پسرک فسقلی ما و مهدش...

دیروز مهد پسرم جلسه ای بود بین مادران و مربی شیرخوار. از بعد اون جلسه همه اش به این فکر می کنم که چرا من مثل خیلی های دیگه برخورد نمی کنم؟

مربی مهد خانمی است 45 ساله با 23 سال سابقه در نگهداری شیرخواران. از طرز برخوردش از همون اوایل اعتماد زیادی بهش پیدا کردم. در ضمن کلا هم زیاد اهل غر و نق نیستم. برای همین از اینکه پسرم مهد را دوست دارد، مربیش را دوست دارد، خوشحال می رود بغلش و خندان بر میگردد پیش من راضیم و در واقع انتظار زیادتری هم از یه مهد (که قرار است دو نفر 11 بچه را اداره کنند) ندارم، پرستار خصوصی بچه من که نیست. از همون اول غذاهایی رو که جوجه بد می خورد رو نگه می داشتم برای عصر و شب که خودم تو خونه بهش بدم و چیزهایی رو که خیلی دوست داره و با اشتیاق می خوره رو برای مهد میگذارم که اونجا اذیت نکنه و صد البته اذیت نشه. ولی دیروز مادرایی رو دیدم که انتظار داشتن مربی تخم مرغی رو که بچه شون تو خونه نمی خوره رو به خوردش بده، که تو مهد نون و پنیر به بچه بده که اونها بتونن عصرونه سرلاک بدن که راحت تر می خوره، که صبح پوشک بچه رو عوض نمی کنن و میارن مهد به این خاطر که خواب بوده و مربی و کمک مربی بیچاره باید اول صبح یه دور هم بچه رو بشورن، که بعد از ظهر چند بار و از چند نفر میپرسن که بچه غذا خورده یا نه گریه کرده یا نه، کی گریه کرده و...

و این مادران محترم این قدر غر زدند که ... یکیشون دوست داشت که مربی با جزئیات براش بنویسه که بچه از چه چیزهایی چند قاشق خورده!!! و تاکید می کرد اینکه میگین خورده کافی نیست باید دقیق به من بگین چند قاشق خورده تا من بدونم. اون وقت داشتم این مربی بیچاره رو تصور می کردم که در حین دادن صبحانه به یه بچه در حالی که 10 تای دیگه هم پیشش هستن و احتمالا وسطش یه قاشق از غذای یکی دیگه رو هم دهنش میگذاره، شماره هم بکنه، البته به نظرم باید خط بکشه رو کاغذ که شماره ها با هم قاطی نشن!!!!

با مزه قضیه اینجاست که این مادران نگران هیچ کدوم متوجه نشده بودن که مربی با بچه ها اعضا صورت رو تمرین کرده و وقتی من از مریم جون تشکر کردم که پسرکم اعضا رو خوب یاد گرفته و عصرها که با هم تاتی می خونیم گوش و مو و بینی رو دست میگذاره و دهنش رو باز می کنه، تعجب هم کردن!!!

دیشب به این فکر می کردم شاید غر زدن های اون مادرها باعث میشه که مربیه هوای بچه هاشون رو بیشتر داشته باشه و شاید کار من اشتباهه که چیزی نمیگم و سعی می کنم انتظاراتم رو از نظر خودم منطقی نگه دارم. راستش تو این دنیای ما از بس هر کی بیشتر داد زده بیشتر به خواسته هاش رسیده، آدم به برخورد منطقی خودش هم شک می کنه!!

پی نوشت 1: جوجه خان اولین دندان آسیای کوچک رو هم در آورد، بالا سمت چپ. طفلک خیلی اذیت شد تا این یکی در اومد و ما هنوز 11 دندون دیگه در راه داریم.

