روزهای آفتابی

این روزهای زندگیمان آرام و شاد می گذرد. در حد توانم خودم را از اخبار بد دور نگه می دارم که عصر با یک لبخند گنده دم در مهد دنبال پسرم برم و همه راه کوتاه تا خانه را با صدای شاد باهاش صحبت کنم.

عصرها وسط شیطنت های پسرک، حدود یک ساعتی لباس عوض کردن و شستن دست و رویمان طول می کشد. بعد هم بازی و بازی (که اگر به انتخاب جوجه باشد تنها گزینه ماشین بازی است!!) و گاهی شب هایی پیش می آید که بدون هیچ بحث و جدلی حدود 5 ساعت با هم بودنمان می گذرد و پسرک با یک لبخند شاد بهم شب به خیر می گه. خیلی خوشحالم که تعداد این شب ها رو به زیاد شدن است! انگار از زمانی که به خانه جدید آمده ایم آسمان زندگی کوچک سه نفره مان آفتابی تر شده است.

جوجه روزهای هفته را با نشانه هایی می شناسد، شنبه ها که روز اسباب بازی در مهد است. چهار شنبه ها که روز ژیمناستیک است. پنج شنبه ها که مامان اداره نمیره و حالا گاهی با پیشنهاد خوبی برای روزهایمان سراغم می آید! (بار اول که این کلمه را استفاده کرد با اینکه به شنیدن کلمات غیر منتظره عادت کرده ام بازهم تعجب کردم:

- مامان یه پیشنهاد خوب: پنج شنبه که اداره تون تعطیله با هم بریم اسباب بازی فروشی تا یه ماشین بخریم بعد بریم کتابفروشی کتاب جدید بخریم!!

- مامان یه فکر خوب: دستامون رو که شستیم بریم با هم ماشین بازی کنیم، ظرفها رو بابا بشوره!!!

و...

خودم گاهی تعجب می کنم از همه روحیه مثبتی که این روزها دارم، روحیه ای که جز پسرک شیرین زبان و همسرم هیچ دلیل دیگری ندارد.

جوجه خان هنوز دل نازک است. چیزی که دارم به عنوان بخشی از روحیه اش می پذیرم. ولی اعتماد به نفسش در ارتباط با افراد آشنا و غریبه خیلی بهتر شده. راحت گپ می زند و سوال می پرسد و جواب می دهد.

چندین بار تئاتر تماشا کرده است و حالا یکی از علایق واقعیش شده، تئاتر عروسکی را به تئاتر بازیگران واقعی ترجیح می دهد و در کمال ناباوری من هفته قبل در حضور 10 نفری مهمان که بعضی ها را برای بار اول دیده بود، نمایش بازی کرد!!

آرامش این روزها دارد غلغلکم می دهد برای شروع تصمیم گیری برای خودم، برای آینده کاری و تحصیلی ام، چیزی که حقیقتاً حدود سه سال است رهایش کرده ام.

/ 6 نظر / 48 بازدید
مامانش

خوشحالم. خیلی خوشحالم که آرامش شاد و روان در خانه تان جاریست. خوشحالم که روزهای سه نفره تان به لبخند تمام می شود. مستداااااااااااام.[قلب]

مامانش

راستی می ود خواهش کنم، تئاتر که می روید ما را هم خبر کنید؟ شاید بهانه ای شود برای تجدید دیدار و بهانه ای شود برای یک مادر تنبل که پسرکش را ببرد تئاتر!

مامان آرمان

گل عزیزم ممنونم که بهمن ماه یاد پسرکم بودی و تولدشو تبریک گفته بودی من بی معرفت نرسیدم تشکر کنم

مامان آرمان

گل عزیزم از خوندن این پست خیلی خوشحال شدم ....ارزو میکنم روزهای آفتابی تون همچنان برقرار باشه و جوجه کوچولو هر شب با لب خندون بخواب ناز بره... در ضمن من هم لذت بردم و متعجب شدم از نحوه حرف زدن پسر نازنین ات.....به خصوص "یه فکر خوب" "یه پیشنهاد خوب" ....همه اینها نتیجه زحمات شما هم هست ...

مامان آرمان

در ضمن پسر من هم به سن پسر تو بود عاشق ماشین بازی بود همیشه باید یه ماشین باباش بر می داشت و یکی خودش....دور خونه می چرخیدند سفر می رفتند بین راه بنزین به ماشینهاشون می زدند بین راه رستوران می رفتند و سفارش غذا می دادند و .....تا به مقصد می رسیدند....

مامان امیرسام

خدارو شکر. خدارو صدهزار مرتبه شکر. آرزو میکنم معجزات بهار و سال نو به اتفاقات خوب خانه ی جدید اضافه کنه.