فسقل پسر من در ماه چهاردهم...

جوجه خان دیروز با یکی از کتابهاش اومده پیش من. نشسته، کتاب رو باز کرده، شروع کرده برای من تعریف کردن. انگشت اشاره شو میذاشت رو عکس ها و نگاه من می کرد و تعریف می کرد: ادا با دار نی نه دار...

مثل من که برای اون کتاب می خونم.

پسرک باطری اسباب بازیهاشو به اندازه خود اسباب بازی دوست داره. نمی دونم چرا!! دیروز با یکی دو باطری تو مشتش و یکی از کفگیرهای آشپزخونه نشسته کنار یخچال به بازی. دیدم داره باطری ها رو میذاره زیر یخچال و بعد دوباره در میاره. یه کمی که گذشت. بلند شد اومد دنبال من. تازگیها دستم رو میگیره و می کشه. (معمولا مهلت بلند شدن هم نمی ده.) برد کنار یخچال و به زیر یخچال اشاره می کرد: چیز چیز... نشستم دیدم علاوه بر باطری کفگیر هم رفته زیر یخچال و دیگه نتونسته درش بیاره!! خلاصه اسباب بازیهای آقا!!! رو بهشون برگردوندیم و رفتیم پی کار خودمون J

تازگیها بعد از ظهر که می رم مهد دنبال جوجه یه کمی هم تو حیاط مهد بازی می کنیم. تاب و چرخ و فلک. دیروز با خودم فکر می کردم الان ذوق اینو دارم که پسرک رو بازی بدم و او هیجان زده بشه. بعد چند ماه دیگه وقتی هر روز بعد از ظهر ازم بخواد که تابش بدم و احتمالا نیم ساعتی بازی کنه احتمالا عصبانی می شم و دعواش می کنم!!!

یکی دو شب قبل حدود ساعت 10، داشتم خودم رو برای یه رزم کامل برای خوابوندن جوجه آماده می کردم رفتم تو اتاق خودمون دنبال یه چیزی که باهام اومد، منم بغلش کردم و با هم رو تخت ما دراز کشیدیم. (کاری که هیچ وقت انجام نمی دم!)

یه خورده وول خورد و پا شد کنارم نشست ولی خوابش می اومد بعد در نهایت تعجب من، دست من رو گذاشت زیر گردنش و دراز کشید. یه کمی بعد هم در حالیکه گردن من رو مثل خرسش بغل گرفته بود خواب رفت!! غرق در یه احساس خوب همونجوری دراز کشیدم، نفسش می خورد به صورتم و من حظی می بردم از اون حال که توصیفش نمی شه کرد. اون وقت مطمئن شدم که زندگی خیلی فرایند لذت بخشی است.

پی نوشت: از همون وقت بدجوری به خرس پشمالوی پسرم حسودیم می شه!!!

/ 8 نظر / 5 بازدید
مامانشون

سلام گل عزیزم. خدا تو را برای پسر عزیزت و پسر عزیزت رو برای شما در پناه خودش محفوظ بدارد و تا همیشه از دیدنش غرق لذت شوی مهربان. امروز تو وبلاگمون جشن تولد پسر مهربونم علی است[قلب]شما هم دعوتید خوشحالمون می کنید با تشریف فرمایی تون.[قلب][گل]دیر نکنید منتظریم[گل]

مامانش

حواستون باشه مثل من معتاد این حس شیرین نشین! من معتاد شدم. پسرک تا چند هفته قبل می دانست که نمی تواند در جای ما بخوابد و حالا یاد گرفته که وقتی کنار ما می خوابد بیشتر قربان صدقه اش می روند! خودمان دو دستی خودمان را انداخته ایم توی دردسر!

غزاله

عزیزم امیر علیم عاشق باتری بود و هست.واقعا حسه لذت بخشیه که کنار بچه ای که خوابیده است بشینی یا دراز بکشی و لذت ببری از خوابش.روی ماهشو ببوس[قلب]

نکیسا مامان آرشیدا

ای جانم. متاسفانه آرشیدا اصلا علاقه ای به کتاب نداره. تا می خوام براش کتاب بخونم می گیره و می خواد باهاش بازی کنه. شبها هم حتما باید شیر بخوره تا بخوابه. اصلا هم تنهایی بازی نمی کنه. حتما باید من دور و برش باشم یا اون تو دست و پای من تو آشپرخونه باشه. تو چه کردی که پسرکت می شینه کتاب بخونی؟ خودش بازی می کنه؟

صدف مامان آیرین

من که هر روز ظهر آیرین رو همین جوری بغل میکنم و حااااال میکنم .به تموم روانشناسا هم .... میگم که میگن بچه رو پیش خودتون نخوابونین. ای بابا

مامان امیرسام

خیلی لحظه های نابی اند این لحظات. من هر وقت غرق این احساسات میشم فقط خدارا شکر میکنم برای همین فرصت هایی که تو زندگی اجازه دادا تجربه شون کنم. به رزمت در یک ساعت خاص ادامه بده و مثل ما اگه یه مدت طولانی حتی جواب نداد بی خیالش نشو. هرچی بزرگتر میشن بیشتر به این قانونمندی شون تو زندگی نیاز داری. ببوسش.

مامان محمدنیکان

وای عزیزم. چقدر چسبید کتاب خوندنش. فکر کنم مثل خودتون کتابخون بشه.

شازده كوچولو

امروز حالم گرفته بود، اين مطلب رو كه خوندم هم اشكم در اومد هم حالم بهتر شد. خدا حفظ كنه همه جوجه ها رو براي همه اونايي كه عاشقشونن