پی نوشت 2: آخر هفته فسقل خان خیلی از ماسه بازی لب ساحل لذت برد، بعد از برگشت از ساحل تو خواب می خندید!! حالا دارم به این فکر می کنم که راه حلی هست که بشه اینجا هم ماسه بازی رو امتحان کنه؟ یا پارکی که گودال شنی برای بچه ها داشته باشه؟ کسی در این زمینه چیزی می دونه؟

/ 7 نظر / 17 بازدید
مامانش

من چیزی در موردپارک نمی دونم اگه پیدا کردین ممنون می شم به منم خبر بدین. ولی اگه بالکن داشته باشین می شه اونجه با فسقلا خاک بازی کرد و ... مهرادهمه چی رو می خوره برای همین من هنوز ماسه دم دستش نذاشتم اما یه لگن پر بلغور داره که تو بالکن می شینیم و با هم بازی می کنیم. یه بار اشتباه کردم تو خونه دادم دستش انقدر با بیلچه پخشش کرد که بعد از سه چهار بار جارو زدن بازم بلغور می رفت زیر پامون!!!

مامانشون

سلام دوست عزیزم جای مامان مهربون خالی نباشه و جاشون همیشه سبز.[قلب] منم با پی نوشت موافقم آخه سال گذشته دیدم مادرایی که بخاطر کلای بچه هاشون کلی درگیری داشتند و من فقط به مدیر گفتم تو کلاسی بذاریدش که معلم سابقه تدریس خوبی داشته باشه و بدون سرو صدا ایستادم و متایفانه تو بدترین کلاس گذاشتن و علی کلا اعتماد به نفسش رو از دست داد[نگران]نه اینکه بی تفاوت بمونم ،اوایل سال تحصیلی چند بار خودم و چند بار هم همسرم مراجعه کردیم و خواستیم جا به جاش کنن ولی مدیر چون نمیخواست قبول کنه اشتباه کرده همش می گفت اول ساله شما صبر کنید خواهید دید چه معلم ماهیه[قهر] برای تو و گل پسر و عزیزانت آرزوی سلامتی و شادکامی دارم تا همیشه و در پناه خدا سلامت یاشید[گل]

مامان سحر

یک راه ساده برای ماسه بازی ...فسقل خانو آخرهفته ها بیار شمال[لبخند][قلب]...بیاین پیش ما با هم میریم ... انشاله هرجا هست این آقاکوچولو تو مهد و خونه و گردش خدا پشت و پناهش باشه

مامان محمدنیکان

واااای که چه قدر دلم میخواد این جوجه خان همسن پسرم رو ببینم. تو یه وبلاگی خوندم که یه مادری کمی ماسه از شمال آورده بود تهران و اونها رو کامل شسته بود و تو بالکن خونشون ریخته بود و پسرش میرفت اونجا کلی ماسه بازی میکرد. البته پسرش 3 یا 4 ساله بود. در ضمن من پسرم رو میذارم پیش مامانم تا 2 سال دیگه که ببرمش مهد. 11 دندون در پیش داشتن رو من میفهم چی میگی !! خیلی سخته. لپاش و ماچ کن.

مامان امیرسام

دختر خوب اگه قرار بود همه مامانها مثل تو نیمه پر لیوانو میدیدن که مدینه فاضله داشتیم الان... نگاهتو میپسندم هر چند که ممکنه متضرر هم بشی...

تارا

سلام دوست عزیز سفرنامه خوب و جالبی داری . ممنون از اینکه ما رو با تجربیات خودت آشنا میکنی. امیدوارم لحظات خوب و شادی را در زندگی لمس کنی. دوست دارم به من هم (taratourism.blogfa.com) سر بزنی. وبلاگ من در رابطه با جایگاه ایران در صنعت توریسم است . عزیزم بیا و با نرم افزار رزرو آنلاین هتل آشنا بشو. خیلی جالبه بدون اینکه از پشت سیستم شخصیت بلند بشی هر زمان از شبانه روز میتونی مستقیما کاتالوگ هتلها رو ببینی همونجا پشت سیستمت انتخاب کنی و هتل مورد نظرت رو رزرو کنی آنلاین پرداخت کنی و واچرت رو از طریق ایمیلت دریافت کنی. جالبه نه! حتما بیا و نظر بده. اگر تمایل به تبادل لینک داشتی من را با نام سفری خوش با تاراتوریسم لینک کن و به من اطلاع بده با چه نامی لینکت کنم. برات آرزوی موفقیت میکنم. بی وفایی نکن منتظرتم بیا و نظرت رو بهم بگو [گل][گل][گل][گل]