تعطیلات و تفکرات

 

این چند روز تعطیلی که نمی تونستیم از تهران خارج هم بشیم با پسرکم خانه نشین شدیم و روزی چند بار توضیح دادم که هوا خیلی کثیفه و نمیتونیم بریم ماشین سواری... ولی انبوه وقتی که با هم داشتیم به خیلی کارها گذشت... با پسرم تونل و پارکینگ برای ماشینها درست کردیم (با قوطی شیر!!) گلدون درست کردیم و توش گل گذاشتیم (با بطری آب) قاب عکس درست کردیم (با در ظرف یک بار مصرف!) به اندازه همه توانم کتاب خواندیم و خیلی بیشتر از توانم ماشین بازی کردیم و پازل درست کردیم و...

تازه به این فکر می کنم که چه قدر زمان گذراندن با بچه هم می تونه جالب باشه. همه کارهای عقب مونده خونه رو به امید خدا رها کردم و این چند روز تنهای تنها موند برای دلمشغولیهای پسرم (تازه دوشنبه رو هم خودم مرخصی گرفته بودم از ترس مریضی های پارسال!!)

این  چند روز به پسرم و به آینده هم فکر می کنم، چند نوبت با پسرم یک سری از عکس ها و فیلم های پارسالش را دیدیم (که به قول پسری برا وقتیه که خیلی کوچولو بوده!!) و من به این فکر کردم که زمان پرواز می کند... فکر کنم خیلی زود دلم برای پسرکی که نصفه و نیمه کلمات رو میگه و مدام درباره ماشین ها صحبت می کنه و آقا شیره می شه و برام دسر درست می کنه و ... تنگ بشه همین جوری که الان دلتنگ پسرکی هستم که صدای حیوانات رو تازه یاد گرفته بود و موقع راه رفتن تلو تلو می خورد!!

پی نوشت: دبیرستانی بودم که گاهی همچنان مامانم را ماانی صدا می کردم و لذت می بردم (با یک آ کش دار!!) تا اینکه روزی دایی بزرگم با شیوه نه چندان خوشایندی این خوشی را ازم گرفت و مامانم شد مامان... حالا نمی دونم پسرکم این لفظ را چه جوری ساخته (شاید همه بچه ها این کار رو می کنن) ولی هربار که صدایم می کند مااانی حظی میبرم توصیف نشدنی و به این فکر می کنم که اگه مامانم هم مثل من از این لفظ لذت می برده داییم به هر دو ما ظلم کرده!!

پی پی نوشت: درگیرم با همه روحیاتی که کودکم از کودکان مهد می گیرد... و حیرانم در ادبیات بعضی از والدین. پسرکم از دخترکی کمی بزرگتر از خودش شنیده که اگر فلان کنی از خانه پرتت می کنم بیرون!! و از من می پرسد اگر چکار کند من از خانه پرتش می کنم بیرون؟!! با دل لرزانی برایش توضیح دادم که اینقدر دوستش دارم و برای همیشه دوستش دارم که هیچ وقت همچین کاری رو انجام نمیدم. شب با نگرانی همان سوال را از پدرش هم پرسید.

/ 2 نظر / 3 بازدید
مامانش

سلام. راستش گل عزیز شنیدم که تعطیل شده خیلی یاد شما کردم. چون همسری منم رفته بود سر کار. دلم می خواست بگم بیاین خونه ما یه کم با هم باشیم اما این ویروسای لعنتی از اول پاییز همش مهمون خونه مان و بیرون نمی رن! الانم که خودم سینوزیت شدم و باید بیای قیافه و صدامو ببینی! یه هفته بیشتره دارم دارو می خورم انگار نه انگار! خلاصه که به یادتون هستم و دلم می خواد همدیگه رو ببینیم اما یه جورایی طلسم شده انگار!

نکیسا مامان آرشیدا

خوش به حال پسرک. چه حالی کرده این روزها...[ماچ] امان از این مهد کودک. واقعا گاهی وقتها دیوونه کننده می شه. آرشیدا پریروز اومده و در جواب من به زبون خودش میگه: بویو بابا (برو بابا) [تعجب]