زیرا که دنیا بهتر از خدا نیست در صورتی که دختر هایم از من زیباترند."

 

"چیزی که قابل ملاحظه است، قدرت نفوذی است که احساسات دارا می باشند. یک فرد هرچند خشن باشد، همین که محبت زیاد و علاقه حقیقی ابراز کرد، برق مخصوصی از وجود او می جهد که قیافه او را تغییر می دهد، به حرکاتش جان می بخشد و به صدایش زنگ مخصوصی می دهد. غالبا یک شخص ابله، تحت تاثیر محبت فکری را در اعلی درجه فصاحت اظهار می دارد و اگر زبان نتواند منظور را ادا کند از حرکاتش شخص احساس می کند که وی در یک دایره نورانی در جنبش است. در این موقع در صدای این مرد، در حرکات او، چنان قدرت نفوذی دیده می شد که گویی هنر پیشه بزرگی روی سن بازی می کند. ولی آیا احساسات لطیف ما جز شعری است که از اراده ما تراوش کرده باشد؟"

 

"آمال و آرزوهای شخص در محیط کوچک به همان اندازه محیط بزرگ بر آورده می شود. ناپلئون دو بار شام نمی خورد و نمی توانست از یک محصل طب که در کاپوسن انترن است، بیشتر معشو*قه داشته باشد. خوشبختی ما همیشه در وجود خود ماست، تفاوتی نمی کند که در سال یک ملیون فرانک تمام بشود یا یکصد لویی، درک واقعی خوشبختی در درون خود ماست."

 

"سهولت غلبه بر مشکلات همان قدر مایه شوق آدمی است که صعوبت آن. تمام احساسات عشقی انسان به طور یقین، ناشی از یکی از این دو علت است و دوام آن نیز بسته به این علت هاستو سراسر ملک عشق بین این علل تقسیم شده است. شاید این تقسیم در نتیجه مسئله مهم حالات درونی شخص است که حاکم بر جامعه است . اگر چه اشخاص مالیخولیایی به داروی ناز و کرشمه احتیاج دارند ولی احتمال دارد که اشخاص عصبانی و جوشی اگر این ناز و کرشمه زیاد به طول بیانجامد، از کوره بدر روند و معشوقه را ترک کنند."

 

"این در طبیعت زنان است که ثابت کنند هر چیز محال، ممکن الوقوع است."


   + گل - ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