معضلی به نام مهد کودک...

مهد کودک معضل خیلی از مادران شاغل هست همون طوری که در شرایطی تنها راه حلشون هم هست!!

اول که قرار بود بیام سرکار دنبال مهدی نزدیک محل کارم گشتم که پسرک همراه خودم بیاد و وسط روز هم بتونم بهش سر بزنم و بعد از ظهر هم زود بهش برسم. حالا بعد از نزدیک به شش ماه تصمیم گرفتم مهدش رو جابجا کنم و اینبار دنبال جایی نزدیک خونه می گردم که تمام مدت زمستان فسقل خان مجبور نباشه این راه رو تو سرما و بارون و ... با من بیاد و برگرده.

مهد اینجا خوب بود و هست، از راستگویی مربیش بسیار راضیم. اوضاع مهد رو بهتر از اونی که واقعا هست نشون نمیدن. ولی حالا به مرور تعداد بچه ها خیلی زیاد شده، تعداد زیاد بچه ها باعث بی حوصله شدن مربیها و ایجاد مشکلاتی هم میشه مسلما. جدای از اون قراره پسرک رو ببرن کلاس بالاتر تو مهد و اون کلاس دیگه خیلی شلوغه و جدای از اون هنوز دوست ندارم که با بچه های یک و نیم سال بزرگ تر از خودش همراه بشه، میترسم که تاثیر بدی روی روحیه اش داشته باشه. همه اینها باعث شده که عزم جزم کنم برای یافتن مهدی دیگر...

انتظاراتم زیاد نیست. مهدی دیدم حوالی که ابتدا خیلی دلچسب و خوب به نظر می رسید. مدیر مهد خیلی خوش برخورد و بهم توضیح داد که استاندارد کلاسهاشون 8 نفره است. تصمیم گرفتم از بین مهدایی که دیده بودم جوجه رو ببرم اونجا ولی روزی که رفتم برای قطعی کردن ثبت نام اتفاقی یه مامان دیگه دیدم که بچه اش همون جاست و می گفت اول بهش گفتن تعداد 12 نفره است ولی بعد تا 20 تا هم توی یه اتاق بودن!!! اون کلاسی که من دیدم برای 8 نفر به سختی جا داشت چه برسه به 12 یا دیگه 20 نفر!! عطای مهد زیبا با حیاط بزرگ رو به لقاش بخشیدیم و راهمون رو کشیدیم اومدیم بیرون تا باز هم دنبال مهد بگردیم!!!!!

نمی دونم چرا راست گویی تازگیها به دسته مشاغل سخت پیوسته!!! خیلی سخت نیست گفتن واقعیت به مادری که میخواد عزیز ترین کسش رو در سن کم در جایی غریبه بگذاره و حداقل روزی 7-8 ساعت نبیندش.

نمی دونم چرا ظاهر سازی این روزها این قدر باب شده. خوشگل کردن حیاط و در و دیوار طبقه پایین مهد کار خوبیه ولی فراموش میشه که بچه بیشتر وقتش رو توی اتاقی میگذرونه که رنگ دیواراش کثیف شده و کفپوشش خراب شده.

نمی دونم چرا اهمیت ندادن به دغدغه های مادری باب شده.

نمی دونم چرا هرکس برای انجام دادن هر کاری که بابتش حقوق می گیره به کلی تشکر و سپاس نیاز داره و احساس میکنه لطف هم می کنه.

نمی دونم چرا به آموزش نقاشی و قصه گویی به بچه خیلی بیشتر از آموزش اصول آدمیت اهمیت میدن. خودم دیدم که توی یکی از همین مهدها مربی وقت خداحافظی به دختر کوچکی میگفت تو خونه به حرف مامانت گوش بده و وسیله هات رو جمع کن من از توی دوربین می بینمت ها!! و مادری که لبخند میزد و احتمالا فکر میکرد به اینکه دخترک چند شبی گوش به حرف خواهد داد از ترس دوربین!!! و بعد می گفت آموزش توی این مهد حرف نداره!!!

نمی دونم چرا نمی تونم جای کوچک و آرامی پیدا کنم برای روزی چند ساعت پسرک کوچکم. جایی که بدونم پسرم خیلی تحت فشار نیست.

/ 8 نظر / 21 بازدید
مامان آرمانی شازده کوچولو!

گل عزیز من هم در تمام دوران مهد کودک پسرم این دل مشغولیها را داشتم و به خصوص الرژی داشتم به اون دوربینی که مربیها با اون بچه را می بینند....نظام مهد در کشور ما باید به کل متحول بشه....و خیلی چیزهای دیگه....امیدوارم این دوران چندان به شما و پسر عزیزت سخت نگذره...هر چند دل ازردیگیها خواهد بود....

صدف مامان آیرین

گل عزیزم اگه همون هزینه ای که به مهد بدی بتونی یه پرستار خوب براش پیدا کنی چطوره؟ البنه یه آدمه قابل اطمینان...میدونم که سخته ...اما تا حالا بهش فکر کردی؟

روشنک مامان آرتین

مامان گلی عزیزم بهت حق میدم خیلی سخته جایی رو پیدا کردن که آدم خیالش راحت باشه. امیدوار هر چه زودتر یه جایی رو که دلت میخواد پیدا کنی و ذهنت آروم بشه. [گل] روی ماه خودتو و پسرکو می بوسم. [ماچ]

مامانشون

سلام خانم گل خیلی دلم تنگ شده بود انگار خیلی وقت بود نیومده بودم تمام پستهای عقب مونده بودمو خوندم. برای ربه ای که به سر آرین جون خوردو ورم کرد خیلی ناراحت شدم ولی خدارو شکر که به خیر گذشت دندون جدیدش هم مبارک آفرین به پسری که می تونه از خودش دفاع کنه و مراقب اسباب بازیش باشه و زود تسبیم خواسته ی هم سنهاش نشه. انشاالله یه مهد خوب که خبری از دروغ توش نباشه و نزدیک خونه هم باشه پیدا کنین [قلب]

مامان امیرسام

ای وای دوستم. از مهد نگو که من هم بدجور درگیرم. بخصوص که امیرسام تابحال پیش مامانم بوده و این باعث شده من سخت گیرتر بشم. نه اینکه فکر کنی دنبال یه جای شیکانس میگردم، نه اتفاقا برعکس. دنبال جایی که بچه توش احساس آرامش کنه و جالبه کخ پیدا کردن همچین جایی چقدر سخته!!!!!

مامان سحر

سلام گلی عزیز...از نوشته های خودمونی شما خوشم میاد...آدم رو دقیقا تئ شرایط قرار میده...انشاله مهد جدید تمام خواسته شما و /اقا /ارین گل رو انجام بده..ببر کوچولو رو ببوس...هرچند عکسشو ندیدم!!!!اما ندیده بازهم عزیزه...اگه یه چندتا از تصویر جوجه کوچولورو بزاری خیلی خوشحال مییم...شادباشید

نکیسا مامان آرشیدا

آخ گفتی. این یکی که فاجعه است. من به شددددت درگیرم و کاملاً درکت می کنم. امیدورام به زودی یه جای خوب پیدا کنی که هم خودت هم پسرک به آرامش برسید. ضمنا خدا را شکر کن که در کلان شهری و مشکلات ما مهاجرین جزیره نشین را نداری. آقا پسر خوش تیپ را ببوس

مامانش

امیدوارم بتونین یه مهد خوب گیر بیارین هر چند ظاهرا نایابتر از کیمیا ست!